هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش
سلام گلهای خودم

اون روز که حالم بعد بود ظهرش رفتم دکتر حالم خیلی بدبود دیگه قدرت حرکت نداشتم و فقط ازدرون میلرزیدم وقتی دکتر معاینه کرد عفونت نداشتم گوشهام هم سالم بود فقط آلرژی داشتم وقتی فشارم رو گرفت ۹روی ۵بود و علت لرز درونیم همون فشار۵ بود چشمهام هم که دیگه داشت سیاهی میرفت. رفتم داروهامو بگیریم که از۱۰تا پله سر خوردم و افتادم زمین و تمام بدنم درد گرفتها بعد تزریق سرم و امپول بهتر شدم.

برای تعطیلات نمی خواستم برم اصفهان هی مامان اینا زنگ میزدن می گفتن بیا بهونه ای نداشتم برای نرفتن

گفتم دستم خالی نمیام اوناهم قبولیدن و دیگر اصرار نکردن تا اینکه داشتم با فرنازجون صحبت میکردم که ریحان گفت مامان پولدارشدیم بریم اصفهان.شب برای امیر تعریف کردم و گفت فردابرین بچه گناه داره و اینگونه شد رفتیم اصفهان دایی اینا هم اومده بودن سعی کردم بهم خوش بگذره و فکرهیچی رو نکنم.کلی با دختر خالم و بهار زنداداشم فکرو بکر بازی کردیم و خندیدیم چهارشنبه هم برگشتم

جمعه غروبی بیکارنشسته بودم داشتم فکر می کردم که اگر من بمیرم و به دوستانم اطلاع بدن دوستان چه  جمله یا کلمه ای به ذهنشون در مورده من به ذهنشون میرسه

دوستان خوبی دارم و همگی ناراحت شدن به جز ناهید که گفت: ای وای اکرمم مرد حیف.منم بهش گفتم بیشعور شخصیت داشته باش یکم ناراحت شو نه که ذوق کنی

دختر خالمم گفت: اینا همه چیز چرا به مردن مادر شوهرت بمیره

 

+ نوشته شده در  92/10/15ساعت 11:22  توسط مامانی | 
سلام صبح چهارومین روز زمستونتون بخیر

فقط دقت بفرمایید چقدر سحرخیزم الان ساعت۵:۴۰هست وشما صدای من رو از کرج میشنوید

دیشب تا صبح نخوابیدم تب و لرز داشتم بینیم کیپ نفس نمی تونستم بکشم تصور کنین ژاکت پوشیدم زیر ۲تاپتوگنده رفتم بازم می لرزم

اصلاگرم نمیشما مثل میت یخم.خلاصه اگه دیدین خبری ازم نشد بدونین دارفانی رو وداع گفتم و به خانه عبدی رفتم

تنها وصیتمم این هست که هروقت یادم افتادین بگین  آه یادش بخیر.مدیونین گریه کنین

فکر کنم به اوج فاجعه مریضیم پی بردین. این سرما خوردگی لامصب بیرون نمیرم از تنم و این بار داره از پادرم میاره.

این امیرم که مثل رادیو پیام ی بند میگه بخودت برس شلغم بخور پونه بخور خفه شدم ازبس شلغم خوردم

تازه ی چیزه جدید هم یادگرفته که پیاز رو بپز آبشو با عسل بخور . اگر زنده موندم شبیه ادم نیستم که یا پیاز شدم یا شلغم.

خوش بحال اونایی که یکی رو دارن وقتی مریض میشن مراقبشون باشه

دیروز امیر اس داده همسر به خودت برس و شلغم وپونه بخور تو ستون خونه ای مواظب سلامتیت باش

جواب دادم:همسر ستونت تو حلقم مسخره شبیه شلغم شدم .

بعد جواب داده:بنده خدا به خودت رحم کن ستون به اون گندگی تو حلقت بره که در جا هوالباقی میشی

میگم:بذار هوالباقی شم ازدست شلغمها وپیازت راحت بشم

جواب میده:جون به جونت کنن مسخره ای

+ نوشته شده در  92/10/04ساعت 6:45  توسط مامانی | 
سلام دوستان گل و گلابم

سوم روز زمستونتون بخیر الهی سرمای زمستون تو کانون گرم خونه هاتون نفوذ نکنه

عرض کنم خدمتتون از اونجا که طی این ۱۲سال زندگی مشترک ۱۲مرتبه پدرشوهر و مادر شوهر به من نزنگیدن و بنده عقده ای شدم اساسی.گاهی میگم عجب پوست کلفتی هستما خلاصه ۴شنبه گذشته پدر شوهر زنگ زدن به من توجه داشته باشین به شخص بنده اولش تعجب کردم بعدش گفتم ۱۰۰٪کاری داره اگرنه به من نمیزنگه خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی فرمودن خانوم داداشت هنوز تو پلس+۱۰هست گفتم بله گفت بگو خلافی ماشین منو در بیاره اگه ممکن هست منم عروس حرف گوش کن و + گفتم چشم پدر جان .بعدش گفت برنامه شبه یلداتون چیه گفتم هنوز برنامه ای نداریم و ایشون فرمودن تشریف بیارین منزل ما عذرا اینا هم هستن ماهم گفتم به روی جفت گولیای چشمام و اینگونه بود که شب یلدا دعوت شدیم

شب یلداهم خیلی عادی مثل یه مهمونی ساده برگذار شد بدون هیچ حسی نسبت به شب یلدا

ولی خیلی دوست دارم شب یلداهام خاطر انگیز باشه و خاطره داشته باشم از مراسم هاو سنتهایی مثل شب یلدا حداقل برای ریحان که بزرگ شد بگه خونه بابام مراسم شب یلدا اینطور بود یادش بخیر ولی فکر کنم ارزو رو بگور ببرم والا به خدا

ولی به امید خدا برای سال اینده انشاالله زنده بودم به امید خدا برنامه اساسی می چینم حداقل برای خودمون

شما دوستان هم دعوتین تشریف بیارین در خدمتیم

واما جشن شب یلدایی ریحان اینا:

خیلی خوب بود گروه رقص سنتی باله و کلاسیک داشتن .ننه سرما هم بود ی مراسم شاد شاد بزن و بکوب اساسی مامانها همراه با بچه هاشون میرقصیدن بچه های شاد شدن حسابی .ریحان که از خستگی تو راه خوابش برد اینقدر انرژیشون خالی کرد

+ نوشته شده در  92/10/03ساعت 11:38  توسط مامانی | 
یک عکس از سالگرد ازدواج

شب عکس روبر میدارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/09/24ساعت 16:20  توسط مامانی | 
ی سیستمی داریم برای ریحان که تا می خواد قهر کنه یا گریه بهش میگیم تومیتونی گریه کنی وقتی اینو میگیم دیگه نه گریه می کنه و نه قهر

داشتیم باهم خشن بازی می کردیم که این بازی شامل یک عدد مامان و یک عدد ریحان هست میاد میشینه تو بغل من شروع می کنیم به بوس کردن بعد قلقلک دادن وآخرش گاز گرفتن که باید از خودت دفاع کنی ونذاری گازت بگیرن مثلا وقتی می خواد لپت رو گاز بگیره شما لپت رو باد کرده و او نمی تونه گاز بگیره ایندفعه اومد بازومو گاز گرفت و من دردم گرفت می گه مامان تومی تونی گریه کنی

خندم گرفته بودکه دقیقا حرفهای خودمو به خودم برمی گردونه

امیر میگه اخه بازی قحط هست خشن بازی می کنین

داداش شهیاد همیشه میگفت مافیا پروش دادی واقعا هم مافیاست

+ نوشته شده در  92/09/19ساعت 13:13  توسط مامانی | 
سلام الهی فداتون بشم

هفته پیش خواهری غافل گیرمون کرد و اومد خونمون تا دیروز پیشم بود خیلی داغون شده وپیر ولی خداروشکر که داریمش و وجودش گوهرو نعمت هست

سعی کردیم بهش خوش بگذره و روحیش عوض بشه که تا حدودی هم موفق شدیم و لی همش موقت هست چون به محضی که بره خونش همون طور میشه

ریحان خیلی باش مچ هست و قربون صدقش میره و راه به راه بوسش میکنه

یک شب هم مهمونی دادیم و خودخواهری آشپزی کردن و پذیرایی شب خوبی بود.

