هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش
۹۲هم داره تمام میشه

نمیدونم چرا دلهره دارم دلشوره دارم اصلا شوق و ذوق ندارم داغون داغونم دیروز کلی گریه کردم ۹۲داره تمام تلاشش رو می کنه  که اعصابمون رو بهم بریزه و موفق هم شده

این قدر خسته هستم اینقدر داغونم که خدامی دونه.

۹۲پربود از اتفاق و حوادث خوب وبد تااول زمستون بد نیودولی از اول زمستون اصلا خوب نبود

پارسال این موقع اصفهان بودیم چقدر اون عید خوش گذشت چقدر شاد بودیم

خلاصه بگذریم نمی خوام با  گفتن تلخیها تلخترش بکنم.بگم از این روزها

چون ریحانم بزرگ شده و عیدنوروز و چهارشنبه سوری و سایر اداب و رسوم رو میفهمه  تصمیم گرفتم امسال خاص باشه

اولین سالی هست که خونه خودمون هستیم  ریحان ذوقی داره کودکانه ذوق هفت سین چیدن ذوق تخم مرغ رنگ کردن ذوق ماهی قرمز امروز تخم مرغهای هفت سینش رو رنگ کرده و تزئیین کردیم باهم

شیرینی برنجی درست کردم برای اولین بار به ریحان گفتم  مامان این ی سنت هست و تو هم وقتی رفتی خونه خودت شب چهارشنبه سوری برای عیدت شیرینی برنجی درست کن واین کار فراموش نکن و دخترم با دقت تمام نگاه کرد و یاد گرفت

گفتم چهارشنبه سوری آش رشته درست کن نذری و به همسایه هات بده موقعی که رشته میریزی دعا کن برای رفع گرفتاریهای همه دعا کن برای سلامتی همه  اونم با دقت گوش میداد و میگفت چشم مامان جون

تو همه کارها نظرش رو می پرسم اونم بادقت تمام گوش میده و نظرمیده

خدارو هزاران بار شکرمیکنم بابت  فرشته مهربونی که بهم هدیه داده امیدوارم بتونم اون طورکه شایسته هست به ثمربرسونمش

جوجه نازنین من اونقدر مهربون هست که خدامیدونه خدایا تمام فرشته های اسمونیت رو زیرسایه خودت نگهدار و مواظبشون بوش

وکلام آخر الهی سالی پراز برکت و شادکامی داشته باشید

می بوسم رو ی ماهتون رو

پیروزباشیدcardpostal (5)

 

امیدوارم باجمع کردن هفت سین نوروزی، قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان، سکه اش برکت عمرتان، سبزیش طراوت و شادابی دلتان، ماهی اش شوق ادامه زندگیتان باشد.

 

+ نوشته شده در  92/12/28ساعت 17:15  توسط مامانی | 
از اونجاکه حسابی چاق شده بودم و هیچ لباس قشنگی سایزم نبود تصمیم به لاغری گرفتم بابای کی از دوستهای ریحان گرفته بود وطی۲ماه۱۰کیلو کم کرده بود البته اون همراه با رژیم منم تصمیم گرفتم بگیرم

از اونجاکه نمی تونم جلوی شکمم رو دربرابر شیرینی و بستنی بگیرم بدون رژیم شروع به خوردن چای رو کردم ۲۷بهمن شروع به خوردن کردم اون موقع

وزرنم:۷۴ و دور شکمم ۹۸بود(بگیدماشالله) اما اکنون وزنم۷۱ شده و دورشکمم ۹۲شده (حالا بگوایول)

یعنی دوستان وقتی میبینن ویگن وای اکرم چقدر لاغر شدی همین جور یش برم  برای اردیبهشت عروسی دختر عموم میشم باربی

اینم بگم لباسهای مجردیم اندازم شده حالا برام ی دست بزنین که عزمم رو جزم کردم برای مانکنی

تمام لباسهام گشادم شده فعلا هم مانتو نخریدم بلکه لاغرتر بشم برم بخرم

 

+ نوشته شده در  92/12/22ساعت 13:28  توسط مامانی | 
دم عید که میشه دلم میگیره ازاینکه به خاطر کینه و کدورت خونه فلانی نباید بریم یا خونه فلانی باید بریم

درخانواده پدریم۴تاعمو دارم که با بابا میشن۵تا پسرو۲تا عمه ناتنی و۲تا تنی که عمه تنیم فوت کرده

هرچی فکر می کنم می بینم هیچ کدوم رو دوست ندارم یعنی حسی نسبت بهشون ندارم سال تا سالم نبینمشون دلم براشون تنگ نمیشه البته اوناهم همین حس رو نسبت به من دارن نسبت به بچه های عمو عمم هم همین حس هست

ی خط در میونم باهم قهر هستن .قبل از فوت اقاجونم عمه ناتنی ها با بابام جور بودن ولی بعد از فوتش اوناباهاش بد شدن سر ارث

هرچی فکر میکنم ی ادم عاقل و منطقی توشون نیست هرکی به نفع خودش حرف میزنه ومن اینو دوست ندارم دوست داشتم همه باهم خوب باشن همه  پشت هم باشن دوست داشتم خاطره ای ازشون داشته باشم ولی هیچ چیز خاطره انگیزی ازشون ندارم

ما خانواده مادریم ۳دایی داشتم که یکیشون شهید شد یکی شون ۳سال پیش فوت کرد یکی از داییهام مونده

خاله هم که۳خاله دارم که با مامانم ۴تا میشن

دایی ادم خنثییی هستش جدیدا بامن خوب شده و مرتب میزنگه و حال وسراغمو میگیره.دایی بزرگم که ۳سال پیش فوت کرد خیلی دوستم داشت و دوستش داشتم که اونم برسرارث بامامانم قهر کرد وارتباطمون قطع شد

داییم هرروز بهم زنگ میزدو دردو دل می کرد خوش ظهرمیومد خونمو دوتایی ناهار می خوردیم منم ۲هفته یکبار جمعه هاباامیر میرفتیم خونشون

مادربزرگمم خیلی دوست داشتم و دلم براش تنگ میشد و به نسبت ازش خاطره کودکی دارم

خاله هام هم که بزرگ از ترس بچه هاش به ما محل نمیذاره حتی به مامانم  خاله وسطیم هم حالی به حالی هستش  خاله کوچیکم هم یه وقت می بینی قهر هستش یه وقت می بینی میمیربرات

خلاصه اینا رو گفتم که بگم دوست داشتم همه باهم خوب باشن و نفسشون به هم وصل باشه ثانیه شماری کنیم برای باهم بودن کنارهم بودن.

