اندر احوالات ما

سلام دوستهای گلم خو بین خوشید الهی شکر  

دلم برای تک تکتون تنگ شده.خداشاهد وقت نمی کنم از یک طرف از طرف دیگه سیستم ندارم و همچنان دوره غارنشینی رو می گذرونم 

الان در 9هفته بارداری هستم وحالم خوبه فقط افت فشار دارم که به واسطه اون باید مرتب بخورم خوردن به معنای واقعیا که حد.د4کیلو اشافه کردم چه بسا بیشتر 

ریحان امتحان کمبریجش رو داد .جمعه ی تولد مختصر براش گرفتم  

به شدت خوشحال هست برای نی نی دارشدن مون 

انشالله میام به همتون سر میزنم 

برام دعا کنید 

راستی خواهر شوهر کوچیکه نیز باردار هست و دو روز اختلاف داریم

خبر امد خبری در راه است

سلام سلام 100تا سلام دوستان گلم وای که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده 

خوبید خوشید الهی شکر  

این مدت اتفاقهای زیادی افتاده اول اینکه کامپیوترم سوزیده و در ریکاوری هست بعدم که بلگفا خراب شد  

وما کلا غار نشین شدیم 

اومدم فوری ی خبر بدم و برم  

بلاخره ارزوی ریحان براورده شد و خدا ی نی نی بهش هدیه داد   

برام دعا کنید

وبسیار

ماجراهای من وریحان

سلام  دوستهای گلم خوبید دماغتون چاقه  

الهی شکرت   

این روزا باریحان درگیر هستیم اساسی.اینقدر عاقل و پخته شده که حد نداره یکسری ایرادهای بچه گانه داره که اونم مختص سنش هست وطبیعی ولی درکل خوب شده 

گفتم اموزشگاهشوعوض کنم وبیارمش شعبه نزدیک خونمون .رفتم ثبت نامشم کردم چون لولش رو ندارت خصوصی قرار شد بگیرم  که گفت جلسه ای 20تومن ماهم قبول کردیم قرار شد تایم بهم بدن وقتی تماس گرفتن گفت جلسه ای30تومن گفتم مگه نگفتین 20گفت لونیکس با تیکاف فرق می کنه گفتم والا دختر من3ساله میره کلاس تو تمام مراحل هزینش یکی بودی فرق نداشته در اومده میگه فلان شعبه که بودی جلسه30میدادی خوب.گفتم ببخشید ما نمیاییم . 

والا چون شعبه قبلی اینقدر میدادم اینجاهم باید قیمتم با بقیه فرق کنه خلاصه میریم همون جای اولش 

یوسی مسشم که فردا امتحان پایان ترم داره مربیش اسمش رو برای مسابقات رد کرده موندم بذارم بره یا نه می ترسم بره رتبه نیاره و تو ذوقش بخوره موندم چکار منم 

برای کلاس اولم موندم  مدرسه فعلیش باشه یا ببرمش دولتی خودم مایل به دولتی هستم اما امیر میگه ریحان بچه ای نیست که با40نفرسرکلاس بشینه چون فقط تو کلاس درس می گیره و توخونه نمی خونه همین مدرسه بره که 20نفرن خلاصه کلا موندم  

اما بگم از آرش کمانئارما داداش خیالی ریحان 

داستانی شده برای ما این آرش چپ میره راست میاد میگه مامان خرما بخور میوه بخور اینو بخور اونو بخور ارش تپلی بشه میگم آرش پیش خداست میگه چه فرقی می کنه مهم اینه که مارومیبینه .تازه من الگوی آرشم باید بهترین باشم مامان  

مامان داداشو مدرسه نفرست من خودم معلمش میشه و همچی یادش میدم 

آخرین آرزوشم برای من و آرش این بوده مامان خداکنه قند بگیری تا آرش چاق بشه .حالا چون زنداداشم دیابت بارداری گرفته ماهم باید بگیریم تا کم نیاریم تا مبادا آرش خیالیمون از بچه دایی مسعود لاغرتربشه 

خلاصه داستانی داریم با آرش خیالی و ریحان 

راستی دارم شاهنامه برای ریحان می خونم. بعد که ی فصلش تمام میشه ازش سوال می کنم  اونم جواب مبده بعد امیر میگه چرا ذهنشو درگیر میکنی می کنم بذار یادبگیره و بلد بشه ذهنش درگیرنمیشه. 

بعضی از کلمه های جدید براش جالب هست  و می پرسه یعنی چی. 

چون ریحان بچه رقابتی هست دوست داره یادبگیره  

ادامه داره ماجراهای منو ریحان و آرش خیالی

اولین پست94

سلام سلام  

دوستهای مهربونم  حال واحوالتون چطورهست دماغتون چاقه 

الهی شکر الهی شکر بابت تمام داده ها وندادهاش 

از اونجاکه من هر2ماه به 2ماه یه تراژدی دارم  عید امسالم هم متفاوت بود ای بدک نبود نمی خوام از بدیاش بگم  

ولی در مجموع خوب بود 

سوژه امسال من بودم .دایی و پسرخاله ام خیلی به تاریخ علاقه دارن پسرخالم اسم بچه هاش رو کورش وتهمینه گذاشته داییم هماسم نوه اش رو مهبود برای اینکه ما هم کم نیاریم و تاریخ رو بهم نزنیم قرارشد آرش کماندارو من بردارم 

خلاصه ریحان بچم فکر میکنه که مامانش بارداره وقرار براش آرش بیاره نمیدونید که چقدر روحیش عوض شده حرف گوش کن تر شده به قول خودش کمک حالم هستش هر روز صبح پامیشه اول منومیبوسه بعد ارش رو شبهاهم همینطور 

یعنی زندگیشو رویاش شده آرش.به من میگه مامان خرمابخور آرش جون بگیره تپلی بشه مامان میوه خوبه بخور 

خلاصه عالمی داره باداداش خیالیش. 

به زودی میان با ماجراهای ریحان وآرش 

پی نوشت:باردار نیستماااااااااااا سوءتفاهمنشه

اخرین پست93

خداروهزاربار شکر امسال داره به تاریخ می پیونده 

واقعا سال تاریخی وبه یادماندنی بود 

خداهم قربون بزرگیش برم سنگ تمام گذاشت برامون 

امسال واقعا برای من سال سختی بود خدارو هزاران بار شکر کمکمون کرد تا بحرانهارو پشت سربگذاریم  

الهی سال جدید سال خوبی برای همه باشه 

خدایا قسمت میدم که تن تمام بچه ها رو سالم نگه دار  

به تمام  پدرو مادرها سلامتی بده واز هر بلایی دورشون کن 

خدایاتمام جونهامون رو در پناه خودت نگهدار  دور از هرگون الودگی و خطایی باشن 

خدایا به همه  ی نی نی سالم و صالح بده و دل زوجهای جونمون رو شاد کن 

خدایا هرکی بیکاره هرکی خونه نداره  هرکی هرچی دلش می خواد بهش بده اگه به صلاحش هست 

خلاصه  همه رو به حاجتهاشون برسون 

خدایا ممنون بابت تمام داده و ندادهات  

خدایا شکرت شکرت که ی همسرخوب دارم ی دختر شیطون بازی گوش دارم  و خانواده  مهربون 

بابت تمام مشکلات و سختیهایی هم که امسال کشیدم شکرت چون مطمئنم هیچ چیزی بی دلیل و حکمت از طرف تو نیست 

ممنون بابت سلامتی که داریم 

خلاصه به قول مادر بزرگم(خدابیامرزدش): خدایا برای همه بساز و بهشون بده برای بچه های من ازون ساختهاش بده 

حالا من خدا برای منم ازون ساختهاش بدهچ 

سال خوبی داشته باشید عیدتونم مبارک 

می بوسمتون دوستهای گلم تا سال بعد در پناه حق

چربی پلک

 20روزیبود سردردهام شروع میشد و دیدچشمهام کم  خیلی اذیت میشدم تا اینکه دیروز رفتم دکتر 

میگه چربی پلک داری و این چربی میریزه توی چشمت وباعث سردردو کمی  وتاری چشمت میشه 

می گم اقای دکتر  چشمم ضعیفتر نشده میگه نه دیگه تواین سن چشم ضعیف نمیشه   

قرنیه شبکیه ت عالیه اب مرواریدم نداری 

سرم شستشو  داده 3ساعت به 3 ساعت چشمم رو بشورم قطره و شامپوهم داده وسیله ارایشم نباید استفاده کنم 

موندم  در عجب اینم شد بیماری چربی پلک

کفشدوزک6هفته ای

سلام سلام 100سلام 

عمه شدم ،عمه  ی کفشدوزک6هفته ای که قلبش مثا گنجشک میزنه 

کفشدوزک مون6هفته ش هست

ماوریحان

سلام سلام  

خیلی وقته ننوشتم اینقدر اتفاق افتاده که نمی دونم از کجا شروع کنم 

اگه در هم شد ببخشید 

این مدت ریحان باز سرماخورد و باز داستان همیشگی سرفه و گریه برای نرفتن به مدرسه بعد از کلی تلاش متوجه شدم وقتی مریض میشه حس رفتن نداره برای همین گریه می کنه. شب ساعت 8خوابید هیچ علامتی از سرماخوردگی و مریضی نداشت  یک دفعه توی خواب سرفش گرفت حالا سرفهش گرفته نفسشم بالا نمیاد کبود شده بغضم کرده  اینقدر پشتش زدم اسپری زدم براش تا تونست نفس بکشه  حالا امیر هی داد میزنه گریه نکن چرا گریه می کنی امیرو فرستادم بیرون تا بچه اروم بشه .اون شب گذشت تا این نتیجه که امیر دیگه حق عصبانی شدن و دادزدن سر سرفه و گریه کردن ریحان نداره .  

اولین پیچیدون برای مدرسه نرفتن

18بهمن قرار بود ریحان اینا رو ببرن چشن انقلاب قبلش ریحان گفت می خواد بره ولی بعد پشیمون شد قبلا گفتم تعریف کردم  مدرسه اردو رو منتفی کرده واینو ریحان نگفته بود ماهم شنبه نذاشتیم بره  دختر همسایه مون هم تو مدرسه ریحان هستش ظهر گفت خاله چرا ریحان نیومد گفتم اردو بوده میگه نه خاله اردو نبردن خلاصه فردا ما شالو کلاه کردیم رفتیم مدرسه معاون میگه اعلام کردیم که اردو نیست اومدیم خونه  ریحان خانوم میگه خانوم منزوی گفت ولی من چون مدرسه نرم بهت نگفتم   

دوست ندارم مثل دختر خرخونها کتاب دستش باشه

طبق معمول ریحان خانوم درس نمی خونه در منزل و با اموخته های  کلاسش میره سرکلاس .امتحان پایان ترم  زبان داشتن و ریحان بانون نخوند هرچی گفتم بیا دوره کن گفت من تو ذهنم بلدم خلاصه ماهم هیچی نگفتیم تا امتحان داد دوستاش اکسلند شدن و ریحان باداشتن 3تانیم غلط دیکته وری گود شد  تازه خوشحالم هست که وریگود خیلی خوب شده . به معلمش میگم این اصلا تو خونه نمی خونه میگه حیف هست  نمی خونه با این هوش.توراه برگشت به امیرمیگم این درس نمی خونه اعصابم خردهستش میگه ولش کن چیه مثل این دختر خر خونا همش کتاب دستش هست مهم اینه که بلده اذیتش نکن.دوست ندارم مثل دخترخرخونها همش کتاب دستش باشه  

المانه هاااا 

معلم یوسی مسش میگه علی ریحان و ایسان عالی هستن اسمشون رو برای مسابقات میدم دفترمرکزی میگم ریحان اصلا کارنمی کنه میگه نه سرعتش عالی تو 1دقیقه 80تا تندنویسی نوشته میگم شوخی نکنید ریحان  میگه بله حالا علی و ایسان کلاس اول هستن و روزی 30دقیقه تمرین روئ دارن ولی ریحان نه.خلاصه میگه به علت بیماری دیگه مالزی نمی برن می برن هند اومدیم بیرون ریحان میگه مامان هند می برن نمون قبل از المان میرم هند شهلا مامان علی میگه  المان برای چی میری ریحان میگه برای دکتریم میرم شهلا میگه انشاالله خاله بسلامتی برو تا خاله بیاد پیشت معاینش کنی می گه خاله المانه هااااااااااااا شهلا میگه خوب یعنی من نمی تونم المان بیام  میگه خال المانه کوچه بغلی نیستا که بیایی شهلا میگه خاله حالا اگه منو ضایع نکنی نمیشه 

اکرم مقدس 

حدود 10روز میشد که خاله پری دیر کرده بود نیومده بود سربزنه ما هم نگران که سابقه نداشته که حتی 1ساعت دیرکنه چه برسه به 10روز  حالا اطمینان کامل از بروز هرگونه حادثه ای  این 10روز مردیم و زنده شدیم کاربه گرفتن بیبی چک و ازمایش خون هم رسید تواین مدت امیر منو اکرم مقدس صدا میزد و میگفت مریم مقدس با ورژن جدید 2015رسید اکرم مقدس این قدر حال بد بود از نگرانی که3کیلو وزن کم کردم  دوستان می گفتن ی چندتا شوکه دیکه داشتهباشی تا عید باربی میشی. تا حالا اینقدر از اومدن خاله پری خوشحال نشده بودم که اینبار خوشحال شدم

ماجراهای من وریحان

دیشب خونه دختر دایی امیر دعوت بودیم یعنی من همه رو دعوت کردم اونجا اخه هفته قبل همه خونه ما بودن 

3تا بچه بودن که باهم بازی میکردن ریحان 5سال ونیمه امید5سال و3ماه و امیرمهدی6سال و3ماه.امیر مهدی یک پسر بسیارپاستوریزه و مظلوم امید معمولی و ریحان که دیگه شناختینش 

داشتن بازی می کردن که نفهمیدیم چی شد دعواشون شد  ی نیم ساعتی تنا نشستن بعد من وارد عمل شدم امیر مهدی به ریحان گفت:باید ازم بخشش بخواهی باباهات بازی کنم 

ریحانم گفت:باشه می بخشمت بیا بازی کنیم 

گفتم مادر منظورش اینه که شما باید عذرخواهی کنید از امیر مهدی 

ریحانم گفت:نه بابا شب بود سیبیلت رو ندیدم 

منم جلو خندمو گرفتم اومدم بیرون به امیر میگمبچت شاهکارخلقت هستها .ولی بعد هرسه بازی کردن 


پسرعمه های ریحان دیشب داشتن بازی کامپیوتری می کردن و این 3بچه مزاحم اونها بودن حسین نی خودکاربرداشت که مثلا الان سوزن فوت می کنم و ریحان مامان مامان کنان اومد امید هم دست ریحان رو گرفت گفت بیا نترس همین فردا از دستشون شکایت می کنم  


امیر خوابه و منوریحان درازکشیدیم که فیلم ببینیم بچم از استرس که ساعت خوابش نگذره هی می پرسه ساعت چند شد داشتیم فیلم میدیدم که  ریحان پرسید مامان من چقدر دیگه طول میکشه که بزرگ شم گفتم چیه زود می خوای دکتر بشی(اخه داشت ی خانوم دکتر رو نشون میداد )گفت نه می خوام ببینم که اندازه تو میشم که بتونم شب دیر بخوابم


 قرار هست 18بهمن ریحان اینا رو ببرن اردو جشن انقلاب.ریحان اولش خوشحال که من اردو رو دوست دارم مامان اجازه میدی منم برم اردو گفتم اره مامان برو بادوستهات بهت خوش می گذره گفت سحرجون گفته ممکن بعضی خانواده ها دوست نداشته باشن بچشون بره اردو پس وقتی اچازه ندادن ناراحت نشین امروز اومدم برگه رضایت نامه اش رو امضا کنم که دیدم میگهمن نمیرم اردو گفتم چرا گفت چون خیلی شلوغ میشه به سحرجونم گفتم که من نمیایم و سحرجون گفته بهتر که نمیایی اینقدر خندیدم که نگو حالا هی می پرسم سحرجون چی بهت گفت می گه گفت بهتر که نمیایی
بچم این ویروس اسهال استفراغ رو گرفت 5روزی مدرسه نرفت ولی کلاس زبان رو می بردمشبعد که حالش خوب شد داستان ما شروع شد که چی خانوم دوست نداره مدرسه بره.ی روز از عمد تکالیف زبانش رو انجام نداد منم عصبانی شدم وگفتم دیگه مدرسه نمیری و همچنین کلاس خلاصه زدیم به تیپ وتاپ هم اساسی 

فرداصبح که شد صداش زدم که بره مدرسه گفت نمیرم خوابم میاد ماهم که از روزپیش زمینه داشتیم گفتم اوکی منم کیف وفرم مدرسه ات رو میندازم اشغالی ریحانم نه گذاشت ونه برداشت گفت باشه بنداز اشغالی و رفت خوابید مارومیگی داشتم منفجرمیشدم گفتم تا 10میشمرم فکرات رو بکن به5نرسیده گفت فکرهام روکردم ونمیرم اینوگفت و من داشتم می ترکیدم گفتم باشه پس زبان ویوسی مس هم نمیری گفت نه نه میرم منواماده کن که برم واینگونه شد که رفت مدرسه از فرداش روشم رو عوض کردم وروی خودم کارکردم که ملایم وصبور باشم 

پیام نامه (8) 

همیشه سعی کن چیزی روکه دوست داری به دست بیاری 

وگرنه مجبورمیشی چیزی رو که بدست اوردی دوست بداری

حساس شدم

جدیدا حساس شدم  

متوقعه شدم  

از دوستانم میرنجم 

مثلا  امروز: 

ریحان باز مریض شده پنجشنبه رفتیم اموزشگاه تا ریحان امتحان پایان ترم بده دوستم دید حال ریحان بد هست طوری که نتونست سرکلاس بشینه و اومدیم خونه  .نه تنها جمعه تماس نگرفت شنبه  هم تماس نگرفت که حال ریحان رو بپرسه  

امروز ریحان تکالیفش رو انجام نداد منم عصبانی شدم دعواش کردم تهدیدش کردم که دیگه نه میذارم بره مدرسه نه کلاس و وسایلش رو جمع کردم که بندازم اشغالی ریحان گریه می کرد که مامان ببخشید منو ن دغونتر از این حرفها بودم اون گریه می کرد و من بی تفاوت می گفتم پاشو لباسهاتو بپوش اژانس بگیرم بری خونه مامان زیبنده ومن برم خونه بابام  ریحان گریه میکرد مامان نرو از پیشم ومن بی تفاوت  و نرفتیم کلاس تو این فاصله فقط ساغت 1دوستم زنگ زدکه جواب ندادم  چون ساعت 3باید کلاس می بودیم دیگه نزنگید تاساعت 3فقط به خونه زنگ زد نکرد به گوشی زنگ بزنه که چی شده چون ریحان سابقه غیبت نداره  اگرم بخوام نرم یا دیربرم هماهنگ می کنم   

برای همین ناراحتم نه از دست دوستم ازدست خودم که چرا برای دوستام اینقدر مایه میذارم و بعد اونها نه  

از خودم بدم میاد هیچ وقت متوقع نبودم ولی الان شدم  

از خودم بدم میاد هیچ وقت  از کسی انتظار نداشتم ولی الان دارم 

چرا من اینطور شدم چرا اینقدر کم ظرفیت شدم 

چرا باید منتظر باشم که دوستم بهم زنگ بزنه  

چرا؟ 

ظهر همسایه اومد دم خونه پسرش دیرکرده بود همزمان پسرش رسید گفت چرا دیر اومدی  و پرسید چرا ریحان کلاس نرفته  

گفتم لیاقت نداره بره مدرسه و کلاس  پسرگفت خاله شماچکاربه زندگی ما دارین؟ 

گفتم من کاربه شما و زندگی تون ندارم بچه خودم رو میگم 

باز خرد شدم چرا چون این پسر همونی بود که برای تمام درسهاش حتی ادبیاتش میومد پیش من تا باهاش کارکنم  واین بود دست مزد من 

پیام نامه(7) 

برای شکستن دل یه لحظه وقت کافیه  

اما برای این که دلش رابدست بیاری شاید هیچ وقت فرصت نکنی