کلی حرف زدیم و خندیدیم جاتون خالی بنده هم نقش جوکرو داشتم و پارازیت وسط برنامه برای همین جو همش در حال خندیدن بودن

عرض کنم که موهامو سرمه ای کرده بودم خواهری گفت برو روشن کن شادتر هست بنده هم خیلی شیک دیروز رفتم آرایشگاه  و موهامو عسلی زیتونی کردم بسی زیبا شدم موهامو کوتاهم کردم خلاصه شما با ی اکرم خانوم خوشجیل موشجیل ۷۰کیلویی روبرو هستین که۴کیلوهم کم کردم

روحیه رو کیف می کنینن

افتادم رو موت جلف و تیپ جلف و روزبه روز جلف تر میشم.

خارج از شوخی نگاه به خنده هام نکنین از درون داغونم ولی می خندم برای شاد کردن دل امیر ریحان و خواهری

شدیم دیوانه یک ساعت می گریم بعد شروع می کنم خندیدن و جنگولک بازی

شما برام دعا کنین خدا شفام بده

پی نوشت:بچه کی با مهتاب السادات(عشق اول زن چندم)در ارتباط هست ؟وبلاگشو رمزی کرده خبری ازش ندارم اگه دسترسی دارین بگید یه خبر به من بده

+ نوشته شده در  92/09/18ساعت 13:34  توسط مامانی | 
عارضم خدمتتون که ۲سالی هست قرار ماوتفاوت وام مسکنمون رو بدن

قرار شده بود با این پول کارها بکنیم میگن ندیدبدید به خود ندید حکایت ماست

مونده بودیم با این سرمایه که بعداز۲سال انتظار بدستمون رسید چکارکنیم

من که همش فحش میدادم که خدانگذره ازتون اگراینو همون موقع میدادین میمردین اون وقت نه نیاز بود خونه بفروشیم نه ماشین نه ۲سال خونه رو بدیم مستاجر

یا اگر همون موقع میدادن یه خونه بزرگتر برمیداشتیم وای که چه خونه های قشنگی رو دیدیم ولی نتونستیم بگیریم

از اونجایی که ما زن و شوهر بیکار مرتب در حال برنامه ریزی بودیم که چه کنیم و چه نکنیم

قرار شد من برم خونه ویلایی ببینم که خونه رو عوض کنیم و ی حرکت بسی عظیم از خود نشون دهیم.با یه اعتماد به نفس در حد علی دایی رفتیم بنگاه مسکن به ی حساب ساده فرمودن۹۰۰میلیون خونه حیاطی میشه

وما با ی حساب سر انگشتی تر دیدیم ای باتا این دفعه خیلیییییییییییییییییییییییییی کم میاریم

البته زیاد کم نداشتیما فقط۴۵۰میلیون کم داشتیم زنگ زدم به امیر میگم شماره ریئس بانک مرکزی رو بده

میگه می خوای چکار میگم می خوام بگم اگر ممکن هست یکم از خزانه سور بده به حسابمون تا خونه حیاطی بخریم امیرم میگه کوفت منو بگو یک ساعت ایستادم به چرت و پرتهای این گوش میدام و خداحافظی فرمودن

حسابی دپ شده بودم و تو ذوقم خورده بود اساسی اگر ی رفیق خوب و زغال خوب دم دستم بود صد درصد معتاد میشد حیف که امکانات نبود

امیر گفت بیا یه ماشی فول بگیر بریم عشق و حال گفتم مردک ماشین سرمایه روان هست و هنوز در حد ی ماشین فول مایه دار نشدیم از رویایش بیا بیرون تا غرق نشدی

تصمیم گرفته شد که یه واحد برداریم و با پول اجارش یه عدد ۴چرخ. ادم طمع کار به ما میگن.

قرار شد خونه بگیریم به نام اینجانب

خلاصه رفتیم یه بنگاه امیرگفت اکرم با این پول نمیشه خونه برداشت گفتم میشه توکل به خدا همش یه خونه دیدی چون می خوای برای من بگیری ببین چه خونه خوبی بگیری.رفتیم بنگاه یکی از مشتریاش که بسازبفروش هست و تو کار آهن

ی آپارتمان نوساز پیش فروش بخریم حالا بگین چند؟خونه متری۱۲۰۰(البته قولنامه ای هستش سنددار نیستا)

رو متری ۸۰۰دیدیم و پسندیم وخریدیم البته تیرماه تحویل میدن

یعنی ما با پولمون می تونستیم یه واحد۶۰متری برداریم اگر گیرمون میومد ولی ی واحد۸۵متری قسمتمون شد.

واینگونه شد اکرم خانوم هم خانه دارشد. ولی همچنان بی ماشینیم تا تیرماه که خونه رو بدیم اجاره وبا پول پیشش یه ۴چرخ بگیریم انشالله

خدای ممنون از لطف و عنایتت به من

ی اعتراف بکنم اولش خوشحال بودم ولی الان اصلا خوشحال نیستم یعنی برام جذاب نیست

فقط خوشحالم که بعد از من ی ارثی دارم برای ریحان بذارم که بگه ارث مادریم هست  فقط این خوشحالم میکنه

از امیرم ممنونم که برام ملکی خرید و به قولی که ۱۲سال پیش داده بود عمل کرد

امیرمممنون از محبتت

 

+ نوشته شده در  92/08/30ساعت 1:33  توسط مامانی | 
سلام دوستان گلم

دوستتون دارم هوارتا

اکتیو شدما:امروز ریحان امتحان داشت و ترم ۴ای رو با موفقیت پشت سر گذاشت .

این ترم ریحان خیلی اذیت کرد واقعا ازش ناامید شده بودم درست ترمشون سخت شده ولی انتظار ما از ریحان ی چیز دیگه هست

چون مهرماه ۲ترم رو فشرده خوند خسته شده بود بلافاصله هم ترم جدید شد با مبی جدید و جدی که مرتب باید تکالیفش رو انجام میداد هر جلسه دیکته داشتن مثلا اگه تقاشی تکلیفش رو نمیکشید وری گود میداد

اینم که ماشاالله عادت نداشت تو خونه درس بخونه و مشقم  که ی خط در میون مینوشت چون کوچیک بود مربی قبلی گفت زیاد فشار بهش نیارین که زده نشه حالا مربیشون که عوض شد برعکس مربی قبلی باید تکالیف انجام بشه

از اون طرف این شاید در طی این چندترم ۴تا وریگود داشته و بقیه اکسلنت بود حالا این ترم شاید۳تااکسلنت داشته و بقیه وری گود و این بود که سر کلاس اوایل گریه میکرد ونمیرفت بعدش شد موقع دیکته نوشتن اشک میریخت مثل بارون بهاری که دیکته نمی نویسم خلاصه به سوپروایزرشون گفتم این آشی که شما برای ریحان پختین بنده خدا رفت باهاش حرف زد ومعلوم شد چون همش وری گود میگیره دیکته نمینویسه ریحان گفته بود که وقتی همش وری گود میگیرم چه کاری بنویسم دیگه کارما شده بود که بگیم وری گوذم خوبه داداش اکسلنت هست تا بچه آرو بشه و خداروشکر جوابم داد

از اونجایی که این بچه تا حالا شب امتحان درس نخونده و هرچی بوده نتیجه به اموخته های کلاس و زحمات مربی بوده دیروزم ریحان فقط ساعت۱۰:۳۰شب تا ۱۱با مکافات ۱۰جمله ساخت.دیشب از استرس تا صبح خواب دیدم که امتحان داده و تمام دیکتشو غلط نوشته. ولی خدارو شکر امتحانش رو اکسلنت شد مثل همیشه

نتیجه ایی که گرفتم از وری گودای ریحان این بود که:ریحان بانو همه رو بلد هست و میلش باشه  و حسش همه رو حواب میده اما از اون روزی که حسش نباشه یا میلش نباشه .

سه شنبه بهش گفتم ببین ریحان خانوم اگه امتحانت رو اکسلنت شدی شبش شام پیتزا۲۰هستیم یا زنگ میزنیم سراشپز برات جوجه چینی بیارن اینم که عاشق این دو مجموعه گفت باشه  .تا دیشب گفت مامان اگه ی غلط داشتم هم می بریم گفتم حالا ی غلط رو ی کاریش میکنیم میشه زیر سیبیلی ردش کرد ولی بیشتر نشه

سه شنبه داشت تکلیفاش رو می نوشت میگه:آخ جون چهارشنبه امتحان میدم میرم ی ترم بالاتر  ترم بعدو بخونم دیگه نمیرم میگه چرا میگه آخه زده شدم.خندیدم گفتم حالا ترم بعد رو بخون تا بعدش خدا کریم هست

 خدایا شکرت بابت همه چیز هرچی که صلاحم بود دادی و هرچی صلاحم بود ندادی

خدا یا شکرت بابت سلامتی که بهم دادی بابت فرزند سالمی که بهم هدیه دادی هزار بار شکر

+ نوشته شده در  92/08/29ساعت 16:27  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم

حال شما چطور هست؟الهی همیشه شادباشین و سربلند

نازنینای من یه توضیح بده که اشتباه شده نی نی دوم در کارنیستا ساخته ذهن ریحان هست که می گه

تصمیم گرفته شده ولی هنوز در حد حرف بود فعلا طرحشو دادیم مجلس مجلس داره بررسی میکنه

حالا کی تصویب بشه خدامیدونه

+ نوشته شده در  92/08/28ساعت 16:12  توسط مامانی | 
رسما رسوامون کرده از بس میگه نی نیمون من برم مدرسه بدنیا میاد تو تاکسی میشینیم میگه تو کلاس میریم میگه فرق نداره کجاست فقط میگه

چند شب پیش من و ریحان

ریحان:مامان نی نیمون آبجی باشه؟

من:عزیزم نی نی رو خدا میده شاید داداش داد شایدم آبجی دست من وتو نیست

ریحان:مامان یعنی اگه به خدا بگم آبجی دوست دارم میده

من:نمیدونم خدا خوش صلاح میدونه که داداش بده یا آبجی

بحث اون شب تمام شد

فردا داریم میریم بیرون:مامان خدا هرچی صلاح بدونه به آدم میده یا داداش یا آبجی من راضیم به رضای خدا

مامان فقط دوست دارم بچه منو محسن پسر باشه

یعنی چشام داشت از حدقه در میومدا

تمام زندگیش شده محسن.

دیشب ایستاده بودم  داشتم میگفتم وای امیر شکمم رو نگاه.ریحان میگه می خوای بگی بزرگ شده میگم آره

میگه آخ جونم حالا میدوو  هیم آخ جونم  اخ جونم میکنه که چی مامانم حامله هست.

امیر میگه بچه بشین حرف در نیار

ریحان میگه خاک برسر یعنی حامله نیستی

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:42  توسط مامانی | 
امروز اکتیو شدم اساسی گفتم بذار چندتا از حرفهای ریحان رو به رسم یادگاری ثبت کنم

دارم نماز می خونم (خیلی بد شدم نماز هم یه خط درمیون می خونم قبلا بهتر بودم)

بین دو نماز دارم ذکر میگم

ریحان :مامان منم دعا کن

من:چشم نازنینم

ریحان:مامان منو دعا کن

من:به روی چشم گلم

ریحان:مامان بگو ایشاالله عروس بشی. خوشبخت بشی

من:غش کردم از خنده البته توی دلم.میگم باشه عزیزم

با خودم میگم عالم بچگی چه عالمی هستا

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:32  توسط مامانی | 
سلام خانومی ممنون که بهم سرزدی

هرکاری کردم ایمیلم باز نشد که برات ایمیل بذارم  شرمنده

عزیز ریحان کلاس زبان کانون کودکان برتر میره ی شعبش گوهردشت هست و ی شعبش میدون شهدا اول بهار

شماره تلفن:۳۲۴۰۰۸۹۲

از سه سالگی کلاس زبان فرستادمش اول تاینی کارکردن واز اردیبهشت فونیکس رو شروع کردن الان فونیکس۴بی هستش از کارشون راضی هستم 

کتابهایی که برای پیش دبستانی هست رو اکثرا رو کارکرده و بلد هست از۳سالگی کارکرده

کتابهایی که از سنش بالاتر هست رو کارکن

فلش کارت های مختلف *کتابهای معمای انگشتی که برای۵ تا ۷سال هست رو از شهرکتاب تو چهارراه طالقانی

یا کتابفروشی بهمن تهیه کن

اسباب بازیهاشم اکثر بازی فکری باشه که هم مهارت دست و ذهن همزمان باشه.

کتابهایی که وصل کردن داره خیلی به دقتشون کمک میکنه .

هر چی به ذهنم رسید تو پستهای بعد برات  میذارم عزیزم

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:5  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم  فدای همتون بشم

خواستم امروز یکم از گیج بازیام بگم

امیررفته حمام  طبق معمول من باید لباس و حوله براش آماده کنم .لباس آماده کردم .دیدم صدا میزنه اکرررررررررررررم.میگم چیه خونه رو  رو سرت گذاشتی میگه حولمو بیار میگم ی نگاه کنی میبینی میگه نه بیا تو بده دستم .میگم امیر باز لوس شدی میگه نه بیا رفتم هنوز متوجه نشدم که چکار کردم پتو رو دادم دستش میگه این حوله هست؟میگم اه قربون هواس جمعم برم

اومدم چای بریزم سینی گذاشتم ولی لیوان نذاشتم چایی رو ریختم تو سینی و دستم س.خت اون وقت متوجه شدم که لیوان نذاشتم

بطری رو آب کردم دستم گرفتم اومدم  رفتم بذارم تو دستشویی درو که باز کردم گفتم وا من اینجا چکارمی کنم

چایی دم کردم قوری رو دست گرفتم اومد گذاشتم رو میز تو اتاق

عینک رو صورتم هست یک ساعت در به در دنبالش می گردم تازه چند دفعه هم جلوی ایینه رفتم ولی باز متوجه نشدم 

از بیرون اومدم وارد آپارتمان شدم  تو عالم خودم  بودم که کلید انداختم تو خونه همسایه طبقه دوم شانس اوردم خونه نبودن اگرنه آبرو برام نمیموند

از اون روز به بعد وقتی میرم بیرون امیر میگه اشتباه نری خونه مردم

ازاین کارها زیاد میکنم .باورتون نمیشه دسته خودم نیست از بس فکرم مشغول هست

 

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 14:49  توسط مامانی | 
سلام گلهای نازم

عذاداریهاتون قبول حق

این قدر ننوشتم نمیدونم از کجاشروع کنم

خواهرم بهوش اومد ولی به دلیل شکستگی گردن قدرت حرکت نداره الهی بمیرم غذانمیخوره یا کم میخوره که احتیاج نداشته باشه کسی سرویس بهش بده میگه خجالت میکشم.الهی خواهر بمیر برات

امسال تاسوعا عاشورا مسافرت نرفتیم برای اولین بار خونه بودیم البته کرج هیئت میرفتیم.امیر بیرون نیومد چون خواهری قدرت حرکت نداشت امیرم دلش نیومد بره ولی منو ریحان دست دردست هم رفتیم

دوست داشت مراسمهارو وقتی خسته میشد می گفت مامان ی شیرکاکائو گرم برم بگیرخستگیم در بره اینقدر بامزه این نذریهارو می خورد.اگرکیک یا شکلات میدادن میرفت یکی دیگه هم میگرفت میگفت برای نی نی دریا می خوام

غذای نذری که میگرفت سهم خودش رو میداد میگفت مامان بذار فریزر برای نی نی دریام و دایی شهیادم دایی اومد پیشم گفت ریحان برام غذا بگیرمیام خونتون می خورم

بااینا تنها بودیم ولی آرامش داشتم آرامش خاص.دوتایی باریحان میرفتیم مسجد دسته تو بارون قدم میزدیم گریه میکردیم خیلی بهم فاز داد تااونجاکه بتونم سعی میکنم این تنهاییمون رو حفظ کنم

وقتی با فامیل میرم همش غیبت که فلانی فلان کرد فلانی بمان کرد  میگن اعصاب و روان آدم رو داغون میکنن.

دیشب خواب عجیبی دیدم بعدش خواب عمه خدابیامرزم رو دیدم که پیرشده بود کمرش خم شده بود چشم براه بچه هاش بود که نرفته بودن بهش سر بزنن از تنهایی به امیر زنگ زده بود. که بچه هام نیومدن  چشم براهشونم

هروقت دلم تنگ شد می تونم بهت زنگ بزنم

نگرانم نمیدونم چرا

دوستان التماس دعا

پی نوشت۱:ببخشید پراکنده نوشتم

پی نوشت ۲:آقامحمدخان دلم برات تنگ شده ی خبر از خودت بده

دوستتون دارم دوستهای گلم

+ نوشته شده در  92/08/23ساعت 17:51  توسط مامانی | 


بر سرِ آسمانی آن ظهر / آیه‌های شکوه نازل شد

مژده دادند ایه‌های شکوه / دین احمد(ص) دوباره کامل شد . . .

پیمبر کز خلایق برترین بود بدانستی که حج آخرین بود

چو در خاک غدیر خم رسیدند بکردند صبر تا مردم رسیدند

تمام حاجیان را جمع کردند سخن های فصیحش سمع کردند

سپس دست علی بالای سر کرد وصیت کرد و گفتارش اثر کرد

که هر کس را که من مولای اویم ز بعد خود علی مولاش گویم

که هرکس دست من بالای اوهست  ز بعد من علی مولای اوهست

وصی باشد برایم هم برادر ولی بهر شما مولا و رهبر

ز گفتار نبی طاعت نمودند تمام حاضران بیعت نمـودند

چو پیغمبر برفت از دار دنیا دل مولا شکست از کار دنیا

ولی انداخت رسم بی وفایی میان امت و مولا جدایی !

ضمان و بیعت خود را شکستند ز قدرت دست او کامل ببستند

خلافت را ز دست او ستاندند شتر در خانه ای دیگر نشاندند

ز دست او حکومت را گرفتند همه زین ماجرا اندر شگفتند

علی کز علم و حکمت هیبتی داشت خلافت کی به نزدش قیمتی داشت

خلافت را به نزدش قیمتی نیست به قدر لنگه کفش کهنه ای نیست

تمام همّ و غمّش بهر دین بود که دستورات قرآن کی  چنین بود

سکوتش بهر حفظ دین اسلام که تا شاید بماند شیعه را نام

چنانکه خاری اندر چشم او بود و یا یک استخوانی در  گلو بود

سکوت ازشیرغران بس عجیب است چرا؟ چون بین یارانش غریب است

بگفــتا صبر کردم بهر   دینم  که پیغمبر (ص) بفرمودی چنینم

دوستهای نازنینم  برای خواهرم دعا کنید 

فدای محبتهاتون
                      

+ نوشته شده در  92/08/01ساعت 14:17  توسط مامانی | 
سلام به دوستهای گلم

این مدت اتفاقات زیادی افتاد ولی دست و دلم به نوشتن نمیرفت که بنویسم

دومین روز از فصل پاییز رفتم دیدن خواهرم خواهری که بعداز چند سال میدیدمش یعنی به کمک پارسای عزیزم برنامه ریزی شد و به طور غافلگیرانه باهم روبروه شدیم البته ما میدونستیم خواهرم نمیدونست

درست مثل فیلمها بود یک ساعت اول همش به گریه ختم شد گریه شوق خواهرم اسای غافلگیرشد بعدش رفتیم اصفهان مامان ایناهم غافلگیر شدن اساسی از شوق جیغ میزدن یک روز کامل با خواهرم بودم

بعداز۳۱سال طعم واقعی خواهر داشتن رو چشیدم

دوشنبه هفته بعدش(هفته دوم مهر)خواهرم بی خبر اومد کرج منزل ما.هم خوشحال بودم هم ناراحت چون برای حضورش کلی برنامه داشتم که همه برباد رفت خوشحال که خواهرو اومده بود پیشم

واقعا هفته خوبی بود از باهم بودن لذت بردیم خندیدیم گریه کردیم گردش رفتیم حرفیدیم کلی خاطرانگیز بود برامون

هفته بعد(هفته شوم مهر)مارفتیم پیشش و بردیمش عروسی دوروز اول خیلی خوب بود شب حنابندون یکسری حرف زده شد که ناراحت کننده بود طوری که خواهرم گفت عروسی نمیام

خیلی ناراحت بودم وهستم اطرافیان از جمله مامان و خاله ام حرفهای نسنجیده زدن که هنوزاثراتش هست

هنوز از دست مامانم ناراحتم نمیتونم رفتار نسنجیدشو هضم کنم وببخشم

هفته ای که گذشت خواهرم رفت شمال که هفته بعد بیادپیشمون کلی برنامه داشتم که لحظات خوبی براش فراهم کنم

بغییر از هفته عروسی که ناراحت شدیم تونسته بودیم لحظات خوبی براش فراهم کنم طوری که بعد ۵سال لباس مشکی رو از تنش در آورد روحیه اش روبه بهبود بود تا اینکه

پنجشنبه گذشته تو راه برگشت از شمال تصادف میکنن تصادف بدی خواهرم  نازنینم رفته توکما سطح هوشیاریش متغییر هست اول۹بود بعد۷شد به۳هم رسید تا دیشب رسیدبه ۵ صبح دکتر گفت وضعیتش خوبه فقط باید لخته خون مغزش ازبین بره عصر سطح هوشیاریش ۴شده بود

طحالش رو در اوردن کتفش شکسته دندههاش شکسته داغون بود داغون تر شده

دوستهای عزیزم خواهش میکنم براش دعا کنین من همین یدونه خواهرو دارم تازه داشتم معنی خواهر داشتن رو باپوست وگوشت حس میکردم

مهری که با شادی شروع شد اما...

التماس دعا

+ نوشته شده در  92/07/27ساعت 20:46  توسط مامانی | 
اکتیو شدما ی مدت میبینی حس نوشتنم نمیاد ی وقت می بینی روزی چند مرتبه آپ می کنم

دیروز بدجور هوس چای زغالی کرد رفتم زغال خریدمو بساط چای زغالی رو به پا کردم  چراغهارو هم خاموش کردیم و هالوژنهارو روشن کردیم همراه با آهنگ ملایم

خلاصه صفایی کردیم

چای میریختم یاد مادربزرگم کردم که بهش می گفتیم ننه خاور

الهی بمیرم  یه سماور نفتی داشت که روی میز کوتاهی گذاشته بودش روی میزش روزی مخمل سبز انداخته بود زیر میزشم قوطی چایی نبات قند هل دارچین و... بود استکانهاشم از این کمرباریکهای قاجاری بود بانعلبکیش ی قوری بند زده قاجارم داشت

چایی که میریخت استکان رو میذاشت پایین میز و شیرسماورو بازمیکرد این کف میکرد وپرمیشد وهروقت چایی میریختیم که کف می کردمی گفتیم چایی ننه خاوری

دیشب منم همین جور چای میریختم. به امیر میگم بیا چای ننه خاوری برات بریزم آی کیف میداد نفری۵تا لیوان چای خوردیم که بنده تا صبح تو دستشویی بودم

موقع خوردن چای یاد یچگیهام هم افتادم

ننه خاور من خیلی مهربون و دست و دلباز بود همیشه می گفت ننه همتون باهم بیایین تکی تکی نیایین ی وقت بیتون فرق نذارم مدیونتون بشم

هروقت می فهمید داریم میریم برامون آجیل درست می کرد گردو و بادوم بومیداد باسلوق درست می کرد فندوق و نخودو کشمش میریخت داخل کیسه پارچه ای همه که جمع میشدیم دور میشستیم میرفت کیسشو میاورد نفری ی مشت میریخت تو دستهامون آی کیف میدادو می خندیدیم

هرکاریم تو خونش میکردیم هیچی نمی گفت یا اخم نمی کرد پسرداییم علی میرفت رو رختخوابها خاله کوچیکم می گفت علی تو دیگه نره خری شدی(خالم یکم بی ادب بود) زشته بیا پیین ننه خاور می گفت چکاربچه هام داری دو روز اومدن بذار خوش باشن

بعد خالم حرصش میگرفت می گفت واقعاکه خرسهای گنده آی ما می خندیدیم که حرص خاله رو در اورده بودیم

ننه خاورم  اینقدر ضرب المثل بلد بود اونم همش کمر به پایین وقتی عصبانی میشد می گفت که الان ارثش به من رسیدو من بکارمی برم

ننه خاورم خیلی بدش میومد پسرهامون کلمه ک*س*خ*ل رو بکار ببرن همش دعوا میکرد میگفت حتما باید بگید... خوب بگید چیز خل

خلاصه دیشب رفتیم به دوران کودکیمون و صفایی کردیم

من ومهدی از اول دبیرستان باهم بودیم البته تلفنی .همیشه اون منو خانوم مهندس صدامیزد منم آقای دکتر تا اعلام نتیجه کنکور سال۸۰  من ریاضی کاربردی قبول شدم و مهدی مهندسی شیلات میخندیدیمو می گفتیم

دیدی خانوم مهندس نشدم اونم می گفت دیدی آقای دکتر نشدم بعد مهدی می گفت اشکال نداره عوضش خانوم آقای مهندس میشی اخه من خیلی ناراحت بودم اون موقع نفهمیدم منظورش رو تو باقالیا بودم

بعد که با امیر ازدواج کردم گفت خودت نخواستی خانوم آقا مهندس بشی بازم نفهمیدم منظورش رو

خلاصه  چقدر خوبه که آدم خاطره داشته باشها من که شدم مثل ننه پیرزنها و همش یادخاطرات می کنم و مخ امیر وکارمیگرم

یادش بخیر عالمی داشتیم

+ نوشته شده در  92/06/19ساعت 10:13  توسط مامانی | 
مژده مژده

یه خبر خوب

 

میگن در ناامیدی بسی امید هست پایان شب سیه سپید است

واقعا درست گفتن

بزنو بکوبه بیا وسط اون گوشه چرانشستی 106.gif

بزن دست قشنگه رو بزن

امشب همه خوشحالن حتی خداهم خوشحاله

قربونت برم خدا

که جواب صبوری وپاکدامنی رو دادی

قربونت برم خدا که مواظبش هستی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/06/17ساعت 15:5  توسط مامانی | 
Hammer- him- we- men-mat –mist-

Rent –rest – miss –kiss –pink –sink –

I  am sister.