خودم ادمیم که کلا باهمه بگو بخند می کنم  و سعی میکنم وقتی هستم همه شادباشن طوری که تو مجالس و دوره هم بودنها وقتی من نباشم نبودم حس میشه و اونجاست که همه میگن جای کی خالی و سیل اس ام اس هست که کی میایی بازم خداروشکر اونا منو دوست دارن برای همون جندساعت هم خودش کلی به یاده من بودن برای خاندان ما که کسی یادکسی نمیکنه

کاش زندگیا ساد بود کاش تجملات نیود کاش لباس مارک نبود کاش همه در یک سطح بودن کاش بالاترین مدل ماشین همون پیکان بود  وقتی دقت کنی می بینی همه اختلافات سر همین چیزهاست

دوست داشتم موقع عید ی هفت سین بزرگ میچیدیم و کل خاندان دور هم جمع میشدیم  و موقع سال تحویل با هم باشیم و لبخند روی لب همه باشه و به ترتیت از بزرگ به کوچیک ی برگ سبز به عیدی بدیم

ولی به قول امیر این یک زندگی ارمانی هست و به ندرت اتفاق میوفته به نظر من همه اینا دست بزرگ خاندان هست

+ نوشته شده در  92/12/21ساعت 12:17  توسط مامانی | 
حدود۲۰تا شعر انگلیسی بلد هست و۱۰فارسی

امسال جشن نوروزی ی مسابقه بود که بچه شعر بخنون .ازاونجا که ریحان بچه کاملا اجتماعی هست و خجالت مجالت تو کارش نیست بهش گفتم برو شعر بخونه گفت کدوم رو بخونم من که عاشق شعر اینسی وینسیش هستم چون ریحان سش میزنه و بامزه میخونه

خلاصه رفت و میکروفن رو گرفت و شعر اینس وینس رو کامل و بلند خوند و همه تشویقش کردن وریحان حسابی ذوق کرد.

خلاصه چند روز بعد داشت شعرمی خوند گفت من دیگه شعر اینسی وینسی رو نمی خونم به جاش تو حوض خونه مارو می خونم گفتم چرا گفت تو شعر اینس وینسی زبونم میادبیرون دوست ندارم ولی تو شعر تو حوض خونه ما زبونم بیرون نمیادش

یعنی من و امیر از خنده مرده بودیم ولی خودمون رو کنترل کرده بودیم امیر گفت نه بابا تو شعرت رو خیلی قشنگ می خونی ماهکه عاشق شعر اینسی وینسیت هستیم

+ نوشته شده در  92/12/20ساعت 14:50  توسط مامانی | 
خیلی وقته از ریحان ننوشتم

دخترم بزرگ شده و یک دختر خانوم شیطون و باشخصیت شده که درصد شخصیتش زیر۵۰هستش ولی خوب ادمی باامید زنده هست ماهم امیدواریم که درصدشخصیتش بره بالا

از کلاسش بگم که همچنان پابرجاست.روزهایی که کلاس داره اصلا نمی خواد صداش بزنم خودش بیدارمیشه میشینه  کارتون دیدن تا من بیدار بشم بعدش بریم کلاس همیشه هم نفراول ماهستیم اموزشگاه

راض نخوابیدن در اتاقش هم کشف شد بلاخره خانوم تختش رو دوست نداره میگه تنگه چون ۳۶۰درجه در خواب می چرخه برای همین دست و پاهاش گیرمیکنه به حفاظ تختش حفاظشم برداریم می افته زمین

خودش گفت مامان تشک بنداز برام تو اتاقم می خوابم و الان تو اتاقش بدون هیچ مشکلی می خوابه گاهی هم میره رو تخت مامیگه مامان تختون بزرگ خیلی خوبه

امسال دیگه عید و چهارشنبه سوری و مناسبت هارو درک میکنه طی گفتمانی که با فرنازجون داشتیم و قرار هست خودمون سنت سازی کنیم برای خونمون که برای بچه همون به یادگاربذاریم

چهارشنبه سوری مراسم میگیریم واحتمالا اش بپذیم همراه با هدیه چهارشنبه سوری

برای عیدم که شیرینی درست کنیم سبزه بذاریم هفت سین  بچینیم و هر روز عید رو یک عیدی بدیم بهشون البته هدیه نباید گرنون باشه ی چیز کوچیک که بچه شاد بشه.

تا الان یک یویو عروسکی  و ساعت مچی برای ریحان گرفتم.کوله پشتی*مدادرنگی*چندتا گل سرهم مدنظرهست براش بگیرم  تاببینم دیگه چی به ذهنم میرسه شماهم اگه چیزی به ذهنتون رسید نظری طرحی سنتی هرچی که میدونین یادبود هستش بگین ممنون میشم

   

+ نوشته شده در  92/12/20ساعت 14:42  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم

اینقدر ننوشتم نمیدونم از کجا شروع کنم

سعی می کنم اکتیو بشم چون تقریبا کارهام تمام شده

اعید رو از یه جهت دوست دارم از ی جهت نه

شوروشوقش وهیجانش قشنگ هست  ولی این بدو بدو کردنها و تمام نشدنهای کارهااعصاب ادمو خرد میکنه

مخصوصا وقتی بچه هم داشته باشی اولین اولویتت بچه هست .خرید کردن هم کلا لذت بخش هست ولی وقتی میری قیمتها رومیبینی بعد جیبت رو حسابی دپرس میشی

ولی امسال هیجانی برای عید ندارم

دقت کردین  چقدرخاطرهای ادم قشنگ هست خواهری که خونمون بود  خیلی خوش می گذشت انگار شوروحال تازه ای تو خونه بود. یکسری شکلات بارکا داشتم که طعم قهوه ونارگیلی داشت من عاشق طعم نارگیلیش بودم

خواهری که تو ی مهمونی دادیم و من شکلاتها رو اوردم وبچه ها خوردن همگی نارگیلیش رو خورده بودن شب که مهمونا رفتن ی جایی ریختم که تا شکلات بخورم دیدم همش قهوه هست گفت توف تو شرفشون همه نارگیلیلرو خوردن یدونه هم نذاشتن بعد خواهری باگردن کج گفت همشو من خوردم وای که چقدر اونشب خندیدیم

دیشب فروشگاه بودیم همون شکلاتهارو دیدم به امیر میگم این شکلاتهایادت هست گفت اره توف توشرفشون و کلی خندیدیم  تو فروشگاه

کلا ادمیم که با خاطرات زندگی میکنم و حافظه ای دارم در حد تیم ملی یعنی مغزمنو ورق بزنی فقط خاطره توش می بینی

اهان یادم رفت بگم  با خوردن چای لاغری دکترسینا۴سانت دورشکمم کوچیک شده و۲کیلو وزنم بسی لذت میبرم از لاغریم انشاالله تا عروسی دختر عمو بشم مانکن

سر فرصت میام مرتب مینویسم و پراکنده نمینمیوسم

+ نوشته شده در  92/12/15ساعت 11:27  توسط مامانی | 
جناب امیر خان وقتی ریحان کار اشتباه یا شیطنت میکنه بهش القابی همچون:مارمولک*وروجک*بی مزه میگه

حالا فرق نداره کسی خونمون باشه یا فقط خودمون باشیم همیشه هم تذکر دادم که نگو وقتی ریحان ی حرف بد میزنه دعواش میکنیم که این حرف رو نباید بزنی بعد خودت می گی .کو گوش شنوا

امیرتو بالکن داشت میوه ها رو مرتب می کرد و مرتب صدا میزد ی سبد بده ماهم میگفتیم صبر کن اون که نمی شنید هی تکرار می کرد ریحان سبد رو برد و گفت چه مرگیته اوردم. من که پشت سرش بودم  به ریحان گفتم این حرف زشت هست و ادم به کسی این حرف رو نمیزنه اونم سریع گفت ببخشید مامان جون نمیدونستم که حرف بدی هست.

رفته بودیم بیرون با خانواده امیر ریحان تو بغل بابای امیربود و امیر هی تکرار می کرد برو عقب ریحان می گفت من که کاری ندارم تو بغل بابا علی نشستم امیر گفت بی مزه برو عقب. ریحانم هیچی نگفت

تا شب موقع برگشتن از خونه دوستم ریحان گفت به من گفت بی مزه جلوی بابا علی اینا گفت من؟گفت نه مامان جون این امیرخان(وقتی از امیر ناراحت باشه امیر صدامیکنه یا امیرخان بسته به شدت نارحتیش داره)

من و امیر دهنمون باز مونده بود که چی جواب بدیم که امیر گفت حتما کار بدی کردی ریحان گفت نه خیرم من هیچ کار بدی نکردم.به امیر گفتم حرف بد زدی معذرت خواهی کن.حالا امیر مونده معذرت خواهی کنه یا نه گفتم یالا معذرت خواهی کن از ریحان حرف بد زدی.امیرم گفت ببخشید حرف بد زدم.

به ریحان گفتم حالا تو هم معذرت خواهی کن ریحان با اعتماد بنفس کامل گفت من که اشتباهی نکرد که عذر خواهی کنم هروقت کاراشتباهی کردم اون وقت معذرت خواهی می کنم

یعنی امیر مونده بود که چه جوابی بده یا چی بگه اساسی ریحان حالشو گرفت

 

 

+ نوشته شده در  92/11/25ساعت 16:55  توسط مامانی | 
ظرف سبزه

15477163031596065471.jpg             57555142396231974599.jpg

یک نمونه از شمعها وظرف هفت سین

46435705415451985475.jpg                 36585905265976390053.jpg

                                                   92104570355242926839.jpg

+ نوشته شده در  92/11/15ساعت 13:41  توسط مامانی | 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

در شب زیبای میلادت تمام وجودم را که قلبی ست کوچک

در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت میکنم

و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم

آغاز بودنت مبارک

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

پلک جهان می پرید

دلش گواهی میداد

اتفاقی می افتد

اتفاقی می افتد

و

فرشته ای از آسمان فرود آمد

تولدت مبارک

پی نوشت:ال آی  و فرین بانو شکوفه های باغ زندگی تولد یکسالگیتون مبارک

 

 

+ نوشته شده در  92/11/14ساعت 21:6  توسط مامانی | 
می خواد آب بنوشد

کنجکاوانه به دوربین مینگرد

 

استراحت می کنند

 در استراحت بسر می برند

 قهرهست باما

 همچنان قهرند

بریم ادامه عکسها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/11/10ساعت 1:35  توسط مامانی | 
پنجشنبه شب خواهر بزرگ امیر شام اومدن پیشمون. بعداز مدتها

شب خوبی بود بچه ها اول تیزبین بازی کردن بعد قایموشک(بازی فکری) وبعد فیلم و رقص خلاصه تاساعت۲شب علی و ریحان رقصیدن.فردا صبح بعد از صبحانه رفتیم خونه بابای امیرکه یکی از دوستان قدیمیشون فوت کرده بود ایشون رفتن مراسم خاکسپاری بهشت زهرا.البته بهونه بود رفتنش چون داماد امیر اینا باباش قهر هستش و بابا امیر از عمد گذاشته بود رفته بود اگرنه همچین واجب نبود که بره.

جمعه هم تولد یکسالگی خواهر زاده امیر رضا بود که حتی یک ابنبات هم بهمون نداد شیرینی که پیشکش.ماهم اصلا تبریک نگفتیم

جمعه عصر هم اومدیم خونه.ریحان ساعت ۴خوابید۹شب بیدارشد اونم چون گرسنش بود اگرنه عمرا بیدا میشد.

این بچه هیچ وقت تو خونه درس کار نمی کرد اونشب رفته بود رو مود دیکته نوشتن روی تختش.تخته روزیراوپن روی پشتی قرار داد.

امیرهم در خواب ناز داشت پادشاه۵رو میشمردکه ناگهان تخته از روی پشتی افتاد زمین و ی صدای بدی داد که نگو و امیرخان یک متر از جا پرید.ازجا پریدن همانا و کمردرد گرفتن همانا.ایندفعه بدتراز همیشه گرفته قدرت حرکت نداره.بنده خدا چیزی نمیخوره که دستشویی نره دیروز وامروز هم سرکار نرفته صبح زنگ زدم شعبه به رییسشون گفت امیر نمیتونه تایک هفته بیاد سرکار گفت نیروندارم گفتم منم صبح تماس گرفتم که بتونین نیرو بگیری.بنده خدا مونده بودجواب منوچی بده فقط گفت انشاالله خیره .

شب قرار شوهر دوستم بیاد ماساژدرمانی ببینه جواب میده

جیگرم کباب شد دیشب موقع خواب گفتم امیر بیابرو دستشویی ازصبح نرفتی سینه خیز خودشوکشوند دم حمام قدرتی که بره روی دستشویی فرنگی رو نداشت نشست گریه گفت خدا چراداری خارم میکنی بیشتراز این ابروم رو نبر.داد زدم خفشو خدارو شکر کن موقت هستش خوب میشی ناشکری نکن مگه وقتی سالم و خوشی باید باهم باشیم ممکن فردامن اینطور بشم دیگه نبینم گریه کنی قوی باش کمی اروم شدورفت حموم لباسشو دراوردم و حمامش کردم که شاید آب گرم آرومش کنه ولی تاثیری نداشت

ایشاالله زودتر خوب بشه

+ نوشته شده در  92/11/06ساعت 15:22  توسط مامانی | 
۱۰عکس بنل رو گذاشتم بلگفا خطا داد

متن پیغام خطا:

امکان درج به دلیل لینک غیر مجاز نمی باشد

موندم کجاش غیر مجاز بوده عکس سنجاب

هرچی عکس آپلود میکنم میگه غیر مجاز

+ نوشته شده در  92/10/30ساعت 16:46  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم دلم برای تک تکتون تنگ شده اساسی

اول عرض کنم که ریحان بانو امتحان پایان ترمش رو داد و اکسلنت شد ولی تاپ نشد و ازامروز رفت فونیکس۵ و الان  کتاب داستان می خونه ومکالمه زبانش خیلی خوب شده جمله سازیش هم عالی هستش تو ی پست مفصل می نویسم

این مدت خواهری اومده بود پیشمون.چهارشنبه صبح اس زدکه پنجشنبه ناهار میام پیشت و عصر برمیگردم.گفتم باشه صبح زود بیاییا.گفت باشه صبحانه میام .

بحث اضافه نکردم و گفتم منتظرم اگر می خواستم بحث کنم قهر می کرد و نمیومد.ولی میدونستم وقتی بیاد چندروزی میمونه.صبح ریحان رو بردم کلاس و ظهر که اومدم شروع به نظافت کردم تا ساعت۳:۳۰حسابی خسته شدم و کمرم گرفت و افتادم نتونستم بایستم.ساعت۴:۳۰امیر اومد همینجور درازکش بودم.گفتم چی خوشحالی کبکت خروس می خونه.چی شدهزود اومدی؟

که دیدم دوباره زنگ در و میزنن.ریحان درو باز کرد خواهری بود عین فنر پریدم بالا و ماچ و روبوسی و ذوقیدن.

امیر میگه چطور من اومدم نتونستی بلند بشی و لی خواهری اومد عین فنر پریدی

خلاصه یک هفته پیشمون بود.وقتی هستش هفته خیلی زود میگذره .اصلا نمیدونم چرا خونه انرژی خاصی داره وقتی خواهری میاد.

جمعش رفتیم باغ پرندگان اونجا از ی سنجاب خوشش اومد و امیر برای شاد کردنش خرید من که مثا چی می ترسیدم ازش اسم سنجابش بنل هست.حیونی بس نازنین. دیگه این یک هفته حسابی سرگرم بنل خان شدیم و وابسته.روزهایی که ریحان کلاس داشت خواهری آشپزی می کرد و هر دفعه یه چیز جدید می درستید که حسابیخوشمزه بود.چهارشنبه هفته گذشته هم رفت و جمعه هم رفت سفرمعلوم نیست کی بیادش جاش خیلی خالیه

+ نوشته شده در  92/10/30ساعت 13:43  توسط مامانی | 

+ نوشته شده در  92/10/17ساعت 13:55  توسط مامانی | 
دلم می خواد بنویسم کلی مطلب تو ذهنم بود که بنویسم و لی همش پرید

الان امیرجان خبردادن آزمون فوق بانک رو ثبت نام کرده و یک ماه دیگه امتحان داره و اینجانب باید ریاضی بهش یاد بدم دعا کنین قبول بشه چون قبلا من اسرار می کردم ولی حالا خودش خواسته

چندروزی هست به فکر تغییر اساسی در خودم هستم هم تغییر در باطنم چه ظاهرم .تغییر درونیم رو دارم  اول عیب و ایرادهام رو بررسی می کنم تا یه راهکار اساسی پیدا کنم و اثر بخش باشه.تغییر ظاهر هم اول از وزن وپوستم شروع کردم.

فعلا شبی۱۵تا درازنشست ویزنم و۱۵تا درازنشست به طرفین درکل میشه۴۵تا حدود۲۰دقیقه هم تو خونه پیاده روی می کنم.رژیم هم شروع کردم که انشاالله تا عید وزن وسایز کم کنم

برای پوستم هم پس از تحقیق و بررسی البته این تحقیق رو خواهری انجام داد محصولات سنیره رو انتخاب کردم .اول خواستم ایوروشه که فرنازجون معرفی کرد بگیرم دیدم فعلا برام مقدور نیست تا عید گفتم فعلا سنیره بگیرم که خوب هم هست و قیمتشم مناسب تا بعد عید .ولی الان ۲روز هست استفاده کردم واقعا راضی بودم به پوستم افتاده.اخه پوست واقعا مزخرفی دارم اینکه میگم واقعا واقعا میگما.

اخه پوستم چرب هست و جوش های ریز قرمز میزنه و قتی عصبی میشم که نگو انگار ابله مرغون گرفتم.اما طی این ۲روز تمام جوشها محو شدن وجاشون کمرنگ شده خواهری میگفت ۳روزه نتیجه میده وخداییش نتیجه داد و صورتم پوستش یک درجه روشن تر شده و جوشها برطرف.و بعد از برطرف شدن جوشها و اثارش میرم مرحله بعد پاکسازی اساسی انشاالله

تو پاکسازی باطنم تا الان فهمیدم خودم باخودم رودربایسی دارم واقعا باحالما.واین اوج فاجعه هست ادمی که نتونه با خودش عیب و ایراداش رو بگه  ومتاسفانه این بزرگترین ایراد هست.

*******************************************

دیروز از صبح نمی دونم چرا عصبی بود و صبح قبل از بردن کلاس ریحان یه کنتاکت فیزیکی باریحان داشتم .اخه جدیدا حالت دستوری شدید برخورد می کنه مگه من نگفتم فعلا کارو بکن مگه من نگفتم فعلا لباس رو می پوشم

منم دعواش کردم و یه سیلی نسبتاآروم زدم بهش این عصبی بودنم بود تا شب که سر لباس عوض کردن دوباره بحثمون شد که ریحان رو شوخی یکی زد به من منم یکی زدم  و گفت دیگه تکرار نشه فهمیدی که خندید وگفت دردم نیومد اقا منو میگه یکی محکم زدم که رفت تو اتاقش نشست ولی بعد وجدان دردی گرفتم که نگو با اخم رفتم  اوردمش وریحان شروع به عذر خواهی کرد و روابط حسنه شد ولی از وجدان درد تا صبح نخوابیدم خدا ببخشه منو گاهی عصبی میشم دست خودم نیست یهه حرکتی میکنم  و بعد پشیمون میشم

+ نوشته شده در  92/10/17ساعت 10:6  توسط مامانی | 
خیلی وقته از ریحان ننوشتم

اصفهان:

من:ریحان ۲روزه مسواک نزدی

ریحان:اشکال نداره مامان جون

من:کی میگه اشکال نداره ببین دندونای پرهام ریخته(پرهام پسردخترخالم هست وتمام دندونهاش خراب شده و روکش نقره ای کرده دکتر براش)

ریحان:نخیرم دندونهای پرهام نریخته که دندونهاش همش نقره ای هستش ببین چه قشنگه


پشت مدادش رو تراشیده امیر میگه ریحان این چه کاری هست کردی ودرحال دعواکردن ریحان با اعتماد به نفس کامل دست به کمر میگه:امیرخان اگه الان نی نی دریام بود دعوات میکردکه ادم با بچه اینطور حرف نمیزنه

وامیر بود که دهنش باز مونده بود


همیشه لباس اسپرت پوشیدم تو مهمونیها.این دفعه که مراسم ولیمه شوهر خواهر امیر دعوت بودیم کت دامن صورتی پوشیدم ریحان تاحالا این لباسم روندیده بود.کلی ذوق کردو خوشحال شد حتی نقاش که کشید منوباکت دامن کشید وهمون رنگ لباسم رنگ کرد.موقع شام رفتیم داخل آشپزخونه کمک که ریحان اومد گفت مامان شما کارنکن لباست کثیف میشه و نشست کنارمن که مبادا کارکنم

+ نوشته شده در  92/10/16ساعت 14:8  توسط مامانی | 
سلام گلهای خودم

اون روز که حالم بعد بود ظهرش رفتم دکتر حالم خیلی بدبود دیگه قدرت حرکت نداشتم و فقط ازدرون میلرزیدم وقتی دکتر معاینه کرد عفونت نداشتم گوشهام هم سالم بود فقط آلرژی داشتم وقتی فشارم رو گرفت ۹روی ۵بود و علت لرز درونیم همون فشار۵ بود چشمهام هم که دیگه داشت سیاهی میرفت. رفتم داروهامو بگیریم که از۱۰تا پله سر خوردم و افتادم زمین و تمام بدنم درد گرفتها بعد تزریق سرم و امپول بهتر شدم.

برای تعطیلات نمی خواستم برم اصفهان هی مامان اینا زنگ میزدن می گفتن بیا بهونه ای نداشتم برای نرفتن

گفتم دستم خالی نمیام اوناهم قبولیدن و دیگر اصرار نکردن تا اینکه داشتم با فرنازجون صحبت میکردم که ریحان گفت مامان پولدارشدیم بریم اصفهان.شب برای امیر تعریف کردم و گفت فردابرین بچه گناه داره و اینگونه شد رفتیم اصفهان دایی اینا هم اومده بودن سعی کردم بهم خوش بگذره و فکرهیچی رو نکنم.کلی با دختر خالم و بهار زنداداشم فکرو بکر بازی کردیم و خندیدیم چهارشنبه هم برگشتم

جمعه غروبی بیکارنشسته بودم داشتم فکر می کردم که اگر من بمیرم و به دوستانم اطلاع بدن دوستان چه  جمله یا کلمه ای به ذهنشون در مورده من به ذهنشون میرسه

دوستان خوبی دارم و همگی ناراحت شدن به جز ناهید که گفت: ای وای اکرمم مرد حیف.منم بهش گفتم بیشعور شخصیت داشته باش یکم ناراحت شو نه که ذوق کنی

دختر خالمم گفت: اینا همه چیز چرا به مردن مادر شوهرت بمیره

 

+ نوشته شده در  92/10/15ساعت 11:22  توسط مامانی | 
سلام صبح چهارومین روز زمستونتون بخیر

فقط دقت بفرمایید چقدر سحرخیزم الان ساعت۵:۴۰هست وشما صدای من رو از کرج میشنوید

دیشب تا صبح نخوابیدم تب و لرز داشتم بینیم کیپ نفس نمی تونستم بکشم تصور کنین ژاکت پوشیدم زیر ۲تاپتوگنده رفتم بازم می لرزم

اصلاگرم نمیشما مثل میت یخم.خلاصه اگه دیدین خبری ازم نشد بدونین دارفانی رو وداع گفتم و به خانه عبدی رفتم

تنها وصیتمم این هست که هروقت یادم افتادین بگین  آه یادش بخیر.مدیونین گریه کنین

فکر کنم به اوج فاجعه مریضیم پی بردین. این سرما خوردگی لامصب بیرون نمیرم از تنم و این بار داره از پادرم میاره.

این امیرم که مثل رادیو پیام ی بند میگه بخودت برس شلغم بخور پونه بخور خفه شدم ازبس شلغم خوردم

تازه ی چیزه جدید هم یادگرفته که پیاز رو بپز آبشو با عسل بخور . اگر زنده موندم شبیه ادم نیستم که یا پیاز شدم یا شلغم.

خوش بحال اونایی که یکی رو دارن وقتی مریض میشن مراقبشون باشه

دیروز امیر اس داده همسر به خودت برس و شلغم وپونه بخور تو ستون خونه ای مواظب سلامتیت باش

جواب دادم:همسر ستونت تو حلقم مسخره شبیه شلغم شدم .

بعد جواب داده:بنده خدا به خودت رحم کن ستون به اون گندگی تو حلقت بره که در جا هوالباقی میشی

میگم:بذار هوالباقی شم ازدست شلغمها وپیازت راحت بشم

جواب میده:جون به جونت کنن مسخره ای

+ نوشته شده در  92/10/04ساعت 6:45  توسط مامانی | 
سلام دوستان گل و گلابم

سوم روز زمستونتون بخیر الهی سرمای زمستون تو کانون گرم خونه هاتون نفوذ نکنه

عرض کنم خدمتتون از اونجا که طی این ۱۲سال زندگی مشترک ۱۲مرتبه پدرشوهر و مادر شوهر به من نزنگیدن و بنده عقده ای شدم اساسی.گاهی میگم عجب پوست کلفتی هستما خلاصه ۴شنبه گذشته پدر شوهر زنگ زدن به من توجه داشته باشین به شخص بنده اولش تعجب کردم بعدش گفتم ۱۰۰٪کاری داره اگرنه به من نمیزنگه خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی فرمودن خانوم داداشت هنوز تو پلس+۱۰هست گفتم بله گفت بگو خلافی ماشین منو در بیاره اگه ممکن هست منم عروس حرف گوش کن و + گفتم چشم پدر جان .بعدش گفت برنامه شبه یلداتون چیه گفتم هنوز برنامه ای نداریم و ایشون فرمودن تشریف بیارین منزل ما عذرا اینا هم هستن ماهم گفتم به روی جفت گولیای چشمام و اینگونه بود که شب یلدا دعوت شدیم

شب یلداهم خیلی عادی مثل یه مهمونی ساده برگذار شد بدون هیچ حسی نسبت به شب یلدا

ولی خیلی دوست دارم شب یلداهام خاطر انگیز باشه و خاطره داشته باشم از مراسم هاو سنتهایی مثل شب یلدا حداقل برای ریحان که بزرگ شد بگه خونه بابام مراسم شب یلدا اینطور بود یادش بخیر ولی فکر کنم ارزو رو بگور ببرم والا به خدا

ولی به امید خدا برای سال اینده انشاالله زنده بودم به امید خدا برنامه اساسی می چینم حداقل برای خودمون

شما دوستان هم دعوتین تشریف بیارین در خدمتیم

واما جشن شب یلدایی ریحان اینا:

خیلی خوب بود گروه رقص سنتی باله و کلاسیک داشتن .ننه سرما هم بود ی مراسم شاد شاد بزن و بکوب اساسی مامانها همراه با بچه هاشون میرقصیدن بچه های شاد شدن حسابی .ریحان که از خستگی تو راه خوابش برد اینقدر انرژیشون خالی کرد

+ نوشته شده در  92/10/03ساعت 11:38  توسط مامانی | 
یک عکس از سالگرد ازدواج

شب عکس روبر میدارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/09/24ساعت 16:20  توسط مامانی | 
ی سیستمی داریم برای ریحان که تا می خواد قهر کنه یا گریه بهش میگیم تومیتونی گریه کنی وقتی اینو میگیم دیگه نه گریه می کنه و نه قهر

داشتیم باهم خشن بازی می کردیم که این بازی شامل یک عدد مامان و یک عدد ریحان هست میاد میشینه تو بغل من شروع می کنیم به بوس کردن بعد قلقلک دادن وآخرش گاز گرفتن که باید از خودت دفاع کنی ونذاری گازت بگیرن مثلا وقتی می خواد لپت رو گاز بگیره شما لپت رو باد کرده و او نمی تونه گاز بگیره ایندفعه اومد بازومو گاز گرفت و من دردم گرفت می گه مامان تومی تونی گریه کنی

خندم گرفته بودکه دقیقا حرفهای خودمو به خودم برمی گردونه

امیر میگه اخه بازی قحط هست خشن بازی می کنین

داداش شهیاد همیشه میگفت مافیا پروش دادی واقعا هم مافیاست

+ نوشته شده در  92/09/19ساعت 13:13  توسط مامانی | 
سلام الهی فداتون بشم

هفته پیش خواهری غافل گیرمون کرد و اومد خونمون تا دیروز پیشم بود خیلی داغون شده وپیر ولی خداروشکر که داریمش و وجودش گوهرو نعمت هست

سعی کردیم بهش خوش بگذره و روحیش عوض بشه که تا حدودی هم موفق شدیم و لی همش موقت هست چون به محضی که بره خونش همون طور میشه

ریحان خیلی باش مچ هست و قربون صدقش میره و راه به راه بوسش میکنه

یک شب هم مهمونی دادیم و خودخواهری آشپزی کردن و پذیرایی شب خوبی بود.

کلی حرف زدیم و خندیدیم جاتون خالی بنده هم نقش جوکرو داشتم و پارازیت وسط برنامه برای همین جو همش در حال خندیدن بودن

عرض کنم که موهامو سرمه ای کرده بودم خواهری گفت برو روشن کن شادتر هست بنده هم خیلی شیک دیروز رفتم آرایشگاه  و موهامو عسلی زیتونی کردم بسی زیبا شدم موهامو کوتاهم کردم خلاصه شما با ی اکرم خانوم خوشجیل موشجیل ۷۰کیلویی روبرو هستین که۴کیلوهم کم کردم

روحیه رو کیف می کنینن

افتادم رو موت جلف و تیپ جلف و روزبه روز جلف تر میشم.

خارج از شوخی نگاه به خنده هام نکنین از درون داغونم ولی می خندم برای شاد کردن دل امیر ریحان و خواهری

شدیم دیوانه یک ساعت می گریم بعد شروع می کنم خندیدن و جنگولک بازی

شما برام دعا کنین خدا شفام بده

پی نوشت:بچه کی با مهتاب السادات(عشق اول زن چندم)در ارتباط هست ؟وبلاگشو رمزی کرده خبری ازش ندارم اگه دسترسی دارین بگید یه خبر به من بده

+ نوشته شده در  92/09/18ساعت 13:34  توسط مامانی | 
عارضم خدمتتون که ۲سالی هست قرار ماوتفاوت وام مسکنمون رو بدن

قرار شده بود با این پول کارها بکنیم میگن ندیدبدید به خود ندید حکایت ماست

مونده بودیم با این سرمایه که بعداز۲سال انتظار بدستمون رسید چکارکنیم

من که همش فحش میدادم که خدانگذره ازتون اگراینو همون موقع میدادین میمردین اون وقت نه نیاز بود خونه بفروشیم نه ماشین نه ۲سال خونه رو بدیم مستاجر

یا اگر همون موقع میدادن یه خونه بزرگتر برمیداشتیم وای که چه خونه های قشنگی رو دیدیم ولی نتونستیم بگیریم

از اونجایی که ما زن و شوهر بیکار مرتب در حال برنامه ریزی بودیم که چه کنیم و چه نکنیم

قرار شد من برم خونه ویلایی ببینم که خونه رو عوض کنیم و ی حرکت بسی عظیم از خود نشون دهیم.با یه اعتماد به نفس در حد علی دایی رفتیم بنگاه مسکن به ی حساب ساده فرمودن۹۰۰میلیون خونه حیاطی میشه

وما با ی حساب سر انگشتی تر دیدیم ای باتا این دفعه خیلیییییییییییییییییییییییییی کم میاریم

البته زیاد کم نداشتیما فقط۴۵۰میلیون کم داشتیم زنگ زدم به امیر میگم شماره ریئس بانک مرکزی رو بده

میگه می خوای چکار میگم می خوام بگم اگر ممکن هست یکم از خزانه سور بده به حسابمون تا خونه حیاطی بخریم امیرم میگه کوفت منو بگو یک ساعت ایستادم به چرت و پرتهای این گوش میدام و خداحافظی فرمودن

حسابی دپ شده بودم و تو ذوقم خورده بود اساسی اگر ی رفیق خوب و زغال خوب دم دستم بود صد درصد معتاد میشد حیف که امکانات نبود

امیر گفت بیا یه ماشی فول بگیر بریم عشق و حال گفتم مردک ماشین سرمایه روان هست و هنوز در حد ی ماشین فول مایه دار نشدیم از رویایش بیا بیرون تا غرق نشدی

تصمیم گرفته شد که یه واحد برداریم و با پول اجارش یه عدد ۴چرخ. ادم طمع کار به ما میگن.

قرار شد خونه بگیریم به نام اینجانب

خلاصه رفتیم یه بنگاه امیرگفت اکرم با این پول نمیشه خونه برداشت گفتم میشه توکل به خدا همش یه خونه دیدی چون می خوای برای من بگیری ببین چه خونه خوبی بگیری.رفتیم بنگاه یکی از مشتریاش که بسازبفروش هست و تو کار آهن

ی آپارتمان نوساز پیش فروش بخریم حالا بگین چند؟خونه متری۱۲۰۰(البته قولنامه ای هستش سنددار نیستا)

رو متری ۸۰۰دیدیم و پسندیم وخریدیم البته تیرماه تحویل میدن

یعنی ما با پولمون می تونستیم یه واحد۶۰متری برداریم اگر گیرمون میومد ولی ی واحد۸۵متری قسمتمون شد.

واینگونه شد اکرم خانوم هم خانه دارشد. ولی همچنان بی ماشینیم تا تیرماه که خونه رو بدیم اجاره وبا پول پیشش یه ۴چرخ بگیریم انشالله

خدای ممنون از لطف و عنایتت به من

ی اعتراف بکنم اولش خوشحال بودم ولی الان اصلا خوشحال نیستم یعنی برام جذاب نیست

فقط خوشحالم که بعد از من ی ارثی دارم برای ریحان بذارم که بگه ارث مادریم هست  فقط این خوشحالم میکنه

از امیرم ممنونم که برام ملکی خرید و به قولی که ۱۲سال پیش داده بود عمل کرد

امیرمممنون از محبتت

 

+ نوشته شده در  92/08/30ساعت 1:33  توسط مامانی | 
سلام دوستان گلم

دوستتون دارم هوارتا

اکتیو شدما:امروز ریحان امتحان داشت و ترم ۴ای رو با موفقیت پشت سر گذاشت .

این ترم ریحان خیلی اذیت کرد واقعا ازش ناامید شده بودم درست ترمشون سخت شده ولی انتظار ما از ریحان ی چیز دیگه هست

چون مهرماه ۲ترم رو فشرده خوند خسته شده بود بلافاصله هم ترم جدید شد با مبی جدید و جدی که مرتب باید تکالیفش رو انجام میداد هر جلسه دیکته داشتن مثلا اگه تقاشی تکلیفش رو نمیکشید وری گود میداد

اینم که ماشاالله عادت نداشت تو خونه درس بخونه و مشقم  که ی خط در میون مینوشت چون کوچیک بود مربی قبلی گفت زیاد فشار بهش نیارین که زده نشه حالا مربیشون که عوض شد برعکس مربی قبلی باید تکالیف انجام بشه

از اون طرف این شاید در طی این چندترم ۴تا وریگود داشته و بقیه اکسلنت بود حالا این ترم شاید۳تااکسلنت داشته و بقیه وری گود و این بود که سر کلاس اوایل گریه میکرد ونمیرفت بعدش شد موقع دیکته نوشتن اشک میریخت مثل بارون بهاری که دیکته نمی نویسم خلاصه به سوپروایزرشون گفتم این آشی که شما برای ریحان پختین بنده خدا رفت باهاش حرف زد ومعلوم شد چون همش وری گود میگیره دیکته نمینویسه ریحان گفته بود که وقتی همش وری گود میگیرم چه کاری بنویسم دیگه کارما شده بود که بگیم وری گوذم خوبه داداش اکسلنت هست تا بچه آرو بشه و خداروشکر جوابم داد

از اونجایی که این بچه تا حالا شب امتحان درس نخونده و هرچی بوده نتیجه به اموخته های کلاس و زحمات مربی بوده دیروزم ریحان فقط ساعت۱۰:۳۰شب تا ۱۱با مکافات ۱۰جمله ساخت.دیشب از استرس تا صبح خواب دیدم که امتحان داده و تمام دیکتشو غلط نوشته. ولی خدارو شکر امتحانش رو اکسلنت شد مثل همیشه

نتیجه ایی که گرفتم از وری گودای ریحان این بود که:ریحان بانو همه رو بلد هست و میلش باشه  و حسش همه رو حواب میده اما از اون روزی که حسش نباشه یا میلش نباشه .

سه شنبه بهش گفتم ببین ریحان خانوم اگه امتحانت رو اکسلنت شدی شبش شام پیتزا۲۰هستیم یا زنگ میزنیم سراشپز برات جوجه چینی بیارن اینم که عاشق این دو مجموعه گفت باشه  .تا دیشب گفت مامان اگه ی غلط داشتم هم می بریم گفتم حالا ی غلط رو ی کاریش میکنیم میشه زیر سیبیلی ردش کرد ولی بیشتر نشه

سه شنبه داشت تکلیفاش رو می نوشت میگه:آخ جون چهارشنبه امتحان میدم میرم ی ترم بالاتر  ترم بعدو بخونم دیگه نمیرم میگه چرا میگه آخه زده شدم.خندیدم گفتم حالا ترم بعد رو بخون تا بعدش خدا کریم هست

 خدایا شکرت بابت همه چیز هرچی که صلاحم بود دادی و هرچی صلاحم بود ندادی

خدا یا شکرت بابت سلامتی که بهم دادی بابت فرزند سالمی که بهم هدیه دادی هزار بار شکر

+ نوشته شده در  92/08/29ساعت 16:27  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم

حال شما چطور هست؟الهی همیشه شادباشین و سربلند

نازنینای من یه توضیح بده که اشتباه شده نی نی دوم در کارنیستا ساخته ذهن ریحان هست که می گه

تصمیم گرفته شده ولی هنوز در حد حرف بود فعلا طرحشو دادیم مجلس مجلس داره بررسی میکنه

حالا کی تصویب بشه خدامیدونه

+ نوشته شده در  92/08/28ساعت 16:12  توسط مامانی | 
رسما رسوامون کرده از بس میگه نی نیمون من برم مدرسه بدنیا میاد تو تاکسی میشینیم میگه تو کلاس میریم میگه فرق نداره کجاست فقط میگه

چند شب پیش من و ریحان

ریحان:مامان نی نیمون آبجی باشه؟

من:عزیزم نی نی رو خدا میده شاید داداش داد شایدم آبجی دست من وتو نیست

ریحان:مامان یعنی اگه به خدا بگم آبجی دوست دارم میده

من:نمیدونم خدا خوش صلاح میدونه که داداش بده یا آبجی

بحث اون شب تمام شد

فردا داریم میریم بیرون:مامان خدا هرچی صلاح بدونه به آدم میده یا داداش یا آبجی من راضیم به رضای خدا

مامان فقط دوست دارم بچه منو محسن پسر باشه

یعنی چشام داشت از حدقه در میومدا

تمام زندگیش شده محسن.

دیشب ایستاده بودم  داشتم میگفتم وای امیر شکمم رو نگاه.ریحان میگه می خوای بگی بزرگ شده میگم آره

میگه آخ جونم حالا میدوو  هیم آخ جونم  اخ جونم میکنه که چی مامانم حامله هست.

امیر میگه بچه بشین حرف در نیار

ریحان میگه خاک برسر یعنی حامله نیستی

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:42  توسط مامانی | 
امروز اکتیو شدم اساسی گفتم بذار چندتا از حرفهای ریحان رو به رسم یادگاری ثبت کنم

دارم نماز می خونم (خیلی بد شدم نماز هم یه خط درمیون می خونم قبلا بهتر بودم)

بین دو نماز دارم ذکر میگم

ریحان :مامان منم دعا کن

من:چشم نازنینم

ریحان:مامان منو دعا کن

من:به روی چشم گلم

ریحان:مامان بگو ایشاالله عروس بشی. خوشبخت بشی

من:غش کردم از خنده البته توی دلم.میگم باشه عزیزم

با خودم میگم عالم بچگی چه عالمی هستا

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:32  توسط مامانی | 
سلام خانومی ممنون که بهم سرزدی

هرکاری کردم ایمیلم باز نشد که برات ایمیل بذارم  شرمنده

عزیز ریحان کلاس زبان کانون کودکان برتر میره ی شعبش گوهردشت هست و ی شعبش میدون شهدا اول بهار

شماره تلفن:۳۲۴۰۰۸۹۲

از سه سالگی کلاس زبان فرستادمش اول تاینی کارکردن واز اردیبهشت فونیکس رو شروع کردن الان فونیکس۴بی هستش از کارشون راضی هستم 

کتابهایی که برای پیش دبستانی هست رو اکثرا رو کارکرده و بلد هست از۳سالگی کارکرده

کتابهایی که از سنش بالاتر هست رو کارکن

فلش کارت های مختلف *کتابهای معمای انگشتی که برای۵ تا ۷سال هست رو از شهرکتاب تو چهارراه طالقانی

یا کتابفروشی بهمن تهیه کن

اسباب بازیهاشم اکثر بازی فکری باشه که هم مهارت دست و ذهن همزمان باشه.

کتابهایی که وصل کردن داره خیلی به دقتشون کمک میکنه .

هر چی به ذهنم رسید تو پستهای بعد برات  میذارم عزیزم

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 15:5  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم  فدای همتون بشم

خواستم امروز یکم از گیج بازیام بگم

امیررفته حمام  طبق معمول من باید لباس و حوله براش آماده کنم .لباس آماده کردم .دیدم صدا میزنه اکرررررررررررررم.میگم چیه خونه رو  رو سرت گذاشتی میگه حولمو بیار میگم ی نگاه کنی میبینی میگه نه بیا تو بده دستم .میگم امیر باز لوس شدی میگه نه بیا رفتم هنوز متوجه نشدم که چکار کردم پتو رو دادم دستش میگه این حوله هست؟میگم اه قربون هواس جمعم برم

اومدم چای بریزم سینی گذاشتم ولی لیوان نذاشتم چایی رو ریختم تو سینی و دستم س.خت اون وقت متوجه شدم که لیوان نذاشتم

بطری رو آب کردم دستم گرفتم اومدم  رفتم بذارم تو دستشویی درو که باز کردم گفتم وا من اینجا چکارمی کنم

چایی دم کردم قوری رو دست گرفتم اومد گذاشتم رو میز تو اتاق

عینک رو صورتم هست یک ساعت در به در دنبالش می گردم تازه چند دفعه هم جلوی ایینه رفتم ولی باز متوجه نشدم 

از بیرون اومدم وارد آپارتمان شدم  تو عالم خودم  بودم که کلید انداختم تو خونه همسایه طبقه دوم شانس اوردم خونه نبودن اگرنه آبرو برام نمیموند

از اون روز به بعد وقتی میرم بیرون امیر میگه اشتباه نری خونه مردم

ازاین کارها زیاد میکنم .باورتون نمیشه دسته خودم نیست از بس فکرم مشغول هست

 

+ نوشته شده در  92/08/25ساعت 14:49  توسط مامانی | 
سلام گلهای نازم

عذاداریهاتون قبول حق

این قدر ننوشتم نمیدونم از کجاشروع کنم

خواهرم بهوش اومد ولی به دلیل شکستگی گردن قدرت حرکت نداره الهی بمیرم غذانمیخوره یا کم میخوره که احتیاج نداشته باشه کسی سرویس بهش بده میگه خجالت میکشم.الهی خواهر بمیر برات

امسال تاسوعا عاشورا مسافرت نرفتیم برای اولین بار خونه بودیم البته کرج هیئت میرفتیم.امیر بیرون نیومد چون خواهری قدرت حرکت نداشت امیرم دلش نیومد بره ولی منو ریحان دست دردست هم رفتیم

دوست داشت مراسمهارو وقتی خسته میشد می گفت مامان ی شیرکاکائو گرم برم بگیرخستگیم در بره اینقدر بامزه این نذریهارو می خورد.اگرکیک یا شکلات میدادن میرفت یکی دیگه هم میگرفت میگفت برای نی نی دریا می خوام

غذای نذری که میگرفت سهم خودش رو میداد میگفت مامان بذار فریزر برای نی نی دریام و دایی شهیادم دایی اومد پیشم گفت ریحان برام غذا بگیرمیام خونتون می خورم

بااینا تنها بودیم ولی آرامش داشتم آرامش خاص.دوتایی باریحان میرفتیم مسجد دسته تو بارون قدم میزدیم گریه میکردیم خیلی بهم فاز داد تااونجاکه بتونم سعی میکنم این تنهاییمون رو حفظ کنم

وقتی با فامیل میرم همش غیبت که فلانی فلان کرد فلانی بمان کرد  میگن اعصاب و روان آدم رو داغون میکنن.

دیشب خواب عجیبی دیدم بعدش خواب عمه خدابیامرزم رو دیدم که پیرشده بود کمرش خم شده بود چشم براه بچه هاش بود که نرفته بودن بهش سر بزنن از تنهایی به امیر زنگ زده بود. که بچه هام نیومدن  چشم براهشونم

هروقت دلم تنگ شد می تونم بهت زنگ بزنم

نگرانم نمیدونم چرا

دوستان التماس دعا

پی نوشت۱:ببخشید پراکنده نوشتم

پی نوشت ۲:آقامحمدخان دلم برات تنگ شده ی خبر از خودت بده

دوستتون دارم دوستهای گلم

+ نوشته شده در  92/08/23ساعت 17:51  توسط مامانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مامانی و همسرم امیر 1/12/1381 عقد کردیم و در 22/6/1384 زندگی مشترکمون رو با هزار امید شروع کردیم .الان هم یه فرشته پاک خدا بهمون هدیه داده . فرشته نازم اسمش ریحانه خانم هست و در 10/5/1388 بدنیا اومد

پیوندهای روزانه
فروشگاه اینترنتی پرتقال
وب جدید فرنازجونم
قصه های تنهایی من
فروش
خورشیدعالم تاب
...
پرتابه
عشق اول زن چندم؟
وبسایت سورملینازند
کناراشنایی تو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
روزمرگی
ماجراهای من وریحان
یادهاوخاطرها
نکات اموزشی نوزادن وکودکان
برچسب‌ها
ماجراهای من وریحان (21)
روزمرگی (8)
یادهاو خاطرها (6)
سال نو مبارک (1)
اسمس (1)
نمایشگاه کتاب (1)
مشاهده یادداشت خصوصی (1)
نامه ای برای ریحان (1)
خونه مادرشوهر (1)
نامگذاری ماههای بارداری (1)
توصیه های دوران بارداری (1)
پیوندها
اموزش نقاشی برای کودکان
کودکانه
مادرانه
دنیای زیبای من
بهشت وجهنم
یه حرفایی همیشه هست
دردهای بی درمان
همسفرتاته راه با من باش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM