ماجراهایی من وریحان

هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش

... سلام قربون محبتتونماجراهایی من وریحان خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سلام به نازنینهای خودم

ریحان خانوم سرماخورده شدید

دکترش گفت خروسک خفیف هستش وبراش امپول نوشت وشربت

ریحان خانوم قبل ازامپول زدن:

ریحان:مامان من مثل یه جگوآر(یوزپلنگ)قویم ازامپولم نمی ترسم

من:افرین جگوآرمن امپول که ترس نداره

موقع امپول زدن:

ریحان:من می ترسم

اوخ اوخ دردم اومد

کمی هم گریه چاشنیش کرد

۲دقیقه بعدازامپول زدن:

ریحان:مامان جون دیدی من نترسیدم

من مثل یوزپلنگ قوی و شجاعم

۱ساعت بعد:

(همراه باگریه)منوبغل کن راه ببرمن امپول زدم دردم اومد

اینقدرنق زد تاخوابش برد بعد ازنیم ساعت بیدارشده

مامان من امپول زدم گریه نکردما

من:مگه دردنیومد

ریحان:نه مامان یه کوچولودردم اومد

خلاصه ماکه نفهمیدیمدردش اومد یا نه

 

[ ۹۰/۰۸/۲۳ ] [ 1:23 ] [ مامانی ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،