هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

در شب زیبای میلادت تمام وجودم را که قلبی ست کوچک

در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت میکنم

و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم

آغاز بودنت مبارک

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

پلک جهان می پرید

دلش گواهی میداد

اتفاقی می افتد

اتفاقی می افتد

و

فرشته ای از آسمان فرود آمد

تولدت مبارک

پی نوشت:ال آی  و فرین بانو شکوفه های باغ زندگی تولد یکسالگیتون مبارک

 

 

+ نوشته شده در  92/11/14ساعت 21:6  توسط مامانی | 
می خواد آب بنوشد

کنجکاوانه به دوربین مینگرد

 

استراحت می کنند

 در استراحت بسر می برند

 قهرهست باما

 همچنان قهرند

بریم ادامه عکسها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/11/10ساعت 1:35  توسط مامانی | 
پنجشنبه شب خواهر بزرگ امیر شام اومدن پیشمون. بعداز مدتها

شب خوبی بود بچه ها اول تیزبین بازی کردن بعد قایموشک(بازی فکری) وبعد فیلم و رقص خلاصه تاساعت۲شب علی و ریحان رقصیدن.فردا صبح بعد از صبحانه رفتیم خونه بابای امیرکه یکی از دوستان قدیمیشون فوت کرده بود ایشون رفتن مراسم خاکسپاری بهشت زهرا.البته بهونه بود رفتنش چون داماد امیر اینا باباش قهر هستش و بابا امیر از عمد گذاشته بود رفته بود اگرنه همچین واجب نبود که بره.

جمعه هم تولد یکسالگی خواهر زاده امیر رضا بود که حتی یک ابنبات هم بهمون نداد شیرینی که پیشکش.ماهم اصلا تبریک نگفتیم

جمعه عصر هم اومدیم خونه.ریحان ساعت ۴خوابید۹شب بیدارشد اونم چون گرسنش بود اگرنه عمرا بیدا میشد.

این بچه هیچ وقت تو خونه درس کار نمی کرد اونشب رفته بود رو مود دیکته نوشتن روی تختش.تخته روزیراوپن روی پشتی قرار داد.

امیرهم در خواب ناز داشت پادشاه۵رو میشمردکه ناگهان تخته از روی پشتی افتاد زمین و ی صدای بدی داد که نگو و امیرخان یک متر از جا پرید.ازجا پریدن همانا و کمردرد گرفتن همانا.ایندفعه بدتراز همیشه گرفته قدرت حرکت نداره.بنده خدا چیزی نمیخوره که دستشویی نره دیروز وامروز هم سرکار نرفته صبح زنگ زدم شعبه به رییسشون گفت امیر نمیتونه تایک هفته بیاد سرکار گفت نیروندارم گفتم منم صبح تماس گرفتم که بتونین نیرو بگیری.بنده خدا مونده بودجواب منوچی بده فقط گفت انشاالله خیره .

شب قرار شوهر دوستم بیاد ماساژدرمانی ببینه جواب میده

جیگرم کباب شد دیشب موقع خواب گفتم امیر بیابرو دستشویی ازصبح نرفتی سینه خیز خودشوکشوند دم حمام قدرتی که بره روی دستشویی فرنگی رو نداشت نشست گریه گفت خدا چراداری خارم میکنی بیشتراز این ابروم رو نبر.داد زدم خفشو خدارو شکر کن موقت هستش خوب میشی ناشکری نکن مگه وقتی سالم و خوشی باید باهم باشیم ممکن فردامن اینطور بشم دیگه نبینم گریه کنی قوی باش کمی اروم شدورفت حموم لباسشو دراوردم و حمامش کردم که شاید آب گرم آرومش کنه ولی تاثیری نداشت

ایشاالله زودتر خوب بشه

+ نوشته شده در  92/11/06ساعت 15:22  توسط مامانی | 
۱۰عکس بنل رو گذاشتم بلگفا خطا داد

متن پیغام خطا:

امکان درج به دلیل لینک غیر مجاز نمی باشد

موندم کجاش غیر مجاز بوده عکس سنجاب

هرچی عکس آپلود میکنم میگه غیر مجاز

+ نوشته شده در  92/10/30ساعت 16:46  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم دلم برای تک تکتون تنگ شده اساسی

اول عرض کنم که ریحان بانو امتحان پایان ترمش رو داد و اکسلنت شد ولی تاپ نشد و ازامروز رفت فونیکس۵ و الان  کتاب داستان می خونه ومکالمه زبانش خیلی خوب شده جمله سازیش هم عالی هستش تو ی پست مفصل می نویسم

این مدت خواهری اومده بود پیشمون.چهارشنبه صبح اس زدکه پنجشنبه ناهار میام پیشت و عصر برمیگردم.گفتم باشه صبح زود بیاییا.گفت باشه صبحانه میام .

بحث اضافه نکردم و گفتم منتظرم اگر می خواستم بحث کنم قهر می کرد و نمیومد.ولی میدونستم وقتی بیاد چندروزی میمونه.صبح ریحان رو بردم کلاس و ظهر که اومدم شروع به نظافت کردم تا ساعت۳:۳۰حسابی خسته شدم و کمرم گرفت و افتادم نتونستم بایستم.ساعت۴:۳۰امیر اومد همینجور درازکش بودم.گفتم چی خوشحالی کبکت خروس می خونه.چی شدهزود اومدی؟

که دیدم دوباره زنگ در و میزنن.ریحان درو باز کرد خواهری بود عین فنر پریدم بالا و ماچ و روبوسی و ذوقیدن.

امیر میگه چطور من اومدم نتونستی بلند بشی و لی خواهری اومد عین فنر پریدی

خلاصه یک هفته پیشمون بود.وقتی هستش هفته خیلی زود میگذره .اصلا نمیدونم چرا خونه انرژی خاصی داره وقتی خواهری میاد.

جمعش رفتیم باغ پرندگان اونجا از ی سنجاب خوشش اومد و امیر برای شاد کردنش خرید من که مثا چی می ترسیدم ازش اسم سنجابش بنل هست.حیونی بس نازنین. دیگه این یک هفته حسابی سرگرم بنل خان شدیم و وابسته.روزهایی که ریحان کلاس داشت خواهری آشپزی می کرد و هر دفعه یه چیز جدید می درستید که حسابیخوشمزه بود.چهارشنبه هفته گذشته هم رفت و جمعه هم رفت سفرمعلوم نیست کی بیادش جاش خیلی خالیه

+ نوشته شده در  92/10/30ساعت 13:43  توسط مامانی | 

+ نوشته شده در  92/10/17ساعت 13:55  توسط مامانی | 
دلم می خواد بنویسم کلی مطلب تو ذهنم بود که بنویسم و لی همش پرید

الان امیرجان خبردادن آزمون فوق بانک رو ثبت نام کرده و یک ماه دیگه امتحان داره و اینجانب باید ریاضی بهش یاد بدم دعا کنین قبول بشه چون قبلا من اسرار می کردم ولی حالا خودش خواسته

چندروزی هست به فکر تغییر اساسی در خودم هستم هم تغییر در باطنم چه ظاهرم .تغییر درونیم رو دارم  اول عیب و ایرادهام رو بررسی می کنم تا یه راهکار اساسی پیدا کنم و اثر بخش باشه.تغییر ظاهر هم اول از وزن وپوستم شروع کردم.