+ نوشته شده در  92/06/17ساعت 13:45  توسط مامانی | 
الان ی اکرم خسته کوفته داره مینویسه بعد از ی کوزتینگ اساسی

چقدر تابسون بعد هست هرچی گردو غبار هست میادتوخونه خسته شدم از بس تی کشیدم دستمال کشیدم

چهارشنبه عروسی دعوتیم ی عروسی توپ که هرچی عقد تو کمرت مونده خالی کنی.موهامو رنگ قهوه ای نسکافه ای کردم  خیلی قشنگ شد بسی خوشمان آمد

حسرت به دلمون موند ما بریم آریش و پیرایش امیر خان بفرمایین زیباست وقتی میگم امیر چطور می خنده میگم خوب قشنگ یا زشت میگه وقتی می خندم وچیزی نمی گم حتما قشنگ هست اگرنه ایراد می گرفتم گفتم مرده این نوع ابراز قشنگیتم والا.فقط زمانی که ابروهاموکوتاه یا نازک میکنم میگه با رفتی خراب کردی ابروهاتو

اگرهم صد سال مانرویم آریشگاه و ابوانمون مثانه باچه های بز شود و سیبلهایمون بنا گوشمون در برود نمی گوید چرا وقتی میگم چرانمیگی میگه حتما وقتش نشده بری یا گذاشتی پرشود مدلش رو تغییردهی

خلاصه از این حسرتها زیاد به دلمون مونده

خداروشکر اعتماد به نفسم بالاست اگرنه تاحالا معتاد شده بودم

دیشب داشتیم اخبار میدیدیم خبرنگار به یه آقایی مصاحبه می کرد که بنده خدا دماغش بیش از حدمعمول بزرگ بود امیرخان گفتن وای دماغش رو بنده خدادماغت رو عمل می کردی خیلی ضایع هست. گفتم اگر دماغت این شکلی بود عمل میکردی میگه شده بود قرض کنم قرض می کردم ولی دماغمو عمل می کردم میگم پس بیا بریم دماغ منو عمل کن میگه دماغت چش به این قشنگی میگه آره جون عمت قشنگ هست الان بریم عمل دکتر یکیلو گوشت خالص ازش در میاره دماغ نیستش که شاه گلابی میگه پاشو ناشکری نکن دماغت خیلی هم قشنگه خیلی حسرت دماغت رو دارن گفتم امیرجان بس دیگه حسابی خرشدم  والا به خدا دماغ به این ضایعی رو میگه قشنگ

صحبت شده بود که امیرو خواهرهاش زمین مادرشونو طالقان بسازن چون بابای امیر با داماد بزرگش که پسر خاله امیر هست دعواشون شده شنیده بودیم دعواشون شده و قهر هستن اما موضوعشو نمیدونستیم تااینکه خواهر کوچیکه به امیر میگه اول باباو مسعود اشتی کنن بعد اقدام کنیم .همون اول گفتم امیر ندونسته میگم ۸۰٪بابات اینا مقصر هستن امیر گفت باز حستو فعال شد گفتم  حالا می بینی

امیرم حس ریش سفیدیش گل کرد اول به مامانش زنگید مامانش درست نگفت جریان چیه بعد به باباش باباشم واضح نگفت چی به چیه. امیر مامانت اینا مقصرنا که درست توضیح نمیدن گفت قضاوت نکن صبرکن به اعظمم بزنگم

خلاصه دیروز۱ساعت باابجیش حرفید خواهرش خیلی ناراحت بود امیر گفت تو غصه نخور مریض میشی من همچی درست میکنم نگران نباش به مسعود فعلا چیزی نگو تا خودم اقدام کنم(به امیر گفتم مرام برادریت تو حلقم میگه زهر مار که فقط بلدی تیکه بندازی) بعد که تعریف کرد چی گفتن گفتم حال کردی درست زدم وسط خال که کی مقصر هست گفت مرد حسابی من بعد۱۱سال بابات رواز تو بهتر میشناسم ادم بی منطق و زبون نفهمی هستش حرف حساب هم حالیش نمیشه

خلاصه اشب با باباش بحرفه تا ببینیم چی میشه ماصاحب ویلا میشیم یا نهههه

پنجشنبه که خونه خواهر بزرگه بودیم داشتیم  می حرفیدیم خواهر زاده های امیر بامن خیلی جورن می گفتن زن دایی موافقی استخرم بزنی که مختلط شنا کنیم گفتم  به به زندایی حتما بزنیم بعد دوباره میگه زن دایی سونا و جکوزیم بزنیم میگم پایم بزنیم

منم میگم امیر درخت بید مجنون شلاقی هم بکاریم الاچیق درست کنیم  تخت بذاریم  خلاصه با خواهر زاده های امیر حسابی تزدادیم امیرم گفت حالا بذار ما استارت بزنیم بعد شما نظربدین خلاصه رفتیم تو رویا اساسی

دعا کنین بشه بعد همتون رو میبرم ویلا طالقان صفا سیتی

میگم امیر با فرناز جون صحبت می کردیم این گفتیم این حرفها میگه فرناز کیه ریحان میگه مامان ال آی امیرمیگه خوب از اول بگو فرناز

دارم میگم آقا محمد خان  این خور گفت میگه آقامحمدخان دیگه کدوم دوستت هست میگم همون که بوشهر هست میگه خوب درست بگو آقا محمدخان

میگم امیر تو ی چیزت میشها خب منم گفتم آقا محمد خان میگه نه تو گفتی اقا محمد خان

چند روزی من از دوستم چیزی نمی گم میگه از دوست که بوشهر هست چه خبر کم پیداشده میگم کدوم دوستم(کوچه علی چپ زدم خودمو)میگه آقامحمد خانو رو میگم

بعد دوباره میگه راستی ال آی کوچولو چطور هست چیزی تعریف نکردی میگم آل آی کیه دیگه میگه دختر دوستت رو میگه فرناز خانوم میگم اهان پس دوستهای منو میشناسی وقتی من حرف میزنم خودت رو به علی چپ میزنی

خلاصه اگر یخوام از امیرو این حرکاتش بگم مثنوی هفتادمن میشه .بهش میگ تو شاهکار خلقتی والا دیونه کرده منو

 

+ نوشته شده در  92/06/17ساعت 13:13  توسط مامانی | 
 

اس ام اس و پیامک مخصوص روز دختر 91
ای بهار آرزوی نسل فردا،دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم

چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم

دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم

کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم

با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم




+ نوشته شده در  92/06/16ساعت 18:12  توسط مامانی | 
با تمام افتخار اعلام میکنم قبول نشدم
+ نوشته شده در  92/06/14ساعت 13:25  توسط مامانی | 
هفت سالی میشد خالم خونه مامانم اینا نیومده بود یعنی بغییر از یکی از خاله هام که اصفهان هست با بچه هاش هیچ فامیلی چندسال خونه مامان اینا نیومده  یه قهر یه کینه الکی باعث این اختلافات شده بود  تا ما محلات میرفتیم خونه پدر بزرگم اونجا همدیگه رو میدیدیم ولی با سردی  جواب سلام همدیگه رو میدادن تا اینکه اقاجونم مریض شد همه باهم خوب شدن شدن اون فامیل قدیم

۳روز خالم که زن عموم هم میشه اومده خونه مامان اینا وقرار خونه ماهم کرج بیاد.

خلاصه شب اول خواب مادر بزرگمو خواب دیدم خدابیامرز وخیلی دوست داشتم فوق العاده مهربون بود.خواب دیدم جون شده و خوشگل و تر گل ورگل هستش ی سفره بزرگ پهن کردین خونه ما همه فامیل هستن همگی شاد هستن مادربزرگم گفت من دوست دارم همه باهم باشین و پشت هم همدیگه رو تنها نذارین اکرم ننه نذار ازهم دور باشن به علی و مهدی هم خبربدین اوناهم بیان بچه هام تنها هستن .

خلاصه صبح زنگ زدم به مامان که مامان من همچین خوابی دیدم مامانم خندید گفت تمام اموات باتو رفیقن و فقط به خواب تو میان اخه هر اتفاقی بیوفته من خواب می بینم و خواب بی دلیل و تعبیر نیست

یادتون گفتم هر چند وقت یکبار خواب پسرداییم مهدی رو می بینم بعد۶ماه دوباره خواب دیده بودم توی تمام خوابهام حرف از وصیت داییم هست(داییم شهید شده) روز پزشک یه پیام به مهدی دادم که تبریک بگم ولی خطش خاموش بود تا اینکه دیشب دل به دریا زدمو به اون یکی خطش پیام دادم اول نشناخت یکم سربه سرش گذاشتم  دیدم داره قضیه ناموسی میشه سریع خودمو معرفی کردم  خیلی خوشحال شد وی ۲۰دقیقه ای اس بازی کردیم  و دعوتشون کردم بیان خونمون گفت عزیز تا۲۶م امتحان دارم

گفتم دلم براتون تنگ شده اونم گفت دل تنگ شده چند روز پیش محلات بوده یاد خاطرات گذشته افتاده گفتم کاش همیشه بچه بودیم گفتم پسر دایی جون ما بی معرفتیم یا روزگار بی معرفتمون کرد شمادیگه چرا بی معرفت شدی و یادی از ما نمی کنی گفت این حرف رو نزن دختر عمه عزیزم تو خیلی بامحبت هستی و بامعرفت.میدونید چیه تازه فهمیدم هروقت من خواب دیدم اون به فکربوده

خلاصه بعد از مدتها یخها آب شد.جریان خواب مادربزرگمو به امیر گفتم که سفارش علی و مهدی و کرده امیر گفت مامی خواییم بریموبیاییم اونا نمیان و دیدم مخالف رفت و امد نیست خداییش امیر دوست داره یابریم مهمونی یا همیشه مهمون داشته باشیم عاشق رفت وامد هست 

ولی دیشب نگفتم بامهدی اس بازی می کنم تا به نتیجه برسم بعد بگم.صبح به مامان گفتم جریان اس دادن به پسردایی رو مسخرم میکرد میگفت شدی بزرگ فامیل گفتم بله مامان جان

خلاصه ه ه ه ه نیت دارم خالم که اومد خونمون پسرداییم اینا و دختر داییامو همه رو دعوت کنم دور هم باشیم

و یخهارو آب کنم

برام دعا کنین موفق بشم 

+ نوشته شده در  92/06/14ساعت 13:15  توسط مامانی | 
اکتیو شدم اساسی

دیشب جلوی تی وی دراز کشیدیم.طبق عادتش میاد رو دست من می خوابه

میگه:مامان نی نی رو خدامیده؟

من: بله عزیزم

ریحان :چه جوری؟

من:خدا یه دونه اندازه دونه برنج تو دل مامان میذاره این دونه تو دل مامان از غذایی که مامان می خوره خوره و بزرگ میشه هی بزرگ میشه تا بشه یه نی نی وبعد که حسابی بزرگ شد به دنیا میاد

ریحان:چطوری غذا میخوره اون تو؟

من:نافم ونافش رونشونش دادو گفتم خدا نافهای منو نی نی رو مثل ناف تو بهم وصل میکنه

ریحان:باچی وصل میکنه؟

من: بایه لوله مثل لوله سرم ازناف من ویتامین غذاها میره تو لوله وازاونجامیره تو بدن نی نی و خوره بزرگ میشه

ریحان:وبعد شکمت فت میشه مثل عمه و خاله فرناز

من:بله دخترم

ریحان:خداجون یدونه نی نی بذار تو دل مامانم.مامان خواهر باشه بهتر نیست؟

من:هرچی خدا دوست داشته باشه میده شاید خواهر داد شاید برادر.

ریحان:مامان می خوای دوقلو بیاریم که یکیش داداش باشه یکیش خواهر؟

من:ریحان تو که میگی مامان نی نی بیاره نی نی بیاد من دیگه نمی تونم باهات مثل الان بازی کنم اخه نی نی کوچیک هست حرف نمیزنه گریه میکنه باید بغلش کنم پیش خودم بخوابه.ممکن گریه کنه من نتونم برات غذا درست کتم.تازه شبها هم پیش مامان می خوابه تو ناراحت نمیشی

ریحان:بعداز یکم فکر  گفت:مامان جیشش رو من عوض میکنم .منو نی نی پیشت می خوابیم من این طرف نی نی اون طرف

من:پس بابا کجا بخوابه بابا هم می خواد پیش من بخوابه

ریحان بعداز فکر:منو نی نی پایین تخت شما می خوابیم بابا پیشت تو روی تخت بخوابه

ریحان رو به امیر:بابا نظرتو چیه یه نی نی بیاریم من قول میدم کمک مامان کنم که خسته نشه

امیرم که طبق معمول تو باقالی سیر میکنه ومیگه حالا بذار با خدا مشورت کنیم

و ریحان بعداز ۵دقیقه روی دستم خوابش برد

موندم چکار کنم می ترسم براش نی نی بیارم  حسودی کنه

می ترسم پسربشه ریحان خواهر خواهر میکنه تامیگم شاید داداش بشه سریع میگه دوقلو بیاریم

امیرمیگه تک فرزندی بهتر هست

خودم مخالفم بچه یدونه کم هست ۲۰سال دیگه آیا من باشم امیرباشه سالم باشیم نباشیم نباشیم ریحان تکی می خواد چکار کنه اگر خواهر یا برادر داشته باشه پشتوانه داره

خواهر برادر هرچی هم بد باشن گوشت همو بخورن استخونه هم رو دور نمیندازن که.تازه همچی به جو خونه برمی گرده

نمونش خانواده امیر صدسال یکبارم این خواهر برادر بهم زنگ میزنن البته از بس من توگوش امیرخوندم اونا نزنگن تو بزنگ ی داداش دارن امیر مرتب زنگ میزنه خواهر بزرگش هم جدیدا میزنگه حالاسراغ میگیره منم یه سوال روانشناسی داشته باشم ازش می پرسم مشورت می کنم دارم یخ هارو میشکنم ولی کوچیک عمرا بزنگه

مامانش اینا که چطور بشه افتاب از کدو طرف بربیاد بزنگن

خانواده خودم مرتب زنگ میزنن.به جز مسعود که رسما بی عاطفه هستش البته ریحان و خیلی دوست داره وریحانم جونش هستو دایی جون مسعودش

ولی در کل دارم تلاش میکنم خانواده ها بیشتر باهم وابسته بشن خانواده امیر خیلی بی مهر هستن خیلی صدسالم ریحانو نبینن زنگ نمیزنن دلمون تنگ شده ریحان بابا بیا خونمون بااینکه نوه پسری هستش یدونه پسردارن ولی حیف قدر نمیدونن شایدم بدونن برو نیارن 

+ نوشته شده در  92/06/07ساعت 7:9  توسط مامانی | 
عصرش بعد از خوردن بستنی گفت بیا مامان بازی کنیم که من دختر بشم و ریحان مامان

ریحان:دختر گلم برو موهاتو شونه کن هپل شدی. دیشتم بکن صورتتم بشور

من:جیش ندارم صورتمم نمیشورم

ریحان:برو جیش کن جی جیتو بشیر .صورتتم بشور ببین شیطون جیش کرده روصورتت اه اه

من:بغلم کن

ریحان:کمرم درد میکنه تو دیگه بزرگ شدی ببین رفتی یه ترم بالاتر

خلاصه صورتمونو شستیم اومدم عروسک بازی کنم گفت:

ریحان:دختر قشنگم نازنینم بیا درستو بنویس

من:ریحان مشقها برای تو هستها نه من

ریحان:مامان خانوم الان من مامانم شما دختر تازه مگه خودت نمیگی  نه باید روحرف مامانت حرف بزنی و بگی چشم

پس سریع بگو چشم وبدو دفترو جامدادیت رو بیار

ریحان:امیرخان یه چیزی به این بچه بگو مشقهاشونمی نویسه

خلاصه هر کاری کردیم نشد که بشه مشق ننویسم

ریحان:بنویس دخترم  آفرین دختر گلم تو یه نابغه ای الهی قربون خطت بشم

و من باخنده مشقهای ریحان خانوم رو نوشتم

نوبت دیکته شدکه دیگه زیربارش نرفتم و گفتم بازی تمام هست

(تمام جملات و حرفهایی که خودم بهش گفته بودم  وبینمون رد وبدل میشه رو به خودم گفت بدون ذره ای تغییر

باید خیلی رو حرفهام دقت کنم حس میکنم ریحان منو الگوی خودش قرار داده باید از کلمات و جملات  قشنگ

استفاده کنم  کارم سخت شده.)

+ نوشته شده در  92/06/07ساعت 6:39  توسط مامانی | 
دو روز ریحان میگه بیا خواهر بازی کنیم مامان

یکشنبه بعد از اینکه با فرناز جون صحبت کردم ریحان پیشنهاد خواهر بازی داد

شرح بازی:

نقشها: من خواهر بزرگ و ریحان  خواهر کوچیک

من زنگ میزنم به ریحان که خواهر ناهار ماکارانی درست کردم بیا پیشم تنها خونه نمون ریحان هم قبول میکنه و ۳تا عروسک میذارتوکریه بچگیش و میاد خونه من

بعد از ماچ و بوس  واین حرفها میشینیم به حرف زدن.من مشغول سالاد درست کردن ریحان هم صحبت کردن

من:چه حال چه خبر خواهر جون چه کار خوبی کردی اومدی پیشم دلم برات تنگ شده بود

ریحان: سلامتی خواهر دل منم تنگ شده بودبچه هاهم همش بهونه میگرفتن بریم خونه خاله

من:الهی فدای وروجکای خودم بشم

ریحان:خواهر آقاتون چطورن چکار می کنن؟

من:غش کردم از خنده

ریحان :واچرا می خندی خواهر

من :همین جوری.خوبه سرلام میرسونه سرکار هست.آقای شما چکار میکنه حالش خوبه انشاالله؟

ریحان:شکر خدا خوبه اونم کارخونه هستش

بعدشم رفتیم ناهار و ریحان برای اولین بار بدون دق دقه ناهارشوکامل خورد(برای سرسفره ی لیوان  گذاشته بودم ریحان میگه خواهر چرا یدونه لیوان میذاری باید دوتا بذاری)

بعد ناهار بالشت و پتو اوردم گفتم خواهر بیا جلوی تی وی دراز بکشیم به یاد قدیما حرف بزنیم(حالا خوابم میومد می خواستم  یه جورایی در برم از بازی)

بغل هم دراز کشیدیم ریحان اومد رو دست من خوابید که گفت خواهر چه خوبه ادم خواهر داشته باشه

من:چطور مگه؟

ریحان: اخه آدم میره خونه خواهرش با خواهرش دردو دل میکنه  بغلش میکنه

ریحان:مامان تو خواهر نداری گناه داری

من :چرا؟

ریحان:دلت میگیری با کی حرف میزنی برای کی دردو دل میکنی

من:خوب تو هستی تازه خاله ناهیدخاله فرناز خاله دریاهم هستن

ریحان:مامان خاله فرنازو خاله دریا که خونمون نمیان فقط تلفنی باهاشون حرف میزنی تازه خاله دریا فقط اس ام اس میده خاله نلهیدم که الان مامانش اینا اومدن دیگه یادما نمی کنه

بعدشم منو بوسیدو گفت خواهر فدات بشه.خوابش برد

از خوابم بیدارشد هی منو بغل میکردو بوسم میکرد امیرمیگه چه نونی بهم قرض میدین

 

+ نوشته شده در  92/06/07ساعت 6:26  توسط مامانی | 
سلام دوستان گل خودم

دلم برای تک تکتون تنگ شده چند روز هست که حسابی تنبل شدم و حس هیچ کاری نداشتم همش احساس ضعف داشتم و خوابم میومد یعنی می خوابیدما طی عمرم اینقدر نخوابیدم

بلاخره طلسم رو شکستم و رفتم چکاپ کامل دادم و معلوم شد کم خونی دارم و ویتامین دثم کم هست

ریحانم چکاپ سالیانه داد کمی عفونت ادرار داشت و کم خونی خیلی کم فسفرو کلسیمشم از حدنرمال بلاتر بود شنوایی سنجی و بیناسنجیم بردمش خداروشکر نرمال بود

اما چه گذشت برما

۵شنبه گذشته در یک خواب عمیق عصربودیم من و امیر و ریحان مشغول کاردستی درست کردن که یک ساعت بعد دیدم کنارم خوابیده نیمه خواب بود که  اب خواست که چشمتون روز بعد نبین جلوی موهاشو کوتاه کرده بود از اون چتری قشنگ که من عاشقش بودم تازه گذاشته بودم بلند بشه که باپشتش یک دست بشه هیچی نمونه بود از بالای پیشونی کوتاه کرده بود تازه از فرق سر اورده بود جلو وکاملا کوتاه کرده بود شوک بدی بهم وارد شد اینقدر زشت شده که نگو زشت بود زشت تر شده .بیرون میریم موهاشو با ژل و سرم  بالا میزنم یا چپ میزنم که نیاد چتری بشه  که زشتیش به اوج برسه

کلاسم که همچنان میره و بچه اکتیوی هستش اصلا تو خونه کارنمی کنه ی مش بنویسه اونم اگه میلش باشه اگه نباشه با هزار چنگولک ۴تا دیکته اولش رو اکسلنت شد ۳تاشم وری گود تازه خوشحالم  میشد وباهیجان وذوق می گفت مامان دیکته وری گود شدم دیدم نخوام عکس العمل نشون بدم  این همین جور  نمره هاش کمتر میشه

بهش میگم ریحان وری گود اصلا نمره خوبی نیستا که تو خوشحال میشی اگه دوست داری دوستات تاپ بشن تو نشی گفت نه دوست دارم تاب بشم  دیدم تخته وایت بردش رو اورده میگه مامان بیا بهم دیکته بگو خلاصه باهاش کار کردم و از اون جلسه به بعد اکسلنت شد تا دم کلاس منو میبینه میگه مامان دیکته وری گود نشدما میگم چی شدی میگه اکسلنت تیچرشون میگه عالی هستش وخداروشکر تا الان بدون تمرین  انچنانی خوب بوده

شنبه هم امتحان پایان ترم داره

 

+ نوشته شده در  92/05/30ساعت 18:29  توسط مامانی | 
عیدتون مبارک نماز روزه هاتون قبول حق

در تعطیلات تابستانه ریحان بانو به سر میبریم. ی سفرچندروزه به اصفهان داشتیم که خیلی خوش گذشت

اول قرار بود سه شنبه شب بریم که ریحان گفت روز بریم که همه جا رو ببینم نگو می خواسته روز برسه که بیشتر بازی کنه

ساعت ۲:۳۰بلیط داشتیم  تا سلفچگان ریحان خوابید از سلفچگان تا خود اصفهان هر۱۰دقیقه به ده دقیقه گفت کی میرسیم

اخره گفتم کاش شب میومدیم که گفت نه مامان روز بهتر هست گفتم تو آدمو دیوونه می کنه از بس می گی کی میرسیم

ی نیم ساعتی ساکت نشست و شروع به برنامه ریزی کرد که مامان تا رسیدیم ی سلام کنیم به مامان عسل ایناآبی چایی بخوریم بعدشم بریم شهر بازی

بعد که دید هوا تاریک شده شروع به غرغرکردن کرد که چرا صبح نیومدیم که شب نشه الان من چطور برم  بازی

خلاصه یکسره غر زد تارسیدیم پلیس راه ایستاد هرچی گفتم بشین میوفتی گفت نه دیگه رسیدیم

خلاصه  ه ه ه ه ه رسیدیم بابا اومده بود دنبالمون ریحان عمری دوباره گرفت

دختر خالم واحد روبروی مامانم اینا میشینه چون طبقه دوم هستن و کسی رفت . امد نداره به بالا در خونه ها باز ریحان و پرهام از این ور به اون ور تا ساعت۲این دوتا بچه بازی کردن

ساعت۸صبح پرهام میومد دنبال ریحان تا بازی کنن خلاصه این دوتا بچه از لحظه لحظه هاشون استفاده کردن

پنج شنبه شب مامانم مهمونی داد که خوش گذشت داماد دومی خالم اصفهانی اصیل هستن و ی لهجه غلیظ اصفهانی داره که نگو کلی مسخرش کردیم و خندیدیم

ساعت۱۲ شب هم امیر و شوهر دختر خالم اومدن بیرون کله پاچه تمیز کنن که ماهم فرش اوردیم بیرون در پهن کردیم و بساط قلیون و چای و میوه به راه انداختیم تا۳شب

جمعه هم مامان و بابا وامیر ومسعود رفتن محلات نو عید آقاجون و من و بهارو موندیم  دختر خاله هم  بود بعد ناهار رفتیم میدون امام کلی خوش گذشت شبم که شام خونه خالم بودیم خالم هم هر۲۰دقیقه یک بار زنگ میزدبیایین دیگه حوصلم سر رفت

دختر خالم وانت داره شوهرش از مغزه با وانت برگشته بود ماهم جلف گفتیم می خواییم پشت وانت بشینیم امیر مثل بچه مثبتها هی می گفت زشته زشته ماهم تر تر بهش می خندیدیم

آقا سوار شدیم فکر کنین با لبلس تو خونه ۴تا زن عقب وانت تر تر دارن می خندن تو چهارباغ دختر خالم هم دامن پوشیده بود باد میزد زیر دامنش  روسری هم نداشت خلاصه خیلی کیف داد توصیه می کنم حتما یک بار امتحان کنید ریحان که مثل ندید بدیدا هی می گفت بابا وانت بخر پشتش سوارشیم

اون شبم تا۶صبح خونه دختر خالم بیداربودیم عضو ثابت هم منو دخی خاله  و شوهرش بود مسعود تا۴:۳۰نشست بعد رفت بهار اول رفت خوابید بعد از فضولی داشت میمرد اومد نشست جاتون خالی نشستیم به نقد و برسی آسیبهای اجتماعی

ساعت ۶هم دریک عملیات انتهاری با وانت رفتیم حلیم بگیریم منو بهارو دخی خاله اونجاهم کلی خندیدیم

تیپ هامون خنده دار بود من مانتو قهوه ای روسری آبی دمپایی روفرشی صورتی مامانم  دخی خاله خاله بلوز ودامن و بهار مرتب بود چون همه به خاطر شغلش میشناسندش

بعد اومدیم رو پشت بوم فرش پهن کردیم و جاتون خالی صبحانه خوردیم بعدشم تا ظهر خوابیدیم

آهان یادم رفت بگم دختر پسرخالم مهلا هم بود که هم سن ریحان و پرهام هست بچه ء هست که همش تو مسال -۱۸هست

بهشون یادداده بودم فقط تو راهرو که جلو دید هست بازی کنن بعدم مامان بازی بچه بازی دکتر بازی بچه بازی هم ممنون

پرهام بنده خدا تا من یا مامانش رو میدید می گفت مامان بازی بچه بازی و... ممنون اصلا تیک گرفته بود

تا مهلا می گفت بیا مامان بازی کنیم ریحان یا پرهام میومدن شکایت که مهلا اینطور گفته

در کل سفر خوبی بود اما امیر بنده خدا ویروسی شده بود و مریض بود نتونست آتیش بسوزنه 

+ نوشته شده در  92/05/21ساعت 7:50  توسط مامانی | 
شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا

دختر نازنینم فرشته پاک امروز۴سالت تمام شد

این ۴سال با تمام سختی هاش و مشکلاتش برام شیرین برد

دخترم  از ثانیه ثانیه بزرگ شدنت لذت بردم

دخترم  لذت می برم از خندهات

لذت میبرم از اخمهای الکیت که دل مامان رو به رحم بیاری

دخترم  لذت می برم از بزرگ شدنت از قد کشیدنت

دخترم  طی این ۴سال مامان خیلی اذیت شد خیلی گریه کرد

حتی با خدا دست به یقه شدو مدتی قهر کرد میدونی چرا چون خسته شده بود چون کم آورده بودم در برابر

گریه های شبانه ات در برابر ناآرومی های روزانه ات در برابر بی خوابیهام

گریه کردم برای تنهاییم برای غریبیم

وقتی شاکی میشدم  وبه خدا گله می کردم خسته ام  میدونی خدا چه جوابی میداد

جوابش خنده های شیرین تو بود جوابش شیرین کاریهای تو بود که در اوج گریه هام میخندیدی

خدا گفت تو مادری و الگوی کودکت

خداگفت چون سختی میکشی کلید بهشت رو بهت دادم

خدا گفت مادر یعنی صبر مقاومت مهربانی

خدا گفت بخند مادر که کودکت از خنده تو لذت میبردو غصه تو غصه می خورد

خدارو شاکرم که کلید بهشت رو بهم هدیه داد

امیدوارم به تونم خوب تربیتت کنم توری که لیاقت داری

ببخش تمام کمیهارو

ببخش تمام اخمهام رو

ببخش داد زدنهام رو

ببخش اگر گاهی از شدت عصبانیت دستم  صورتت رو لمس کرد

ببخش بی حوصلگی هام رو

الهی همیشه شادو خندان باش

الهی هیچ وقت خنده از لبهات نره

الهی همیشه پایدارو استوارباشی

شکوفه گیلاسم

چند عکس از ۴سالگیت

شکلک های متحرک تولدت مبارک زیبا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/05/10ساعت 16:0  توسط مامانی | 
فرناز جون واقعا ممنون از هدیه ای که برای ریحان فرستادی

یک دنیا ممنون انشاالله بتونم جبران کنم

ریحان که از ظهر پیرهن خاله فرناز رو پوشیده درنیاورده که با همون لباس خوابش برده

باورت میشه که چقدر خوشحال شد ریحان تاحالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش

Click here to enlarge

چقدر خوبه من شمارو دارم

کی میگه این دنیا مجازیه

کی میگه دنیای دروغ هست

این دنیا ی دنیای واقعی هست

ی دنیای پراز عشق و محبت

پراز دوست داشتن های بی ریا

خوشحالم  دوستهای خوب و مهربونی دارم

خوشحالم هستن دوستان بی ریا که بدون هیچ چشم داشتی صادقانه بهم محبت می کنن

نمیدونم چطور از برق شادی چشمهای ریحان بگم

نمیدونم چطور بگم تا به ریحان گفتم خاله برات هدیه فرستاده بریم بگیریم 

به اولین مغازه که رسیدیم گفت مامان وایستامنم برای ال آی یه هدیه بگیرم

شادی تو قلب کوچیکش پر شده بود

تا امیر اومد دویده بابا ببین چه لباسمو خاله فرناز هستا مامان ال آی برام فرستاده

ممنون فرناز جونم انشاالله تولد۱۲۰سالگی آل آی گلم

+ نوشته شده در  92/05/05ساعت 18:21  توسط مامانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مامانی و همسرم امیر 1/12/1381 عقد کردیم و در 22/6/1384 زندگی مشترکمون رو با هزار امید شروع کردیم .الان هم یه فرشته پاک خدا بهمون هدیه داده . فرشته نازم اسمش ریحانه خانم هست و در 10/5/1388 بدنیا اومد

پیوندهای روزانه
قصه های تنهایی من
فروش
خورشیدعالم تاب
...
پرتابه
عشق اول زن چندم؟
وبسایت سورملینازند
کناراشنایی تو
حضورتو...گناه من
نیلا و زندگی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
روزمرگی
ماجراهای من وریحان
یادهاوخاطرها
نکات اموزشی نوزادن وکودکان
برچسب‌ها
ماجراهای من وریحان (21)
روزمرگی (8)
یادهاو خاطرها (6)
سال نو مبارک (1)
اسمس (1)
نمایشگاه کتاب (1)
مشاهده یادداشت خصوصی (1)
نامه ای برای ریحان (1)
خونه مادرشوهر (1)
نامگذاری ماههای بارداری (1)
توصیه های دوران بارداری (1)
پیوندها
اموزش نقاشی برای کودکان
کودکانه
مادرانه
دنیای زیبای من
بهشت وجهنم
یه حرفایی همیشه هست
دردهای بی درمان
همسفرتاته راه با من باش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM