دیشب خونه دختر دایی امیر دعوت بودیم یعنی من همه رو دعوت کردم اونجا اخه هفته قبل همه خونه ما بودن
3تا بچه بودن که باهم بازی میکردن ریحان 5سال ونیمه امید5سال و3ماه و امیرمهدی6سال و3ماه.امیر مهدی یک پسر بسیارپاستوریزه و مظلوم امید معمولی و ریحان که دیگه شناختینش
داشتن بازی می کردن که نفهمیدیم چی شد دعواشون شد ی نیم ساعتی تنا نشستن بعد من وارد عمل شدم امیر مهدی به ریحان گفت:باید ازم بخشش بخواهی باباهات بازی کنم
ریحانم گفت:باشه می بخشمت بیا بازی کنیم
گفتم مادر منظورش اینه که شما باید عذرخواهی کنید از امیر مهدی
ریحانم گفت:نه بابا شب بود سیبیلت رو ندیدم
منم جلو خندمو گرفتم اومدم بیرون به امیر میگمبچت شاهکارخلقت هستها .ولی بعد هرسه بازی کردن
پسرعمه های ریحان دیشب داشتن بازی کامپیوتری می کردن و این 3بچه مزاحم اونها بودن حسین نی خودکاربرداشت که مثلا الان سوزن فوت می کنم و ریحان مامان مامان کنان اومد امید هم دست ریحان رو گرفت گفت بیا نترس همین فردا از دستشون شکایت می کنم
امیر خوابه و منوریحان درازکشیدیم که فیلم ببینیم بچم از استرس که ساعت خوابش نگذره هی می پرسه ساعت چند شد داشتیم فیلم میدیدم که ریحان پرسید مامان من چقدر دیگه طول میکشه که بزرگ شم گفتم چیه زود می خوای دکتر بشی(اخه داشت ی خانوم دکتر رو نشون میداد )گفت نه می خوام ببینم که اندازه تو میشم که بتونم شب دیر بخوابم
قرار هست 18بهمن ریحان اینا رو ببرن اردو جشن انقلاب.ریحان اولش خوشحال که من اردو رو دوست دارم مامان اجازه میدی منم برم اردو گفتم اره مامان برو بادوستهات بهت خوش می گذره گفت سحرجون گفته ممکن بعضی خانواده ها دوست نداشته باشن بچشون بره اردو پس وقتی اچازه ندادن ناراحت نشین امروز اومدم برگه رضایت نامه اش رو امضا کنم که دیدم میگهمن نمیرم اردو گفتم چرا گفت چون خیلی شلوغ میشه به سحرجونم گفتم که من نمیایم و سحرجون گفته بهتر که نمیایی اینقدر خندیدم که نگو حالا هی می پرسم سحرجون چی بهت گفت می گه گفت بهتر که نمیایی
بچم این ویروس اسهال استفراغ رو گرفت 5روزی مدرسه نرفت ولی کلاس زبان رو می بردمشبعد که حالش خوب شد داستان ما شروع شد که چی خانوم دوست نداره مدرسه بره.ی روز از عمد تکالیف زبانش رو انجام نداد منم عصبانی شدم وگفتم دیگه مدرسه نمیری و همچنین کلاس خلاصه زدیم به تیپ وتاپ هم اساسی
فرداصبح که شد صداش زدم که بره مدرسه گفت نمیرم خوابم میاد ماهم که از روزپیش زمینه داشتیم گفتم اوکی منم کیف وفرم مدرسه ات رو میندازم اشغالی ریحانم نه گذاشت ونه برداشت گفت باشه بنداز اشغالی و رفت خوابید مارومیگی داشتم منفجرمیشدم گفتم تا 10میشمرم فکرات رو بکن به5نرسیده گفت فکرهام روکردم ونمیرم اینوگفت و من داشتم می ترکیدم گفتم باشه پس زبان ویوسی مس هم نمیری گفت نه نه میرم منواماده کن که برم واینگونه شد که رفت مدرسه از فرداش روشم رو عوض کردم وروی خودم کارکردم که ملایم وصبور باشم
پیام نامه (8)
همیشه سعی کن چیزی روکه دوست داری به دست بیاری
وگرنه مجبورمیشی چیزی رو که بدست اوردی دوست بداری