فعلا شبی۱۵تا درازنشست ویزنم و۱۵تا درازنشست به طرفین درکل میشه۴۵تا حدود۲۰دقیقه هم تو خونه پیاده روی می کنم.رژیم هم شروع کردم که انشاالله تا عید وزن وسایز کم کنم

برای پوستم هم پس از تحقیق و بررسی البته این تحقیق رو خواهری انجام داد محصولات سنیره رو انتخاب کردم .اول خواستم ایوروشه که فرنازجون معرفی کرد بگیرم دیدم فعلا برام مقدور نیست تا عید گفتم فعلا سنیره بگیرم که خوب هم هست و قیمتشم مناسب تا بعد عید .ولی الان ۲روز هست استفاده کردم واقعا راضی بودم به پوستم افتاده.اخه پوست واقعا مزخرفی دارم اینکه میگم واقعا واقعا میگما.

اخه پوستم چرب هست و جوش های ریز قرمز میزنه و قتی عصبی میشم که نگو انگار ابله مرغون گرفتم.اما طی این ۲روز تمام جوشها محو شدن وجاشون کمرنگ شده خواهری میگفت ۳روزه نتیجه میده وخداییش نتیجه داد و صورتم پوستش یک درجه روشن تر شده و جوشها برطرف.و بعد از برطرف شدن جوشها و اثارش میرم مرحله بعد پاکسازی اساسی انشاالله

تو پاکسازی باطنم تا الان فهمیدم خودم باخودم رودربایسی دارم واقعا باحالما.واین اوج فاجعه هست ادمی که نتونه با خودش عیب و ایراداش رو بگه  ومتاسفانه این بزرگترین ایراد هست.

*******************************************

دیروز از صبح نمی دونم چرا عصبی بود و صبح قبل از بردن کلاس ریحان یه کنتاکت فیزیکی باریحان داشتم .اخه جدیدا حالت دستوری شدید برخورد می کنه مگه من نگفتم فعلا کارو بکن مگه من نگفتم فعلا لباس رو می پوشم

منم دعواش کردم و یه سیلی نسبتاآروم زدم بهش این عصبی بودنم بود تا شب که سر لباس عوض کردن دوباره بحثمون شد که ریحان رو شوخی یکی زد به من منم یکی زدم  و گفت دیگه تکرار نشه فهمیدی که خندید وگفت دردم نیومد اقا منو میگه یکی محکم زدم که رفت تو اتاقش نشست ولی بعد وجدان دردی گرفتم که نگو با اخم رفتم  اوردمش وریحان شروع به عذر خواهی کرد و روابط حسنه شد ولی از وجدان درد تا صبح نخوابیدم خدا ببخشه منو گاهی عصبی میشم دست خودم نیست یهه حرکتی میکنم  و بعد پشیمون میشم

+ نوشته شده در  92/10/17ساعت 10:6  توسط مامانی | 
خیلی وقته از ریحان ننوشتم

اصفهان:

من:ریحان ۲روزه مسواک نزدی

ریحان:اشکال نداره مامان جون

من:کی میگه اشکال نداره ببین دندونای پرهام ریخته(پرهام پسردخترخالم هست وتمام دندونهاش خراب شده و روکش نقره ای کرده دکتر براش)

ریحان:نخیرم دندونهای پرهام نریخته که دندونهاش همش نقره ای هستش ببین چه قشنگه


پشت مدادش رو تراشیده امیر میگه ریحان این چه کاری هست کردی ودرحال دعواکردن ریحان با اعتماد به نفس کامل دست به کمر میگه:امیرخان اگه الان نی نی دریام بود دعوات میکردکه ادم با بچه اینطور حرف نمیزنه

وامیر بود که دهنش باز مونده بود


همیشه لباس اسپرت پوشیدم تو مهمونیها.این دفعه که مراسم ولیمه شوهر خواهر امیر دعوت بودیم کت دامن صورتی پوشیدم ریحان تاحالا این لباسم روندیده بود.کلی ذوق کردو خوشحال شد حتی نقاش که کشید منوباکت دامن کشید وهمون رنگ لباسم رنگ کرد.موقع شام رفتیم داخل آشپزخونه کمک که ریحان اومد گفت مامان شما کارنکن لباست کثیف میشه و نشست کنارمن که مبادا کارکنم

+ نوشته شده در  92/10/16ساعت 14:8  توسط مامانی | 
سلام گلهای خودم

اون روز که حالم بعد بود ظهرش رفتم دکتر حالم خیلی بدبود دیگه قدرت حرکت نداشتم و فقط ازدرون میلرزیدم وقتی دکتر معاینه کرد عفونت نداشتم گوشهام هم سالم بود فقط آلرژی داشتم وقتی فشارم رو گرفت ۹روی ۵بود و علت لرز درونیم همون فشار۵ بود چشمهام هم که دیگه داشت سیاهی میرفت. رفتم داروهامو بگیریم که از۱۰تا پله سر خوردم و افتادم زمین و تمام بدنم درد گرفتها بعد تزریق سرم و امپول بهتر شدم.

برای تعطیلات نمی خواستم برم اصفهان هی مامان اینا زنگ میزدن می گفتن بیا بهونه ای نداشتم برای نرفتن

گفتم دستم خالی نمیام اوناهم قبولیدن و دیگر اصرار نکردن تا اینکه داشتم با فرنازجون صحبت میکردم که ریحان گفت مامان پولدارشدیم بریم اصفهان.شب برای امیر تعریف کردم و گفت فردابرین بچه گناه داره و اینگونه شد رفتیم اصفهان دایی اینا هم اومده بودن سعی کردم بهم خوش بگذره و فکرهیچی رو نکنم.کلی با دختر خالم و بهار زنداداشم فکرو بکر بازی کردیم و خندیدیم چهارشنبه هم برگشتم

جمعه غروبی بیکارنشسته بودم داشتم فکر می کردم که اگر من بمیرم و به دوستانم اطلاع بدن دوستان چه  جمله یا کلمه ای به ذهنشون در مورده من به ذهنشون میرسه

دوستان خوبی دارم و همگی ناراحت شدن به جز ناهید که گفت: ای وای اکرمم مرد حیف.منم بهش گفتم بیشعور شخصیت داشته باش یکم ناراحت شو نه که ذوق کنی

دختر خالمم گفت: اینا همه چیز چرا به مردن مادر شوهرت بمیره

 

+ نوشته شده در  92/10/15ساعت 11:22  توسط مامانی | 
سلام صبح چهارومین روز زمستونتون بخیر

فقط دقت بفرمایید چقدر سحرخیزم الان ساعت۵:۴۰هست وشما صدای من رو از کرج میشنوید

دیشب تا صبح نخوابیدم تب و لرز داشتم بینیم کیپ نفس نمی تونستم بکشم تصور کنین ژاکت پوشیدم زیر ۲تاپتوگنده رفتم بازم می لرزم

اصلاگرم نمیشما مثل میت یخم.خلاصه اگه دیدین خبری ازم نشد بدونین دارفانی رو وداع گفتم و به خانه عبدی رفتم

تنها وصیتمم این هست که هروقت یادم افتادین بگین  آه یادش بخیر.مدیونین گریه کنین

فکر کنم به اوج فاجعه مریضیم پی بردین. این سرما خوردگی لامصب بیرون نمیرم از تنم و این بار داره از پادرم میاره.

این امیرم که مثل رادیو پیام ی بند میگه بخودت برس شلغم بخور پونه بخور خفه شدم ازبس شلغم خوردم

تازه ی چیزه جدید هم یادگرفته که پیاز رو بپز آبشو با عسل بخور . اگر زنده موندم شبیه ادم نیستم که یا پیاز شدم یا شلغم.

خوش بحال اونایی که یکی رو دارن وقتی مریض میشن مراقبشون باشه

دیروز امیر اس داده همسر به خودت برس و شلغم وپونه بخور تو ستون خونه ای مواظب سلامتیت باش

جواب دادم:همسر ستونت تو حلقم مسخره شبیه شلغم شدم .

بعد جواب داده:بنده خدا به خودت رحم کن ستون به اون گندگی تو حلقت بره که در جا هوالباقی میشی

میگم:بذار هوالباقی شم ازدست شلغمها وپیازت راحت بشم

جواب میده:جون به جونت کنن مسخره ای

+ نوشته شده در  92/10/04ساعت 6:45  توسط مامانی | 
سلام دوستان گل و گلابم

سوم روز زمستونتون بخیر الهی سرمای زمستون تو کانون گرم خونه هاتون نفوذ نکنه

عرض کنم خدمتتون از اونجا که طی این ۱۲سال زندگی مشترک ۱۲مرتبه پدرشوهر و مادر شوهر به من نزنگیدن و بنده عقده ای شدم اساسی.گاهی میگم عجب پوست کلفتی هستما خلاصه ۴شنبه گذشته پدر شوهر زنگ زدن به من توجه داشته باشین به شخص بنده اولش تعجب کردم بعدش گفتم ۱۰۰٪کاری داره اگرنه به من نمیزنگه خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی فرمودن خانوم داداشت هنوز تو پلس+۱۰هست گفتم بله گفت بگو خلافی ماشین منو در بیاره اگه ممکن هست منم عروس حرف گوش کن و + گفتم چشم پدر جان .بعدش گفت برنامه شبه یلداتون چیه گفتم هنوز برنامه ای نداریم و ایشون فرمودن تشریف بیارین منزل ما عذرا اینا هم هستن ماهم گفتم به روی جفت گولیای چشمام و اینگونه بود که شب یلدا دعوت شدیم

شب یلداهم خیلی عادی مثل یه مهمونی ساده برگذار شد بدون هیچ حسی نسبت به شب یلدا

ولی خیلی دوست دارم شب یلداهام خاطر انگیز باشه و خاطره داشته باشم از مراسم هاو سنتهایی مثل شب یلدا حداقل برای ریحان که بزرگ شد بگه خونه بابام مراسم شب یلدا اینطور بود یادش بخیر ولی فکر کنم ارزو رو بگور ببرم والا به خدا

ولی به امید خدا برای سال اینده انشاالله زنده بودم به امید خدا برنامه اساسی می چینم حداقل برای خودمون

شما دوستان هم دعوتین تشریف بیارین در خدمتیم

واما جشن شب یلدایی ریحان اینا:

خیلی خوب بود گروه رقص سنتی باله و کلاسیک داشتن .ننه سرما هم بود ی مراسم شاد شاد بزن و بکوب اساسی مامانها همراه با بچه هاشون میرقصیدن بچه های شاد شدن حسابی .ریحان که از خستگی تو راه خوابش برد اینقدر انرژیشون خالی کرد

+ نوشته شده در  92/10/03ساعت 11:38  توسط مامانی | 
یک عکس از سالگرد ازدواج

شب عکس روبر میدارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/09/24ساعت 16:20  توسط مامانی | 
ی سیستمی داریم برای ریحان که تا می خواد قهر کنه یا گریه بهش میگیم تومیتونی گریه کنی وقتی اینو میگیم دیگه نه گریه می کنه و نه قهر

داشتیم باهم خشن بازی می کردیم که این بازی شامل یک عدد مامان و یک عدد ریحان هست میاد میشینه تو بغل من شروع می کنیم به بوس کردن بعد قلقلک دادن وآخرش گاز گرفتن که باید از خودت دفاع کنی ونذاری گازت بگیرن مثلا وقتی می خواد لپت رو گاز بگیره شما لپت رو باد کرده و او نمی تونه گاز بگیره ایندفعه اومد بازومو گاز گرفت و من دردم گرفت می گه مامان تومی تونی گریه کنی

خندم گرفته بودکه دقیقا حرفهای خودمو به خودم برمی گردونه

امیر میگه اخه بازی قحط هست خشن بازی می کنین

داداش شهیاد همیشه میگفت مافیا پروش دادی واقعا هم مافیاست

+ نوشته شده در  92/09/19ساعت 13:13  توسط مامانی | 
سلام الهی فداتون بشم

هفته پیش خواهری غافل گیرمون کرد و اومد خونمون تا دیروز پیشم بود خیلی داغون شده وپیر ولی خداروشکر که داریمش و وجودش گوهرو نعمت هست

سعی کردیم بهش خوش بگذره و روحیش عوض بشه که تا حدودی هم موفق شدیم و لی همش موقت هست چون به محضی که بره خونش همون طور میشه

ریحان خیلی باش مچ هست و قربون صدقش میره و راه به راه بوسش میکنه

یک شب هم مهمونی دادیم و خودخواهری آشپزی کردن و پذیرایی شب خوبی بود.

کلی حرف زدیم و خندیدیم جاتون خالی بنده هم نقش جوکرو داشتم و پارازیت وسط برنامه برای همین جو همش در حال خندیدن بودن

عرض کنم که موهامو سرمه ای کرده بودم خواهری گفت برو روشن کن شادتر هست بنده هم خیلی شیک دیروز رفتم آرایشگاه  و موهامو عسلی زیتونی کردم بسی زیبا شدم موهامو کوتاهم کردم خلاصه شما با ی اکرم خانوم خوشجیل موشجیل ۷۰کیلویی روبرو هستین که۴کیلوهم کم کردم

روحیه رو کیف می کنینن

افتادم رو موت جلف و تیپ جلف و روزبه روز جلف تر میشم.

خارج از شوخی نگاه به خنده هام نکنین از درون داغونم ولی می خندم برای شاد کردن دل امیر ریحان و خواهری

شدیم دیوانه یک ساعت می گریم بعد شروع می کنم خندیدن و جنگولک بازی

شما برام دعا کنین خدا شفام بده

پی نوشت:بچه کی با مهتاب السادات(عشق اول زن چندم)در ارتباط هست ؟وبلاگشو رمزی کرده خبری ازش ندارم اگه دسترسی دارین بگید یه خبر به من بده

+ نوشته شده در  92/09/18ساعت 13:34  توسط مامانی | 
عارضم خدمتتون که ۲سالی هست قرار ماوتفاوت وام مسکنمون رو بدن

قرار شده بود با این پول کارها بکنیم میگن ندیدبدید به خود ندید حکایت ماست

مونده بودیم با این سرمایه که بعداز۲سال انتظار بدستمون رسید چکارکنیم

من که همش فحش میدادم که خدانگذره ازتون اگراینو همون موقع میدادین میمردین اون وقت نه نیاز بود خونه بفروشیم نه ماشین نه ۲سال خونه رو بدیم مستاجر

یا اگر همون موقع میدادن یه خونه بزرگتر برمیداشتیم وای که چه خونه های قشنگی رو دیدیم ولی نتونستیم بگیریم

از اونجایی که ما زن و شوهر بیکار مرتب در حال برنامه ریزی بودیم که چه کنیم و چه نکنیم

قرار شد من برم خونه ویلایی ببینم که خونه رو عوض کنیم و ی حرکت بسی عظیم از خود نشون دهیم.با یه اعتماد به نفس در حد علی دایی رفتیم بنگاه مسکن به ی حساب ساده فرمودن۹۰۰میلیون خونه حیاطی میشه

وما با ی حساب سر انگشتی تر دیدیم ای باتا این دفعه خیلیییییییییییییییییییییییییی کم میاریم

البته زیاد کم نداشتیما فقط۴۵۰میلیون کم داشتیم زنگ زدم به امیر میگم شماره ریئس بانک مرکزی رو بده

میگه می خوای چکار میگم می خوام بگم اگر ممکن هست یکم از خزانه سور بده به حسابمون تا خونه حیاطی بخریم امیرم میگه کوفت منو بگو یک ساعت ایستادم به چرت و پرتهای این گوش میدام و خداحافظی فرمودن

حسابی دپ شده بودم و تو ذوقم خورده بود اساسی اگر ی رفیق خوب و زغال خوب دم دستم بود صد درصد معتاد میشد حیف که امکانات نبود

امیر گفت بیا یه ماشی فول بگیر بریم عشق و حال گفتم مردک ماشین سرمایه روان هست و هنوز در حد ی ماشین فول مایه دار نشدیم از رویایش بیا بیرون تا غرق نشدی

تصمیم گرفته شد که یه واحد برداریم و با پول اجارش یه عدد ۴چرخ. ادم طمع کار به ما میگن.

قرار شد خونه بگیریم به نام اینجانب

خلاصه رفتیم یه بنگاه امیرگفت اکرم با این پول نمیشه خونه برداشت گفتم میشه توکل به خدا همش یه خونه دیدی چون می خوای برای من بگیری ببین چه خونه خوبی بگیری.رفتیم بنگاه یکی از مشتریاش که بسازبفروش هست و تو کار آهن

ی آپارتمان نوساز پیش فروش بخریم حالا بگین چند؟خونه متری۱۲۰۰(البته قولنامه ای هستش سنددار نیستا)

رو متری ۸۰۰دیدیم و پسندیم وخریدیم البته تیرماه تحویل میدن

یعنی ما با پولمون می تونستیم یه واحد۶۰متری برداریم اگر گیرمون میومد ولی ی واحد۸۵متری قسمتمون شد.

واینگونه شد اکرم خانوم هم خانه دارشد. ولی همچنان بی ماشینیم تا تیرماه که خونه رو بدیم اجاره وبا پول پیشش یه ۴چرخ بگیریم انشالله

خدای ممنون از لطف و عنایتت به من

ی اعتراف بکنم اولش خوشحال بودم ولی الان اصلا خوشحال نیستم یعنی برام جذاب نیست

فقط خوشحالم که بعد از من ی ارثی دارم برای ریحان بذارم که بگه ارث مادریم هست  فقط این خوشحالم میکنه

از امیرم ممنونم که برام ملکی خرید و به قولی که ۱۲سال پیش داده بود عمل کرد

امیرمممنون از محبتت

 

+ نوشته شده در  92/08/30ساعت 1:33  توسط مامانی | 
سلام دوستان گلم

دوستتون دارم هوارتا

اکتیو شدما:امروز ریحان امتحان داشت و ترم ۴ای رو با موفقیت پشت سر گذاشت .

این ترم ریحان خیلی اذیت کرد واقعا ازش ناامید شده بودم درست ترمشون سخت شده ولی انتظار ما از ریحان ی چیز دیگه هست

چون مهرماه ۲ترم رو فشرده خوند خسته شده بود بلافاصله هم ترم جدید شد با مبی جدید و جدی که مرتب باید تکالیفش رو انجام میداد هر جلسه دیکته داشتن مثلا اگه تقاشی تکلیفش رو نمیکشید وری گود میداد

اینم که ماشاالله عادت نداشت تو خونه درس بخونه و مشقم  که ی خط در میون مینوشت چون کوچیک بود مربی قبلی گفت زیاد فشار بهش نیارین که زده نشه حالا مربیشون که عوض شد برعکس مربی قبلی باید تکالیف انجام بشه

از اون طرف این شاید در طی این چندترم ۴تا وریگود داشته و بقیه اکسلنت بود حالا این ترم شاید۳تااکسلنت داشته و بقیه وری گود و این بود که سر کلاس اوایل گریه میکرد ونمیرفت بعدش شد موقع دیکته نوشتن اشک میریخت مثل بارون بهاری که دیکته نمی نویسم خلاصه به سوپروایزرشون گفتم این آشی که شما برای ریحان پختین بنده خدا رفت باهاش حرف زد ومعلوم شد چون همش وری گود میگیره دیکته نمینویسه ریحان گفته بود که وقتی همش وری گود میگیرم چه کاری بنویسم دیگه کارما شده بود که بگیم وری گوذم خوبه داداش اکسلنت هست تا بچه آرو بشه و خداروشکر جوابم داد

از اونجایی که این بچه تا حالا شب امتحان درس نخونده و هرچی بوده نتیجه به اموخته های کلاس و زحمات مربی بوده دیروزم ریحان فقط ساعت۱۰:۳۰شب تا ۱۱با مکافات ۱۰جمله ساخت.دیشب از استرس تا صبح خواب دیدم که امتحان داده و تمام دیکتشو غلط نوشته. ولی خدارو شکر امتحانش رو اکسلنت شد مثل همیشه

نتیجه ایی که گرفتم از وری گودای ریحان این بود که:ریحان بانو همه رو بلد هست و میلش باشه  و حسش همه رو حواب میده اما از اون روزی که حسش نباشه یا میلش نباشه .

سه شنبه بهش گفتم ببین ریحان خانوم اگه امتحانت رو اکسلنت شدی شبش شام پیتزا۲۰هستیم یا زنگ میزنیم سراشپز برات جوجه چینی بیارن اینم که عاشق این دو مجموعه گفت باشه  .تا دیشب گفت مامان اگه ی غلط داشتم هم می بریم گفتم حالا ی غلط رو ی کاریش میکنیم میشه زیر سیبیلی ردش کرد ولی بیشتر نشه

سه شنبه داشت تکلیفاش رو می نوشت میگه:آخ جون چهارشنبه امتحان میدم میرم ی ترم بالاتر  ترم بعدو بخونم دیگه نمیرم میگه چرا میگه آخه زده شدم.خندیدم گفتم حالا ترم بعد رو بخون تا بعدش خدا کریم هست

 خدایا شکرت بابت همه چیز هرچی که صلاحم بود دادی و هرچی صلاحم بود ندادی

خدا یا شکرت بابت سلامتی که بهم دادی بابت فرزند سالمی که بهم هدیه دادی هزار بار شکر

+ نوشته شده در  92/08/29ساعت 16:27  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم

حال شما چطور هست؟الهی همیشه شادباشین و سربلند

نازنینای من یه توضیح بده که اشتباه شده نی نی دوم در کارنیستا ساخته ذهن ریحان هست که می گه

تصمیم گرفته شده ولی هنوز در حد حرف بود فعلا طرحشو دادیم مجلس مجلس داره بررسی میکنه

حالا کی تصویب بشه خدامیدونه

+ نوشته شده در  92/08/28ساعت 16:12  توسط مامانی | 
رسما رسوامون کرده از بس میگه نی نیمون من برم مدرسه بدنیا میاد تو تاکسی میشینیم میگه تو کلاس میریم میگه فرق نداره کجاست فقط میگه

چند شب پیش من و ریحان

ریحان:مامان نی نیمون آبجی باشه؟

من:عزیزم نی نی رو خدا میده شاید داداش داد شایدم آبجی دست من وتو نیست

ریحان:مامان یعنی اگه به خدا بگم آبجی دوست دارم میده

من:نمیدونم خدا خوش صلاح میدونه که داداش بده یا آبجی

بحث اون شب تمام شد

فردا داریم میریم بیرون:مامان خدا هرچی صلاح بدونه به آدم میده یا داداش یا آبجی من راضیم به رضای خدا

مامان فقط دوست دارم بچه منو محسن پسر باشه

یعنی چشام داشت از حدقه در میومدا

تمام زندگیش شده محسن.

دیشب ایستاده بودم  داشتم میگفتم وای امیر شکمم رو نگاه.ریحان میگه می خوای بگی بزرگ شده میگم آره

میگه آخ جونم حالا میدوو  هیم آخ جونم  اخ جونم میکنه که چی مامانم حامله هست.

امیر میگه بچه بشین حرف در نیار

ریحان میگه خاک برسر یعنی حامله نیستی

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:42  توسط مامانی | 
امروز اکتیو شدم اساسی گفتم بذار چندتا از حرفهای ریحان رو به رسم یادگاری ثبت کنم

دارم نماز می خونم (خیلی بد شدم نماز هم یه خط درمیون می خونم قبلا بهتر بودم)

بین دو نماز دارم ذکر میگم

ریحان :مامان منم دعا کن

من:چشم نازنینم

ریحان:مامان منو دعا کن

من:به روی چشم گلم

ریحان:مامان بگو ایشاالله عروس بشی. خوشبخت بشی

من:غش کردم از خنده البته توی دلم.میگم باشه عزیزم

با خودم میگم عالم بچگی چه عالمی هستا

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:32  توسط مامانی | 
سلام خانومی ممنون که بهم سرزدی

هرکاری کردم ایمیلم باز نشد که برات ایمیل بذارم  شرمنده

عزیز ریحان کلاس زبان کانون کودکان برتر میره ی شعبش گوهردشت هست و ی شعبش میدون شهدا اول بهار

شماره تلفن:۳۲۴۰۰۸۹۲

از سه سالگی کلاس زبان فرستادمش اول تاینی کارکردن واز اردیبهشت فونیکس رو شروع کردن الان فونیکس۴بی هستش از کارشون راضی هستم 

کتابهایی که برای پیش دبستانی هست رو اکثرا رو کارکرده و بلد هست از۳سالگی کارکرده

کتابهایی که از سنش بالاتر هست رو کارکن

فلش کارت های مختلف *کتابهای معمای انگشتی که برای۵ تا ۷سال هست رو از شهرکتاب تو چهارراه طالقانی

یا کتابفروشی بهمن تهیه کن

اسباب بازیهاشم اکثر بازی فکری باشه که هم مهارت دست و ذهن همزمان باشه.

کتابهایی که وصل کردن داره خیلی به دقتشون کمک میکنه .

هر چی به ذهنم رسید تو پستهای بعد برات  میذارم عزیزم

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:5  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم  فدای همتون بشم

خواستم امروز یکم از گیج بازیام بگم

امیررفته حمام  طبق معمول من باید لباس و حوله براش آماده کنم .لباس آماده کردم .دیدم صدا میزنه اکرررررررررررررم.میگم چیه خونه رو  رو سرت گذاشتی میگه حولمو بیار میگم ی نگاه کنی میبینی میگه نه بیا تو بده دستم .میگم امیر باز لوس شدی میگه نه بیا رفتم هنوز متوجه نشدم که چکار کردم پتو رو دادم دستش میگه این حوله هست؟میگم اه قربون هواس جمعم برم

اومدم چای بریزم سینی گذاشتم ولی لیوان نذاشتم چایی رو ریختم تو سینی و دستم س.خت اون وقت متوجه شدم که لیوان نذاشتم

بطری رو آب کردم دستم گرفتم اومدم  رفتم بذارم تو دستشویی درو که باز کردم گفتم وا من اینجا چکارمی کنم

چایی دم کردم قوری رو دست گرفتم اومد گذاشتم رو میز تو اتاق

عینک رو صورتم هست یک ساعت در به در دنبالش می گردم تازه چند دفعه هم جلوی ایینه رفتم ولی باز متوجه نشدم 

از بیرون اومدم وارد آپارتمان شدم  تو عالم خودم  بودم که کلید انداختم تو خونه همسایه طبقه دوم شانس اوردم خونه نبودن اگرنه آبرو برام نمیموند

از اون روز به بعد وقتی میرم بیرون امیر میگه اشتباه نری خونه مردم

ازاین کارها زیاد میکنم .باورتون نمیشه دسته خودم نیست از بس فکرم مشغول هست

 

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 14:49  توسط مامانی | 
سلام گلهای نازم

عذاداریهاتون قبول حق

این قدر ننوشتم نمیدونم از کجاشروع کنم

خواهرم بهوش اومد ولی به دلیل شکستگی گردن قدرت حرکت نداره الهی بمیرم غذانمیخوره یا کم میخوره که احتیاج نداشته باشه کسی سرویس بهش بده میگه خجالت میکشم.الهی خواهر بمیر برات

امسال تاسوعا عاشورا مسافرت نرفتیم برای اولین بار خونه بودیم البته کرج هیئت میرفتیم.امیر بیرون نیومد چون خواهری قدرت حرکت نداشت امیرم دلش نیومد بره ولی منو ریحان دست دردست هم رفتیم

دوست داشت مراسمهارو وقتی خسته میشد می گفت مامان ی شیرکاکائو گرم برم بگیرخستگیم در بره اینقدر بامزه این نذریهارو می خورد.اگرکیک یا شکلات میدادن میرفت یکی دیگه هم میگرفت میگفت برای نی نی دریا می خوام

غذای نذری که میگرفت سهم خودش رو میداد میگفت مامان بذار فریزر برای نی نی دریام و دایی شهیادم دایی اومد پیشم گفت ریحان برام غذا بگیرمیام خونتون می خورم

بااینا تنها بودیم ولی آرامش داشتم آرامش خاص.دوتایی باریحان میرفتیم مسجد دسته تو بارون قدم میزدیم گریه میکردیم خیلی بهم فاز داد تااونجاکه بتونم سعی میکنم این تنهاییمون رو حفظ کنم

وقتی با فامیل میرم همش غیبت که فلانی فلان کرد فلانی بمان کرد  میگن اعصاب و روان آدم رو داغون میکنن.

دیشب خواب عجیبی دیدم بعدش خواب عمه خدابیامرزم رو دیدم که پیرشده بود کمرش خم شده بود چشم براه بچه هاش بود که نرفته بودن بهش سر بزنن از تنهایی به امیر زنگ زده بود. که بچه هام نیومدن  چشم براهشونم

هروقت دلم تنگ شد می تونم بهت زنگ بزنم

نگرانم نمیدونم چرا

دوستان التماس دعا

پی نوشت۱:ببخشید پراکنده نوشتم

پی نوشت ۲:آقامحمدخان دلم برات تنگ شده ی خبر از خودت بده

دوستتون دارم دوستهای گلم

+ نوشته شده در  92/08/23ساعت 17:51  توسط مامانی | 


بر سرِ آسمانی آن ظهر / آیه‌های شکوه نازل شد

مژده دادند ایه‌های شکوه / دین احمد(ص) دوباره کامل شد . . .

پیمبر کز خلایق برترین بود بدانستی که حج آخرین بود

چو در خاک غدیر خم رسیدند بکردند صبر تا مردم رسیدند

تمام حاجیان را جمع کردند سخن های فصیحش سمع کردند

سپس دست علی بالای سر کرد وصیت کرد و گفتارش اثر کرد

که هر کس را که من مولای اویم ز بعد خود علی مولاش گویم

که هرکس دست من بالای اوهست  ز بعد من علی مولای اوهست

وصی باشد برایم هم برادر ولی بهر شما مولا و رهبر

ز گفتار نبی طاعت نمودند تمام حاضران بیعت نمـودند

چو پیغمبر برفت از دار دنیا دل مولا شکست از کار دنیا

ولی انداخت رسم بی وفایی میان امت و مولا جدایی !

ضمان و بیعت خود را شکستند ز قدرت دست او کامل ببستند

خلافت را ز دست او ستاندند شتر در خانه ای دیگر نشاندند

ز دست او حکومت را گرفتند همه زین ماجرا اندر شگفتند

علی کز علم و حکمت هیبتی داشت خلافت کی به نزدش قیمتی داشت

خلافت را به نزدش قیمتی نیست به قدر لنگه کفش کهنه ای نیست

تمام همّ و غمّش بهر دین بود که دستورات قرآن کی  چنین بود

سکوتش بهر حفظ دین اسلام که تا شاید بماند شیعه را نام

چنانکه خاری اندر چشم او بود و یا یک استخوانی در  گلو بود

سکوت ازشیرغران بس عجیب است چرا؟ چون بین یارانش غریب است

بگفــتا صبر کردم بهر   دینم  که پیغمبر (ص) بفرمودی چنینم

دوستهای نازنینم  برای خواهرم دعا کنید 

فدای محبتهاتون
                      

+ نوشته شده در  92/08/01ساعت 14:17  توسط مامانی | 
سلام به دوستهای گلم

این مدت اتفاقات زیادی افتاد ولی دست و دلم به نوشتن نمیرفت که بنویسم

دومین روز از فصل پاییز رفتم دیدن خواهرم خواهری که بعداز چند سال میدیدمش یعنی به کمک پارسای عزیزم برنامه ریزی شد و به طور غافلگیرانه باهم روبروه شدیم البته ما میدونستیم خواهرم نمیدونست

درست مثل فیلمها بود یک ساعت اول همش به گریه ختم شد گریه شوق خواهرم اسای غافلگیرشد بعدش رفتیم اصفهان مامان ایناهم غافلگیر شدن اساسی از شوق جیغ میزدن یک روز کامل با خواهرم بودم

بعداز۳۱سال طعم واقعی خواهر داشتن رو چشیدم

دوشنبه هفته بعدش(هفته دوم مهر)خواهرم بی خبر اومد کرج منزل ما.هم خوشحال بودم هم ناراحت چون برای حضورش کلی برنامه داشتم که همه برباد رفت خوشحال که خواهرو اومده بود پیشم

واقعا هفته خوبی بود از باهم بودن لذت بردیم خندیدیم گریه کردیم گردش رفتیم حرفیدیم کلی خاطرانگیز بود برامون

هفته بعد(هفته شوم مهر)مارفتیم پیشش و بردیمش عروسی دوروز اول خیلی خوب بود شب حنابندون یکسری حرف زده شد که ناراحت کننده بود طوری که خواهرم گفت عروسی نمیام

خیلی ناراحت بودم وهستم اطرافیان از جمله مامان و خاله ام حرفهای نسنجیده زدن که هنوزاثراتش هست

هنوز از دست مامانم ناراحتم نمیتونم رفتار نسنجیدشو هضم کنم وببخشم

هفته ای که گذشت خواهرم رفت شمال که هفته بعد بیادپیشمون کلی برنامه داشتم که لحظات خوبی براش فراهم کنم

بغییر از هفته عروسی که ناراحت شدیم تونسته بودیم لحظات خوبی براش فراهم کنم طوری که بعد ۵سال لباس مشکی رو از تنش در آورد روحیه اش روبه بهبود بود تا اینکه

پنجشنبه گذشته تو راه برگشت از شمال تصادف میکنن تصادف بدی خواهرم  نازنینم رفته توکما سطح هوشیاریش متغییر هست اول۹بود بعد۷شد به۳هم رسید تا دیشب رسیدبه ۵ صبح دکتر گفت وضعیتش خوبه فقط باید لخته خون مغزش ازبین بره عصر سطح هوشیاریش ۴شده بود

طحالش رو در اوردن کتفش شکسته دندههاش شکسته داغون بود داغون تر شده

دوستهای عزیزم خواهش میکنم براش دعا کنین من همین یدونه خواهرو دارم تازه داشتم معنی خواهر داشتن رو باپوست وگوشت حس میکردم

مهری که با شادی شروع شد اما...

التماس دعا

+ نوشته شده در  92/07/27ساعت 20:46  توسط مامانی | 
اکتیو شدما ی مدت میبینی حس نوشتنم نمیاد ی وقت می بینی روزی چند مرتبه آپ می کنم

دیروز بدجور هوس چای زغالی کرد رفتم زغال خریدمو بساط چای زغالی رو به پا کردم  چراغهارو هم خاموش کردیم و هالوژنهارو روشن کردیم همراه با آهنگ ملایم

خلاصه صفایی کردیم

چای میریختم یاد مادربزرگم کردم که بهش می گفتیم ننه خاور

الهی بمیرم  یه سماور نفتی داشت که روی میز کوتاهی گذاشته بودش روی میزش روزی مخمل سبز انداخته بود زیر میزشم قوطی چایی نبات قند هل دارچین و... بود استکانهاشم از این کمرباریکهای قاجاری بود بانعلبکیش ی قوری بند زده قاجارم داشت

چایی که میریخت استکان رو میذاشت پایین میز و شیرسماورو بازمیکرد این کف میکرد وپرمیشد وهروقت چایی میریختیم که کف می کردمی گفتیم چایی ننه خاوری

دیشب منم همین جور چای میریختم. به امیر میگم بیا چای ننه خاوری برات بریزم آی کیف میداد نفری۵تا لیوان چای خوردیم که بنده تا صبح تو دستشویی بودم

موقع خوردن چای یاد یچگیهام هم افتادم

ننه خاور من خیلی مهربون و دست و دلباز بود همیشه می گفت ننه همتون باهم بیایین تکی تکی نیایین ی وقت بیتون فرق نذارم مدیونتون بشم

هروقت می فهمید داریم میریم برامون آجیل درست می کرد گردو و بادوم بومیداد باسلوق درست می کرد فندوق و نخودو کشمش میریخت داخل کیسه پارچه ای همه که جمع میشدیم دور میشستیم میرفت کیسشو میاورد نفری ی مشت میریخت تو دستهامون آی کیف میدادو می خندیدیم

هرکاریم تو خونش میکردیم هیچی نمی گفت یا اخم نمی کرد پسرداییم علی میرفت رو رختخوابها خاله کوچیکم می گفت علی تو دیگه نره خری شدی(خالم یکم بی ادب بود) زشته بیا پیین ننه خاور می گفت چکاربچه هام داری دو روز اومدن بذار خوش باشن

بعد خالم حرصش میگرفت می گفت واقعاکه خرسهای گنده آی ما می خندیدیم که حرص خاله رو در اورده بودیم

ننه خاورم  اینقدر ضرب المثل بلد بود اونم همش کمر به پایین وقتی عصبانی میشد می گفت که الان ارثش به من رسیدو من بکارمی برم

ننه خاورم خیلی بدش میومد پسرهامون کلمه ک*س*خ*ل رو بکار ببرن همش دعوا میکرد میگفت حتما باید بگید... خوب بگید چیز خل

خلاصه دیشب رفتیم به دوران کودکیمون و صفایی کردیم

من ومهدی از اول دبیرستان باهم بودیم البته تلفنی .همیشه اون منو خانوم مهندس صدامیزد منم آقای دکتر تا اعلام نتیجه کنکور سال۸۰  من ریاضی کاربردی قبول شدم و مهدی مهندسی شیلات میخندیدیمو می گفتیم

دیدی خانوم مهندس نشدم اونم می گفت دیدی آقای دکتر نشدم بعد مهدی می گفت اشکال نداره عوضش خانوم آقای مهندس میشی اخه من خیلی ناراحت بودم اون موقع نفهمیدم منظورش رو تو باقالیا بودم

بعد که با امیر ازدواج کردم گفت خودت نخواستی خانوم آقا مهندس بشی بازم نفهمیدم منظورش رو

خلاصه  چقدر خوبه که آدم خاطره داشته باشها من که شدم مثل ننه پیرزنها و همش یادخاطرات می کنم و مخ امیر وکارمیگرم

یادش بخیر عالمی داشتیم

+ نوشته شده در  92/06/19ساعت 10:13  توسط مامانی | 
مژده مژده

یه خبر خوب

 

میگن در ناامیدی بسی امید هست پایان شب سیه سپید است

واقعا درست گفتن

بزنو بکوبه بیا وسط اون گوشه چرانشستی 106.gif

بزن دست قشنگه رو بزن

امشب همه خوشحالن حتی خداهم خوشحاله

قربونت برم خدا

که جواب صبوری وپاکدامنی رو دادی

قربونت برم خدا که مواظبش هستی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/06/17ساعت 15:5  توسط مامانی | 
Hammer- him- we- men-mat –mist-

Rent –rest – miss –kiss –pink –sink –

I  am sister.

+ نوشته شده در  92/06/17ساعت 13:45  توسط مامانی | 
الان ی اکرم خسته کوفته داره مینویسه بعد از ی کوزتینگ اساسی

چقدر تابسون بعد هست هرچی گردو غبار هست میادتوخونه خسته شدم از بس تی کشیدم دستمال کشیدم

چهارشنبه عروسی دعوتیم ی عروسی توپ که هرچی عقد تو کمرت مونده خالی کنی.موهامو رنگ قهوه ای نسکافه ای کردم  خیلی قشنگ شد بسی خوشمان آمد

حسرت به دلمون موند ما بریم آریش و پیرایش امیر خان بفرمایین زیباست وقتی میگم امیر چطور می خنده میگم خوب قشنگ یا زشت میگه وقتی می خندم وچیزی نمی گم حتما قشنگ هست اگرنه ایراد می گرفتم گفتم مرده این نوع ابراز قشنگیتم والا.فقط زمانی که ابروهاموکوتاه یا نازک میکنم میگه با رفتی خراب کردی ابروهاتو

اگرهم صد سال مانرویم آریشگاه و ابوانمون مثانه باچه های بز شود و سیبلهایمون بنا گوشمون در برود نمی گوید چرا وقتی میگم چرانمیگی میگه حتما وقتش نشده بری یا گذاشتی پرشود مدلش رو تغییردهی

خلاصه از این حسرتها زیاد به دلمون مونده

خداروشکر اعتماد به نفسم بالاست اگرنه تاحالا معتاد شده بودم

دیشب داشتیم اخبار میدیدیم خبرنگار به یه آقایی مصاحبه می کرد که بنده خدا دماغش بیش از حدمعمول بزرگ بود امیرخان گفتن وای دماغش رو بنده خدادماغت رو عمل می کردی خیلی ضایع هست. گفتم اگر دماغت این شکلی بود عمل میکردی میگه شده بود قرض کنم قرض می کردم ولی دماغمو عمل می کردم میگم پس بیا بریم دماغ منو عمل کن میگه دماغت چش به این قشنگی میگه آره جون عمت قشنگ هست الان بریم عمل دکتر یکیلو گوشت خالص ازش در میاره دماغ نیستش که شاه گلابی میگه پاشو ناشکری نکن دماغت خیلی هم قشنگه خیلی حسرت دماغت رو دارن گفتم امیرجان بس دیگه حسابی خرشدم  والا به خدا دماغ به این ضایعی رو میگه قشنگ

صحبت شده بود که امیرو خواهرهاش زمین مادرشونو طالقان بسازن چون بابای امیر با داماد بزرگش که پسر خاله امیر هست دعواشون شده شنیده بودیم دعواشون شده و قهر هستن اما موضوعشو نمیدونستیم تااینکه خواهر کوچیکه به امیر میگه اول باباو مسعود اشتی کنن بعد اقدام کنیم .همون اول گفتم امیر ندونسته میگم ۸۰٪بابات اینا مقصر هستن امیر گفت باز حستو فعال شد گفتم  حالا می بینی

امیرم حس ریش سفیدیش گل کرد اول به مامانش زنگید مامانش درست نگفت جریان چیه بعد به باباش باباشم واضح نگفت چی به چیه. امیر مامانت اینا مقصرنا که درست توضیح نمیدن گفت قضاوت نکن صبرکن به اعظمم بزنگم

خلاصه دیروز۱ساعت باابجیش حرفید خواهرش خیلی ناراحت بود امیر گفت تو غصه نخور مریض میشی من همچی درست میکنم نگران نباش به مسعود فعلا چیزی نگو تا خودم اقدام کنم(به امیر گفتم مرام برادریت تو حلقم میگه زهر مار که فقط بلدی تیکه بندازی) بعد که تعریف کرد چی گفتن گفتم حال کردی درست زدم وسط خال که کی مقصر هست گفت مرد حسابی من بعد۱۱سال بابات رواز تو بهتر میشناسم ادم بی منطق و زبون نفهمی هستش حرف حساب هم حالیش نمیشه

خلاصه اشب با باباش بحرفه تا ببینیم چی میشه ماصاحب ویلا میشیم یا نهههه

پنجشنبه که خونه خواهر بزرگه بودیم داشتیم  می حرفیدیم خواهر زاده های امیر بامن خیلی جورن می گفتن زن دایی موافقی استخرم بزنی که مختلط شنا کنیم گفتم  به به زندایی حتما بزنیم بعد دوباره میگه زن دایی سونا و جکوزیم بزنیم میگم پایم بزنیم

منم میگم امیر درخت بید مجنون شلاقی هم بکاریم الاچیق درست کنیم  تخت بذاریم  خلاصه با خواهر زاده های امیر حسابی تزدادیم امیرم گفت حالا بذار ما استارت بزنیم بعد شما نظربدین خلاصه رفتیم تو رویا اساسی

دعا کنین بشه بعد همتون رو میبرم ویلا طالقان صفا سیتی

میگم امیر با فرناز جون صحبت می کردیم این گفتیم این حرفها میگه فرناز کیه ریحان میگه مامان ال آی امیرمیگه خوب از اول بگو فرناز

دارم میگم آقا محمد خان  این خور گفت میگه آقامحمدخان دیگه کدوم دوستت هست میگم همون که بوشهر هست میگه خوب درست بگو آقا محمدخان

میگم امیر تو ی چیزت میشها خب منم گفتم آقا محمد خان میگه نه تو گفتی اقا محمد خان

چند روزی من از دوستم چیزی نمی گم میگه از دوست که بوشهر هست چه خبر کم پیداشده میگم کدوم دوستم(کوچه علی چپ زدم خودمو)میگه آقامحمد خانو رو میگم

بعد دوباره میگه راستی ال آی کوچولو چطور هست چیزی تعریف نکردی میگم آل آی کیه دیگه میگه دختر دوستت رو میگه فرناز خانوم میگم اهان پس دوستهای منو میشناسی وقتی من حرف میزنم خودت رو به علی چپ میزنی

خلاصه اگر یخوام از امیرو این حرکاتش بگم مثنوی هفتادمن میشه .بهش میگ تو شاهکار خلقتی والا دیونه کرده منو

 

+ نوشته شده در  92/06/17ساعت 13:13  توسط مامانی | 
 

اس ام اس و پیامک مخصوص روز دختر 91
ای بهار آرزوی نسل فردا،دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم

چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم

دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم

کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم

با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم




+ نوشته شده در  92/06/16ساعت 18:12  توسط مامانی | 
با تمام افتخار اعلام میکنم قبول نشدم
+ نوشته شده در  92/06/14ساعت 13:25  توسط مامانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مامانی و همسرم امیر 1/12/1381 عقد کردیم و در 22/6/1384 زندگی مشترکمون رو با هزار امید شروع کردیم .الان هم یه فرشته پاک خدا بهمون هدیه داده . فرشته نازم اسمش ریحانه خانم هست و در 10/5/1388 بدنیا اومد

پیوندهای روزانه
وب جدید فرنازجونم
قصه های تنهایی من
فروش
خورشیدعالم تاب
...
پرتابه
عشق اول زن چندم؟
وبسایت سورملینازند
کناراشنایی تو
حضورتو...گناه من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
روزمرگی
ماجراهای من وریحان
یادهاوخاطرها
نکات اموزشی نوزادن وکودکان
برچسب‌ها
ماجراهای من وریحان (21)
روزمرگی (8)
یادهاو خاطرها (6)
سال نو مبارک (1)
اسمس (1)
نمایشگاه کتاب (1)
مشاهده یادداشت خصوصی (1)
نامه ای برای ریحان (1)
خونه مادرشوهر (1)
نامگذاری ماههای بارداری (1)
توصیه های دوران بارداری (1)
پیوندها
اموزش نقاشی برای کودکان
کودکانه
مادرانه
دنیای زیبای من
بهشت وجهنم
یه حرفایی همیشه هست
دردهای بی درمان
همسفرتاته راه با من باش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM