هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش
کلا مخالفم و خیلی کم پیش میادموافق باشم حالا بگو مخالف چی؟ فقط یکم رو هم حرفهام فکرکنین اگر اشتباه هست بگید بلکه موافق شدم اگرم درست هست که هیچ برگردیم به بچه های دهه ء 60 و قبل از اون اکثربچه ها موءدب باشخصیت سالم و باخدا حالا بریم به بچه های دههء70و 80اکثر بی ادب معتاد الاف و بی قیدو بند حالا بیا روشهای اون خانواده ها رو بااین خانواده ها مقایسه کن به چی میرسین روشهای خانواده های اکنون زمین تا اسمون بادهه 60ها فرق میکنه الان اکثر خانواده ها به هیچی اعتقاد ندارن پدر و مادر وبقیه جلوی بچه مشروب می خورن چرند میگن فیلم های نامربوط نگاه می کنن بی بندوبار لباس می پوشن خدارو هزار بار شکر همه با هم محرمند احترام محترام تعطیل هستش لباس پوشیدنها افتضاح شده و... اون وقت از بچه 4یا5ساله یا هربچه دیگه چه انتظار داری فکرمی کنی چکا می کنه؟ حالا به کنارهرکی رو تو گورخودش می خوابونند ولی چرا بکنارماهم داریم در کناراینا زندگی می کنیم بااین تیپ ادمها حرف میزنیم بچه هامون در ارتباطن اگرکسی حرف بزنه یا نصیحت کنه بابا فلان اومبوله قدیمی و دهاتی فکر میکنه ماهم میگم به ماچه واقعا به ماچه ولی نه به ماهم مربوط میشه چرا امار طلاق رفته بالا چرا دختر پسرا بی قیدو بند شدن بابا خانومها و دخترهای نوجوون علانن تو کوچه خیابون سیگاردستشن هست حالا بچه 5ساله میبینه اینو می پرسه مامان مگه سیگار قلب و ریه رو سیاه نمیکنه مگه برای بدن ضرر نداره ،مامان بیچاره میگه چرا عزیزم ضرر داره،بچه در به در مونده اگه ضرر داره چرا اکثرا میکشن ؟ اگه نداره پس چرا نمید ما بچه هابکشیم ونتیجه چی میشه بچه میره فیلتر سیگارپیدامیکنه یا مدادشو میذاره گوشه لبش وعینا ادای اون خانوم رو درمیاره خوب این موضوع به کنارکه همچی به تربیت خانوادگی برمیگرده چون اون مامان بنده خدا به هر هنری که بودفهمون به فرزندش که کاراونا اشتباه بوده و مانباید کاراشتباه دیگران رو تکرار کنیم بعد میاییم به مادره میگیم چرا برای بچه4ساله باید موبایل دست بگیره و بازی کنه چرا ما باید برای ی بچه تبلت بگیریم چرا هرچی میبینیم باید بگیریم بدون اینکه به نتیجه رفتارمون فکرکنیم به خدا میدونیم پولدارید میدونیم روشنفکر هستین میدونیم بچه هاتون باهوشن باباجان من بچه باید بچه گی کنه باید بازی خلاقانه کنه تکثربچه ها افسرده هستن و دپرسن. اخه چه لزومی داره هرکی هرکاری میکنه ماهم بکنیم چه لزومی داره بچه 5ساله تبلت ،اسکوتر،دوچرخه،اسکیت ذاشته باشه اخه چه لزومی داره بچه 5ساله 100تا کلاس بره باباجان یک یا دو کلاس کافیه باباجان امکانات و رفاه خوبه ولی هرچی به جای خودش.گردش تفریح کلاس، تربیت ،دادن جایزه به بچه .بچه رو هرطور بار بیاری بارمیاد.بچه هاایینه های خودماهستن و ماالگوی اونها به شخصه اسباب بازی و امکانات برای بچم میگیرم ولی نه تو یک سال دوچرخه بخرم اسکوتر بگیرم اسکیت بگیرم اگه مثلا سلام کرد جایزه دوچرخه بده نه خیر این غلط هست اگه الان که 5سالش هست دوچرخه بگیری9سالش شد چی می خوای بگیری که خوشحال بشه .بخدا اگه به روش قدیمیا عمل کنی موفقتر هستی حالا فهمیدین چرامخالف هستم.بخدابچه عزیز هست ولی تربیتش مهمتر هست 20سل دیگه می خواد همسر بشه مادربشه پدر بشه باید بتونه چطور قانع باشه و چطور عمل کنه نظرشماچیه؟
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۵/۲۹ساعت 2:7  توسط مامانی | 

شنبه هم امتحان یوسی مس داره هم زبان  .زبان باید کتاب داستانشون رو از حفظ بگه  صبح بیدار شده مامان 

امروز چند شنبه هست گفتم یک شنبه میگه بود  استوری بووکم رو بیار میگم می خوای چکارمیگه می خوام بخونم

 ازم بپرسی تو رختخواب دوبار رو خوانی کرد و بعد گفت بپرس و همه رو کامل گفت بعدش گفت اخیش خیالم 

راحت شد بلدم

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۵/۲۶ساعت 14:11  توسط مامانی | 

خیلی وقت از دخترکم ننوشتم

10مرداد تولدش بود و فرشته  پاکیهای  من 5سالش تمام شد.خیلی برنامه ها داشتم براش ولی نشد اون تولد دلخواهم رو براش بگیرم

ان شاالله  سال اینده جبران کنم براش. حسنی که تولد امسالش داشت  جمع بودن فامیل بود که برای ریحان تازگی داشت. خالم شام درست کرده بود گفت بریم بیرون ماهم گفتیم پس بهتریم موقع هست که ی تولد برای  جوجه طلا بگیریم خالم هم زحمت کشید همه رو دعوت کرد  ماهم بدون اینکه ریحان شک کنه کیک سفارش دادیم و توی پارک تولد جنگلی براش گرفتیم و حسابی غافلگیر شد و زبونش بند اومده بود  و بهش خوش گذشت  بهش  اینقدر بی برنامه بودیم که نه دوربین و نه گوشی همراهم بود فقط بهار و حمید عکس و فیلم گرفتن ازش. اینم از تولد جوجه طلا

دخترکم برای خودش خانومی شده بیا و ببین  دختری عاقل و فهمیده البته نسبت به سنش نه نسبت به دختر های نوجونا.

شهریور فونیکسش تمام میشه  وبه راحتی کتاب داستان می خونه و داستان مینویسه و هر جمله فارسی بگید به  انگلیسی تبدیل میکنه  لهجه قشنگی هم داره امیدوارم با کمک خدا تو تمام مراحل زندگیش موفق بشه

کلاس یو سی مس هم میره وبه راحتی  یاد گرفت  .کلاس یو سی مس  برای تقویت تمرکز ومدیریت  زمان ش میره چون نیمکره چپ مغز رو فعال میکنه و روزهایی که میره کلاس اون روز رو تا شب سرحال و شاداب هست  به نظر من کلاس خوبی هست  تازه خودمون هم  یاد میگیریم 

از اول مهر هم میره پیش دبستانی  از الان استرس گرفتم که  دلم براش تنگ میشه اونجا چکار می کنه   کاش می تونستم نامرئی بشم  و ببینم بدون من چطور میگذرونه

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۵/۲۶ساعت 14:9  توسط مامانی | 
خیلی وقته ننوشتم خیلی وقته حرف نزدم حتی نیومدم لحظات بیاد ماندنی هدیه ای که خدا بهم داده رو ثبت کنم در صندوقچه دلم غم بسیار انباشته شده یابهتر بگه شده بود که منو تبدیل کرده به یک ادم بی روح بی احساس ادمی که هیچ چیز نه شادش می کنه نه هیجان انگیز هست براش فقط بدی ادمها ودنیا رو میدیدم مفهموم خوبی برام معنا نداشت طوری شدم که حتی امیرم بهم میگفت اکرم چقدر سنگدل شدی اون اکرم دل رحم و مهربون چی شده چقدر خشن شدی. تمام این چیزها باعث شد دیدم کم بشه 2ماه سردرد همراهم باشه گاهی سبک گاهی سنگین بی حسی دست هم بهش اضافه بشه روزی که رفتم برای چکاب بینایی ریحان و خودم نمره چشمم و عینکم یکی بود و لی دیدم کم بود طوری که دکترم ترسید خودش اومد اپومتری برام انجام داد سریع برام او سی تی و پیری متری نوشت جواب اینها رو که دید اورژانسی معرفیم کرد به مغزو اعصاب دکتر مغزو اعصاب که دید فوری فرستاد ام ار ای بله مشکوک به ام اس بودم بعد از معاینه دکتر مغزو اعصاب گفت ام اس نیست نفس کشیدم گفتم خدایا شکرت ام ار ای رو که دید گفت از تومورهم خبری نیست دکتر رو به امیر گفت برو نذرهاتو رو ادا کن ولی هنوز چشمم مشکوک بود نوارعصب بینایی گرفتم خدارو شکر اونم سالم بود تشخیص دکتر میگرن عصبی بود و افسردگی . تواون شرایط فقط دوستانم بودن که همراهم بودم چطوربگم بعد از خدا دلگرمی دوستانم بودن فرنازجون سمانه جون مهرنوش گلم و تمامی مامانهای همکلاسی های ریحان وقتی رفتم برای ام ار ای به خدا گفت خدایا من و امیرو بیخیال اصلا برای خودم یا امیر نمی گم اگر اتفاقی بیفته بعداز یه مدت خسته میشه میره سر زندگی جدید منم که تکلیفم معلوم هست میمونه ریحان فقط به خاطر ریحان هرچی هست رو پاک کن از سرم که قربون خدا برم شرمندم کرد و از خطربیماری نجات پیداکردم امیر میگه بیخیال مشکلات غصه نخور خدا کریم هست.در کریم بودن خدا که شکی نیست.ولی هرکی بگه بیخیال و غصه نخور محال هست 65میلیون پولت رو بخورن به راحتی اب خوردن،12سال بهت عذاب بدن بی حرمتی ببینی ازقلبتون چیزی میمونه ،پدر شوهرت تو بدترین شرایط مجبورت کنه طلای دست بچت رو بفروشی و پولش رو ازت بگیره وخیلی چیزهای دیگه بیخیال بود بگی بیخیال بابا دنیا دو روزه اون دو روزم روز به روز ه. خلاصه به خاطر ریحان گذشتم گذشتم که سالم باشم و سلامت تابتونم از وجود دخترکم لذت ببرم و من به همه ثابت میکنم ثابت میکنم که دخترم رو به بالاترین درجات علمی و معنوی با کمک خدای خودم میرسونم تا مشتی باشه تو دهن اونایی که بهم ظلم کردن کسایی که باعث سیاهی قلبو روحم شدن
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۵/۱۷ساعت 16:15  توسط مامانی | 
طبق ایینی که دارم به ریحان یاد میدم یکی از اون ایین ابرازناراحتی از موضوعی است که باعث ناراحتیش شده. سه شنبه خواهر شوهری اومد کرج و ما افطار ایشان را دعوت فرمودیم .ریحان خیلی اصرار کرد که بمونه خونمون و اونا چون می دونستن که ریحان فردا کلاس داره فرمودن فردا شما بیایین.این در حد تعارف و بستن دهن ریحان بود. چهارشنبه سوارتاکسی بودیم که ریحان گفت بعداز کلاس بریم خونه مامان زبینده اینا گفتم نه ریحان اونا باید به ما زنگ بزنن که بیایین خونمون ماه رمضان هست نمیشه بدون اطلاع رفت جایی.ریحان گفت پس گوشیت رو بده زنگ بزنم بگم ما میاییم گفتم نه اونا خودشون باید زنگ بزنن نه ما.خلاصه گذشت تا دیروز ساعت4نشست گریه و زنگ زد خونه بابای امیر به مامان امیر گفت شما نباید به ما زنگ بزنید که بیایین خونمون اصلا چرا به ما زنگ نمیزنید احوال پرسی کنید مامان امیر هاج و واج موندکه چی جواب بده و گفت شب بیایین اینجا. مادرشوهر بنده عشق پسر هست وبچه خواهر شوهر پسر یعنی دارن خودشون رو هلاک می کنن براش دم به دقیقه می بوستش در صورتی که یادندارم ریحان رو20ماچ تا الان کرده باشه.خلاصه رفتیم دیدیم شازده نیست بابای امیر برده بودش پارکی کاریکه تاالان برای ریحان نکردن.ریحان هم محل مامان امیرنداد و رفت داخل خودش رو سرگرم کرد بعد افطارهم سریع اومدیم. این تبعیضهاست که باعث کینه و کدورت میشه باعث دلخوری ها میشه. من ویا دخترم مرده بوسیدن ویاپارک بردن اونا نیستیم ولی چرا باید بین بچه و نوه ها فرق باشه مگه همه از ی گوشت و خون نیستن
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۴/۱۳ساعت 13:26  توسط مامانی | 
دیشب امیر رفت شاهرود تا سند ماشین ۸۰میلیونی مون روبزنه (ماشینمون پراید هستا ولی ۸۰تومن برامون اب خورد) امیرو از زیر قران رد کردم  ریحان گفت مامان ی ظرف اب بده که بریزم پشت بابا تا پایین امیرو بدرقه کرد و می خندید .همین که ۱۰دقیقه گذشت بغضش شکست و حالا گریه نکن و کی گریه کن یک ساعتی گریه کرد تا اروم شد.اولین بار بود امیر میرفت تکی جایی و ما تنها خونه بودیم

دریغ از اینکه پدر شوهر شب زنگ بزنه عروس شب تنهایی بیایی اینجا یا میترسن یانه بگذریم

جوجه طلای ما این ترم  داره دوره این یکسال رو میگذرونه  معلمش عوض شده معلم جدیدش قبلا مقیم کانادا بوده و لهجه بسیار زیبایی داره یکی از بچه بهش گفته  تیچر خیلی قشنگ حرف میزنی ولی ما اصلا نمی فهمیم میشه اروم حرف بزنی.همش می ترسیدم که ریحانم نتونه  بفهمه ولی دیروز پابه پای تیچر صحبت کرد و تیچرش کلی راضی بود ازش فقط تو ساعتها یکم اشکال داره

الهی تمام بچه ها وجوونامون موفق باشن و دل خانوادهاشون رو شاد کنن.الهی امین

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۴/۰۳ساعت 13:0  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم می خواستم یکم راجع به روشم که برای ریحان بهکاربردم بگم و بیشتر توضبح بدم ریحان 10مرداد5سالش تمام میشه ی دختر باهوش و زبل هست که از روی رفتار فکرت رو می خونه خودمن هم زود عصبی میشم و سریع شروع به داد زدن می کردم که ریحان این کارو بکن وان کارو نکن.ریحان چکارمی کرد دقیقا لج می کرد و عکس خواسته من برخورد می کردیا هرچی می خواست با گریه و لج میگرفت این اواخر هم یادگرفته بود دروغ میگفت. این رفتارش خیلی منو نگران می کرد وناراحت میشدم از برخوردش با فرنازجون خیلی مشورت میکنم دوست خیلی خوبی هست فکرهای نو وجدیدی داره یک روز بعد از ی گفتگو تصمیم گرفتم رفتارهای ریحان رو ازصبح تا شب بنویسم همچنین عکس العملهای خودم رو.2روز نوشتم که از روی ان متوجه بشم مثلا نوشتم امروز صبح ریحان صبح چطور بیدارشد چه موقع دست و صورتشو شست صبحانه خورد ،وقتی میگم فلان کارو بکن چی جواب میده و... همین طور رفتارهای خودمو امیررو نوشتم بعد شروع به پیداکردن راهکار کردم هر مطلبی خودنم تیت وار یادداشت برداشتم و وارد دفتر کردم بعد مشکلات رفتاری ریحان رو اولویت بندی کردم دیدم لجبازی و دروغگویی تو اولویت اول هست اول شروع کردم خودم رو ارم کنم تحت هرشرایطی عصبی نشم وخونسرد حرف بزنم وقتی هم خیلی عصبانیم برم با خنک صورتم رو بشورم تا اروم بشم.لخن حرف زدنم رو عوض کردم باآرامش و محبت بیشتر حرف میزدم و موقع حرف زدن حسنهای ریحان رو مرتبن تکرار میکردم روزسوم شروع به نوشتن کردم دیدم کمی آرومتر شده ولجبازی نمی کنه بعد باامیر صحبت کردم گفتم روشت اشتباه هست باید اصلاحش کنی با دلیل ومنطق قانع شد تا ی رفتار خلاف برنامه می کردسریع تذکر میدادم خلاصه امیرهم متوجه شد که رفتارش غلط هست رفته رفته اوضاع خونه دستم اومد هم ریحان هرچی می گفتم گوش میداد هم هرچی ریحان میگفت ما گوش میدادیم وقتی دروغ می گفت تمام عواملی که باعث میشه ریحان دروغ بگه رو نوشتم دیدم همه علتش ترس از دعواکردن ماهست مخصوصا امیر. به امیر گفتم ریشه تمام دروغها(اونی بیمارو دروغ میگه نه)ترس هست که رفته رفته عادت میشه برای بچه وتصمیم گرفتیم هروقت راستش گفت تشویقش کنیم که راستش رو گفتی .حدود 10روز موبه مو نوشتم و موارد اشتباهمون رو مشخص کردم که خدارو شکر جواب داد و ریحان عادتهای بدش رو ترک کرد. این مطالب رو برای امیر گفتم: 1-والدین 3دسته هستن 1)اونایی که اهداف و خواستشون از فرزند مشخصص هست و این اهداف روبا احساسات کودک اشتراک میذارن که نتیجه خیلی خوبی داره که به این والدین مقتدر می گویند .این روش رو انجام دادم 2)اونایی که خواسته و اهداف مشخص هست ولی احساسات فرزند نقشی نداره که روانشناسان این روش رو تائیدنمی کنن.به این والدین میگن مستبدمثلا پدر میگه چون من پدر هستم هرچی می گم همون درست هست 3)اونایی که هرچی فرزند میگه میگن چشم که این والدین میگن ساده گراکه این بدترین روش ممکن هست. قبلا ما والدین مستبد بودیم 2-موضوع بعدی که به امیر گفتم الگوپذیری ازما بود وقتی ما اروم باشیم و با آرامش صجبت کنیم فرزندهم یادمیگیره اروم بگه یاجواب بده بودن هیچ لجبازی
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۳۱ساعت 15:53  توسط مامانی | 
وقتی ریحان رو میبرم کلاس کل وقتم گرفته میشه یعنی اون روزم هیچ میشه 3روز در هفته هم هست که دیگه هیچ طبق تصمیمی که گرفته بودم ی دفتر برداشتم و تمام رفتارهای خودمو ریحان رو نوشتم وانالیز کردم دیدم 80%مقصر خودمون هستیم همیشه فکر می کردم دکترهای روانشناس چرت میگن دیدم نه واقعیتهارو میگن ولی ما نمی خواییم اشتباهاتمون رو قبول کنیم وقتی خودت به اشتباهاتت پی ببری راحت تر میتونی اصلاح کنی ایرادت رو خیلی فکرکردم مطالعه کردم با امیر صحبت کردم از تجربیات دوستان استفاده کردم همه رو هم نوشتم؛باامیرکه صحبت کردم اولش قبول نمی کردولی من کوتاه نیومدم با دلیل بهش نشون دادم که ما خودمون مقصریم . والدین الگوی بچه هستن حتی می تونم به جرات بگم بچه از دوستشون،تلویزیون ،داستان و... الگو پذیری دارن وقتی ما به عنوان والدین الگوی اصلی هستیم پس باید روی تک تک رفتارمون تمرکز داشته باشیم حدودیک ماه هست دارم الگوسازی میکنم وانصافا موفق هم شدم ایرادها و مشکلات اصلی ریحان برطرف شده وفقط ریزه کاری هاش مونده که این ریزه کاریها زمان بر هستن ونیاز به دقت و تمرکز بالایی داره .یک ماه به خودم زمان دادم برای این ریزه کاریها امید به خدا بتونم موفق بشم واما سوگلی خونه ی ما ریحان: امروز امتحان داشت و فونیکس6را تمام کرد واین ترم تاپ شد (یکی از نتایج عملکردم همین کلاس زبان ریحان بود،ریحان از فونیکس4فقط امتحانش رو اکسلنت میشد وگرفتن نمره وری گود در طول ترم براش مهم نبود ولی با تغییرروش من باعث شد دوباره به روال قبلش برگرده) یکی از همکلاسیهاش دیگه نمیاد وکلاسشون3نفره شده ومامان یکی ازبچه ها قبول نمیکنه شهریه یکی رو تقسیم کنیم بر3تا کلاس استاپ نکنه برای همین یک ماه باید صبرکنن تا بچه های ترم پایین تر به ریحان اینا برسن.برای این یک ماه گفتم دوره این6تا فونیکس رو بگیرم تا پاییش قوی تر بشه.
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۲۹ساعت 12:57  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم من اومدم بلاخره . حالتون چطوره خوبین خوشین الهی شکر حدود یک ماه هست که اومدیم خونه جدید.هنوز عادت نکردیم یعنی چطور بگم چون دوستش نداریم نمی تونیم عادت کنیم پس روزهارو می گذرونیم. از وقتی اومدیم یک روز بیکارنبودم یک روز در میون که ریحان کلاس داره و به قول خودش میریم شهر صبح ساعت8میریم 2بعدازظهر میاییم اعتراف میکنم که خسته شدم مسیرطولانی هست روزی8تومن فقط کرایه تاکسی میدیم. این ماه هر هفته به عروسی گذشت اخرین عروسی دخترعموم بودکه حسابی خوش گذشت جای همگی خالی بود حسابی تخلیه انرژی شدیم به طوری که فردا عروسی برای پاتختی اصلا رقصمون نمیومد به قول بهار همش تموم شد دیشب عرض کنم خدمتون که ریحان خیلی بد شده شبها جدانمی خوابه حتما باید پیش من یاباباش بخوابه دستشویی که میره حتما من باید برم بشورمش درصورتی که قبلا خودش همه کارهاشو می کرد حتی شورت و شلوارشم درمیاره کاری که قبلا نمی کرد. حرف گوش نکن شده کلاریحان قدیم نیست این اتفاقا خیلی روش اثربد گذاشته به امیدخدا سعی می کنم روزنوشت داشته باشم ی اتفاق خوب افتاده ناهید دوستم باردار شده. پی نوشت:فرناز جونم خونه جدیدت مبارک باشه انشاالله بسلامتی و شادی . دوستتون دارم هوارتا
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۱۰ساعت 15:45  توسط مامانی | 
دوستهای گلم به علت جابجایی تا مدتی نیستم شاید این مدت یکسال طول بکشه

برام دعا کنین

ایام به کام

تا درودی دوباره بدرود

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۲/۰۴ساعت 11:40  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم

گفته بودم که برای ۳تااز دوستان امیر واسطه شده بود ماشین بگیره

اون طرف هم پولهارو نداد به جز مااز۸نفردیگه هم پول گرفته ی ۱۲تومنم چک برگشتی داره

بعد از تحقیق و بررسی که انجام دادیم و امیربا سزپرستش صحبت کرده بود متوجه شدیم که درخواست مرخصی یکسال بدون حقوق داده که با ۶ماهش موافقت شده که امیر مجبور شد جریان رو به سرپرستش بگه که مرخصیش لغو بشه اون ۸نفراز همکارهاش هستن که رفتن پیش مدیرعامل وحراست شکایت کردن

ماموندیم چکارکنیم میترسم واقعا پولهارو برای دخترش خرج کرده باشه بعد مدیونش بشیم تهمت بزنیم

بنابراین تصمیم گرفتیم تا اخر اردیبهشت صبرکنیم بعد اقدام به شکایت

اما برای باز پرداخت پول اون ۳نفر رفتیم وام بگیریم ضامن نداشتیم بعد باید ماشینم می فروختیم که ضررش زیاد بود این کار

ازاونجاکه به تقدیر وحکمت اعتقاد دارم.یکی از اپارتمانهای پدر امیر خالی شد و مستاجرش رفت.ماهم دیدیم خونه خالی هست تنها راهی که ضررش کمترهست اینکه:

خونه خودمون رو بدیم رهن کامل و بریم اپارتمان پدرشوهر.خلاصه سه شنبه صبح هرچی املاک مسکن بود رو با ریحان رفتیم و فایل اجاره  پرکردیم باز ازاونجاکه خداباماست همون بعداز ظهر مشتری اومد و پسندید وهمون شب قولنامه کردیم ۵۰تومن وفعلا  ۳۰تومن داد که ما کارمون راه بیوفته پول ۲نفردادیم  یکیشون هم امیر صحبت کردکه اول خرداد پولش رو بهش میدیم.

واین گونه شد که ما برای یکسال میریم مستاجر پدر شوهر میشویم.

بماند که وسط ریحان چقدر اذیت شد بماند که امیر در عرض یک ماه شقیقهاش +فرق سرش سفید شد

بماند که امیر چقدر حرف و سخن رو از طرف خانوادش شنید.ولی بازم دستشون درد نکنه که اجازه دادن بریم خونشون زندگی کنیم

خواهر کوچکه امیر تا فهمید گفت برید قولنامه رو فسق کنید بیا طلاو سکه های من روببرید بفروشید بعدا برای من بگیرید

خواهر بزرگش گفت بیا۵۰تومن بگیرولی چون خودش داره اپارتمان سازی می کنه قبول نکردیم

خدا برای هیچکس نخواد روزهای بدی رو سپری کردیم .الانم موندم مدرسه ریحان رو چکار کنیم کلاسهاش رو چکارکنیم  مسیرش خیلی دور شده با تاکسی ۴۵دقیقه توراهیم  به غیر از الافی منتظر موندن تا تاکسی بیاد

شبها تا صبح بیدارم فقط بخاطر کلاسهای ریحان.

تا دیروز فقط به امیر دلگرمی میدادم .غافل از اینکه خودم داغونتر از همه هستم  اینقدر طبیعی برخورد کردم که دوستم بهم میگه دقت کردی کلا ادم خوشحالی هستی تحت هیچ شرایط خودت رو نمیبازی

تو دلم گفتم  غمم پشت خندهام مخفی شدن خدا عالم که از پا دربیام.ناراحتیم فقط بخاطر امیرو ریحان هست اگرنه خدا شاهد هست انادزه ارزنی به مال دنیا وابستگی ندارم از بدست اوردنش یا از دست دادنش ناراحت نمیشم .وقتی مییدیم ریحان تو خواب همش میگه بابا غصه نخوریا مشکل حل میشه چپ میره راست میاد منو امیرو می بوسه میگه بابا درست میشه انشاالله.

وقتی بهش گفتم ریحان مشکل حل شده دیگه ناراحت نباش ازشوق اشک میریخت و می گفت خدارو شکر مشکل حل شدبابا بازمی خنده داشتم خفه میشدم ولی نذاشتم ریحان متوجه بشه بغلش کردم با یه هورای بلند بغضمو قورت دادم

شاید مدتی نتونم نت بیام  می بوسم روی ماهتون رو

ذوستتون دارم 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۱/۲۸ساعت 13:26  توسط مامانی | 
سلام  سال نو همتون مبارک

الهی سالی پراز شادی وبرکت داشته باشید

این مدت دست و دلم به نوشتن نمی رفت از نظر فکری حسابی مشغول بودم

عیدامسال برای ما مثل ی تعطیلات معمولی گذشت سال تحویل خونه خودمون بودیم برای اولین بار فرداصبح رفتیم طالقان ۳روز اونجا بودیم بعد امیر باید میرفت سرکاراومدیم و تعطیلات دوم رو رفتیم محلات تا ۱۴م ظهر برگشتیم ۱۵م ناهارهم خانواده امیر اومدن خونمون عید دیدنی

خدارو شکر امسال بدون هیچ دلگیری و ناراحتی گذشت و طالقان همه دورهم بودیم و بگو وبخند بود.

البته ظاهرا منو امیر شاد بودیم که کسی متوجه غم و نگرانیمون نشه

.اما مشکل ما

یکی از مشتریهای امیر کارمندسایپاهست مردخوب و محترمیه.ی روز تو شعبه حرف یه حرف ماشین میشه که امیر میگه من دنبال ماشینم که برای عید بخرم این اقا میگه مگه ماشین نداری بیا من برات ماشین میخرم زیرقیمت.

خلاصه یه پراید صفرکارخونه ای برامون می خره به قیمت۱۵۵۰۰.ناگفته نمونه چون پول رو گذاشته بودم سپرده برای وام فقط۱۰تومن داشتیم  خوداین اقا ماوتفاوتش رو میده تا وام ما دربیاد و وقتی ظبطش رو می خواسته وصل کنه خودش روش مبلغی میذاره و ظبط بهتر نصب میکنه.

درهمین حین همکار امیر هم به این اقا میگه برای من هم بگیر ماشین  یکی دیگه از مشتریهای امیرم میگه برای منم میشه بگیره و دخترخاله امیرم  میگه اگرممکن هست برای ماهم بگیره.خلاصه نفری ۱۶۵۰۰ریخت حساب قرار بود۲۵اسفند ماشین هارو تحویل بده که بنده خدابچش مریز میشه میره کما این شد که هنوز که هنوز هست ماشینهارو تحویل نداده.حالا همکارو مشتری امیراینا یک طرف دخترخالشم یک طرف که باحرفهاش اعصاب برامون نذاشته علت تاخیرم و ناراحتیمون همین هست حالا اگرتایک هفته دیگه نده ماباید پولشون رو بدیم

سرفرصت میام با جزییات میگم

این مدت فرنازجون ناهیدومهرنوش ومامان انوشا خیلی به من محبت داشتن و باحرفهاشون دلگرمی بهم میدادن

ممنون ازهمشون می بوسم روی ماهشون رو امیدوارم بتونم جبران کنم محبتهاشون رو

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۱/۲۴ساعت 12:34  توسط مامانی | 
۹۲هم داره تمام میشه

نمیدونم چرا دلهره دارم دلشوره دارم اصلا شوق و ذوق ندارم داغون داغونم دیروز کلی گریه کردم ۹۲داره تمام تلاشش رو می کنه  که اعصابمون رو بهم بریزه و موفق هم شده

این قدر خسته هستم اینقدر داغونم که خدامی دونه.

۹۲پربود از اتفاق و حوادث خوب وبد تااول زمستون بد نیودولی از اول زمستون اصلا خوب نبود

پارسال این موقع اصفهان بودیم چقدر اون عید خوش گذشت چقدر شاد بودیم

خلاصه بگذریم نمی خوام با  گفتن تلخیها تلخترش بکنم.بگم از این روزها

چون ریحانم بزرگ شده و عیدنوروز و چهارشنبه سوری و سایر اداب و رسوم رو میفهمه  تصمیم گرفتم امسال خاص باشه

اولین سالی هست که خونه خودمون هستیم  ریحان ذوقی داره کودکانه ذوق هفت سین چیدن ذوق تخم مرغ رنگ کردن ذوق ماهی قرمز امروز تخم مرغهای هفت سینش رو رنگ کرده و تزئیین کردیم باهم

شیرینی برنجی درست کردم برای اولین بار به ریحان گفتم  مامان این ی سنت هست و تو هم وقتی رفتی خونه خودت شب چهارشنبه سوری برای عیدت شیرینی برنجی درست کن واین کار فراموش نکن و دخترم با دقت تمام نگاه کرد و یاد گرفت

گفتم چهارشنبه سوری آش رشته درست کن نذری و به همسایه هات بده موقعی که رشته میریزی دعا کن برای رفع گرفتاریهای همه دعا کن برای سلامتی همه  اونم با دقت گوش میداد و میگفت چشم مامان جون

تو همه کارها نظرش رو می پرسم اونم بادقت تمام گوش میده و نظرمیده

خدارو هزاران بار شکرمیکنم بابت  فرشته مهربونی که بهم هدیه داده امیدوارم بتونم اون طورکه شایسته هست به ثمربرسونمش

جوجه نازنین من اونقدر مهربون هست که خدامیدونه خدایا تمام فرشته های اسمونیت رو زیرسایه خودت نگهدار و مواظبشون بوش

وکلام آخر الهی سالی پراز برکت و شادکامی داشته باشید

می بوسم رو ی ماهتون رو

پیروزباشیدcardpostal (5)

 

امیدوارم باجمع کردن هفت سین نوروزی، قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان، سکه اش برکت عمرتان، سبزیش طراوت و شادابی دلتان، ماهی اش شوق ادامه زندگیتان باشد.

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۲۸ساعت 17:15  توسط مامانی | 
از اونجاکه حسابی چاق شده بودم و هیچ لباس قشنگی سایزم نبود تصمیم به لاغری گرفتم بابای کی از دوستهای ریحان گرفته بود وطی۲ماه۱۰کیلو کم کرده بود البته اون همراه با رژیم منم تصمیم گرفتم بگیرم

از اونجاکه نمی تونم جلوی شکمم رو دربرابر شیرینی و بستنی بگیرم بدون رژیم شروع به خوردن چای رو کردم ۲۷بهمن شروع به خوردن کردم اون موقع

وزرنم:۷۴ و دور شکمم ۹۸بود(بگیدماشالله) اما اکنون وزنم۷۱ شده و دورشکمم ۹۲شده (حالا بگوایول)

یعنی دوستان وقتی میبینن ویگن وای اکرم چقدر لاغر شدی همین جور یش برم  برای اردیبهشت عروسی دختر عموم میشم باربی

اینم بگم لباسهای مجردیم اندازم شده حالا برام ی دست بزنین که عزمم رو جزم کردم برای مانکنی

تمام لباسهام گشادم شده فعلا هم مانتو نخریدم بلکه لاغرتر بشم برم بخرم

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۲۲ساعت 13:28  توسط مامانی | 
دم عید که میشه دلم میگیره ازاینکه به خاطر کینه و کدورت خونه فلانی نباید بریم یا خونه فلانی باید بریم

درخانواده پدریم۴تاعمو دارم که با بابا میشن۵تا پسرو۲تا عمه ناتنی و۲تا تنی که عمه تنیم فوت کرده

هرچی فکر می کنم می بینم هیچ کدوم رو دوست ندارم یعنی حسی نسبت بهشون ندارم سال تا سالم نبینمشون دلم براشون تنگ نمیشه البته اوناهم همین حس رو نسبت به من دارن نسبت به بچه های عمو عمم هم همین حس هست

ی خط در میونم باهم قهر هستن .قبل از فوت اقاجونم عمه ناتنی ها با بابام جور بودن ولی بعد از فوتش اوناباهاش بد شدن سر ارث

هرچی فکر میکنم ی ادم عاقل و منطقی توشون نیست هرکی به نفع خودش حرف میزنه ومن اینو دوست ندارم دوست داشتم همه باهم خوب باشن همه  پشت هم باشن دوست داشتم خاطره ای ازشون داشته باشم ولی هیچ چیز خاطره انگیزی ازشون ندارم

ما خانواده مادریم ۳دایی داشتم که یکیشون شهید شد یکی شون ۳سال پیش فوت کرد یکی از داییهام مونده

خاله هم که۳خاله دارم که با مامانم ۴تا میشن

دایی ادم خنثییی هستش جدیدا بامن خوب شده و مرتب میزنگه و حال وسراغمو میگیره.دایی بزرگم که ۳سال پیش فوت کرد خیلی دوستم داشت و دوستش داشتم که اونم برسرارث بامامانم قهر کرد وارتباطمون قطع شد

داییم هرروز بهم زنگ میزدو دردو دل می کرد خوش ظهرمیومد خونمو دوتایی ناهار می خوردیم منم ۲هفته یکبار جمعه هاباامیر میرفتیم خونشون

مادربزرگمم خیلی دوست داشتم و دلم براش تنگ میشد و به نسبت ازش خاطره کودکی دارم

خاله هام هم که بزرگ از ترس بچه هاش به ما محل نمیذاره حتی به مامانم  خاله وسطیم هم حالی به حالی هستش  خاله کوچیکم هم یه وقت می بینی قهر هستش یه وقت می بینی میمیربرات

خلاصه اینا رو گفتم که بگم دوست داشتم همه باهم خوب باشن و نفسشون به هم وصل باشه ثانیه شماری کنیم برای باهم بودن کنارهم بودن.

خودم ادمیم که کلا باهمه بگو بخند می کنم  و سعی میکنم وقتی هستم همه شادباشن طوری که تو مجالس و دوره هم بودنها وقتی من نباشم نبودم حس میشه و اونجاست که همه میگن جای کی خالی و سیل اس ام اس هست که کی میایی بازم خداروشکر اونا منو دوست دارن برای همون جندساعت هم خودش کلی به یاده من بودن برای خاندان ما که کسی یادکسی نمیکنه

کاش زندگیا ساد بود کاش تجملات نیود کاش لباس مارک نبود کاش همه در یک سطح بودن کاش بالاترین مدل ماشین همون پیکان بود  وقتی دقت کنی می بینی همه اختلافات سر همین چیزهاست

دوست داشتم موقع عید ی هفت سین بزرگ میچیدیم و کل خاندان دور هم جمع میشدیم  و موقع سال تحویل با هم باشیم و لبخند روی لب همه باشه و به ترتیت از بزرگ به کوچیک ی برگ سبز به عیدی بدیم

ولی به قول امیر این یک زندگی ارمانی هست و به ندرت اتفاق میوفته به نظر من همه اینا دست بزرگ خاندان هست

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۲۱ساعت 12:17  توسط مامانی | 
حدود۲۰تا شعر انگلیسی بلد هست و۱۰فارسی

امسال جشن نوروزی ی مسابقه بود که بچه شعر بخنون .ازاونجا که ریحان بچه کاملا اجتماعی هست و خجالت مجالت تو کارش نیست بهش گفتم برو شعر بخونه گفت کدوم رو بخونم من که عاشق شعر اینسی وینسیش هستم چون ریحان سش میزنه و بامزه میخونه

خلاصه رفت و میکروفن رو گرفت و شعر اینس وینس رو کامل و بلند خوند و همه تشویقش کردن وریحان حسابی ذوق کرد.

خلاصه چند روز بعد داشت شعرمی خوند گفت من دیگه شعر اینسی وینسی رو نمی خونم به جاش تو حوض خونه مارو می خونم گفتم چرا گفت تو شعر اینس وینسی زبونم میادبیرون دوست ندارم ولی تو شعر تو حوض خونه ما زبونم بیرون نمیادش

یعنی من و امیر از خنده مرده بودیم ولی خودمون رو کنترل کرده بودیم امیر گفت نه بابا تو شعرت رو خیلی قشنگ می خونی ماهکه عاشق شعر اینسی وینسیت هستیم

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۲۰ساعت 14:50  توسط مامانی | 
خیلی وقته از ریحان ننوشتم

دخترم بزرگ شده و یک دختر خانوم شیطون و باشخصیت شده که درصد شخصیتش زیر۵۰هستش ولی خوب ادمی باامید زنده هست ماهم امیدواریم که درصدشخصیتش بره بالا

از کلاسش بگم که همچنان پابرجاست.روزهایی که کلاس داره اصلا نمی خواد صداش بزنم خودش بیدارمیشه میشینه  کارتون دیدن تا من بیدار بشم بعدش بریم کلاس همیشه هم نفراول ماهستیم اموزشگاه

راض نخوابیدن در اتاقش هم کشف شد بلاخره خانوم تختش رو دوست نداره میگه تنگه چون ۳۶۰درجه در خواب می چرخه برای همین دست و پاهاش گیرمیکنه به حفاظ تختش حفاظشم برداریم می افته زمین

خودش گفت مامان تشک بنداز برام تو اتاقم می خوابم و الان تو اتاقش بدون هیچ مشکلی می خوابه گاهی هم میره رو تخت مامیگه مامان تختون بزرگ خیلی خوبه

امسال دیگه عید و چهارشنبه سوری و مناسبت هارو درک میکنه طی گفتمانی که با فرنازجون داشتیم و قرار هست خودمون سنت سازی کنیم برای خونمون که برای بچه همون به یادگاربذاریم

چهارشنبه سوری مراسم میگیریم واحتمالا اش بپذیم همراه با هدیه چهارشنبه سوری

برای عیدم که شیرینی درست کنیم سبزه بذاریم هفت سین  بچینیم و هر روز عید رو یک عیدی بدیم بهشون البته هدیه نباید گرنون باشه ی چیز کوچیک که بچه شاد بشه.

تا الان یک یویو عروسکی  و ساعت مچی برای ریحان گرفتم.کوله پشتی*مدادرنگی*چندتا گل سرهم مدنظرهست براش بگیرم  تاببینم دیگه چی به ذهنم میرسه شماهم اگه چیزی به ذهنتون رسید نظری طرحی سنتی هرچی که میدونین یادبود هستش بگین ممنون میشم

   

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۲۰ساعت 14:42  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم

اینقدر ننوشتم نمیدونم از کجا شروع کنم

سعی می کنم اکتیو بشم چون تقریبا کارهام تمام شده

اعید رو از یه جهت دوست دارم از ی جهت نه

شوروشوقش وهیجانش قشنگ هست  ولی این بدو بدو کردنها و تمام نشدنهای کارهااعصاب ادمو خرد میکنه

مخصوصا وقتی بچه هم داشته باشی اولین اولویتت بچه هست .خرید کردن هم کلا لذت بخش هست ولی وقتی میری قیمتها رومیبینی بعد جیبت رو حسابی دپرس میشی

ولی امسال هیجانی برای عید ندارم

دقت کردین  چقدرخاطرهای ادم قشنگ هست خواهری که خونمون بود  خیلی خوش می گذشت انگار شوروحال تازه ای تو خونه بود. یکسری شکلات بارکا داشتم که طعم قهوه ونارگیلی داشت من عاشق طعم نارگیلیش بودم

خواهری که تو ی مهمونی دادیم و من شکلاتها رو اوردم وبچه ها خوردن همگی نارگیلیش رو خورده بودن شب که مهمونا رفتن ی جایی ریختم که تا شکلات بخورم دیدم همش قهوه هست گفت توف تو شرفشون همه نارگیلیلرو خوردن یدونه هم نذاشتن بعد خواهری باگردن کج گفت همشو من خوردم وای که چقدر اونشب خندیدیم

دیشب فروشگاه بودیم همون شکلاتهارو دیدم به امیر میگم این شکلاتهایادت هست گفت اره توف توشرفشون و کلی خندیدیم  تو فروشگاه

کلا ادمیم که با خاطرات زندگی میکنم و حافظه ای دارم در حد تیم ملی یعنی مغزمنو ورق بزنی فقط خاطره توش می بینی

اهان یادم رفت بگم  با خوردن چای لاغری دکترسینا۴سانت دورشکمم کوچیک شده و۲کیلو وزنم بسی لذت میبرم از لاغریم انشاالله تا عروسی دختر عمو بشم مانکن

سر فرصت میام مرتب مینویسم و پراکنده نمینمیوسم

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۱۵ساعت 11:27  توسط مامانی | 
جناب امیر خان وقتی ریحان کار اشتباه یا شیطنت میکنه بهش القابی همچون:مارمولک*وروجک*بی مزه میگه

حالا فرق نداره کسی خونمون باشه یا فقط خودمون باشیم همیشه هم تذکر دادم که نگو وقتی ریحان ی حرف بد میزنه دعواش میکنیم که این حرف رو نباید بزنی بعد خودت می گی .کو گوش شنوا

امیرتو بالکن داشت میوه ها رو مرتب می کرد و مرتب صدا میزد ی سبد بده ماهم میگفتیم صبر کن اون که نمی شنید هی تکرار می کرد ریحان سبد رو برد و گفت چه مرگیته اوردم. من که پشت سرش بودم  به ریحان گفتم این حرف زشت هست و ادم به کسی این حرف رو نمیزنه اونم سریع گفت ببخشید مامان جون نمیدونستم که حرف بدی هست.

رفته بودیم بیرون با خانواده امیر ریحان تو بغل بابای امیربود و امیر هی تکرار می کرد برو عقب ریحان می گفت من که کاری ندارم تو بغل بابا علی نشستم امیر گفت بی مزه برو عقب. ریحانم هیچی نگفت

تا شب موقع برگشتن از خونه دوستم ریحان گفت به من گفت بی مزه جلوی بابا علی اینا گفت من؟گفت نه مامان جون این امیرخان(وقتی از امیر ناراحت باشه امیر صدامیکنه یا امیرخان بسته به شدت نارحتیش داره)

من و امیر دهنمون باز مونده بود که چی جواب بدیم که امیر گفت حتما کار بدی کردی ریحان گفت نه خیرم من هیچ کار بدی نکردم.به امیر گفتم حرف بد زدی معذرت خواهی کن.حالا امیر مونده معذرت خواهی کنه یا نه گفتم یالا معذرت خواهی کن از ریحان حرف بد زدی.امیرم گفت ببخشید حرف بد زدم.

به ریحان گفتم حالا تو هم معذرت خواهی کن ریحان با اعتماد بنفس کامل گفت من که اشتباهی نکرد که عذر خواهی کنم هروقت کاراشتباهی کردم اون وقت معذرت خواهی می کنم

یعنی امیر مونده بود که چه جوابی بده یا چی بگه اساسی ریحان حالشو گرفت

 

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۵ساعت 16:55  توسط مامانی | 
ظرف سبزه

15477163031596065471.jpg             57555142396231974599.jpg

یک نمونه از شمعها وظرف هفت سین

46435705415451985475.jpg                 36585905265976390053.jpg

                                                   92104570355242926839.jpg

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۱۵ساعت 13:41  توسط مامانی | 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

در شب زیبای میلادت تمام وجودم را که قلبی ست کوچک

در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت میکنم

و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم

آغاز بودنت مبارک

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

پلک جهان می پرید

دلش گواهی میداد

اتفاقی می افتد

اتفاقی می افتد

و

فرشته ای از آسمان فرود آمد

تولدت مبارک

پی نوشت:ال آی  و فرین بانو شکوفه های باغ زندگی تولد یکسالگیتون مبارک

 

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۱۴ساعت 21:6  توسط مامانی | 
می خواد آب بنوشد

کنجکاوانه به دوربین مینگرد

 

استراحت می کنند

 در استراحت بسر می برند

 قهرهست باما

 همچنان قهرند

بریم ادامه عکسها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۱۰ساعت 1:35  توسط مامانی | 
پنجشنبه شب خواهر بزرگ امیر شام اومدن پیشمون. بعداز مدتها

شب خوبی بود بچه ها اول تیزبین بازی کردن بعد قایموشک(بازی فکری) وبعد فیلم و رقص خلاصه تاساعت۲شب علی و ریحان رقصیدن.فردا صبح بعد از صبحانه رفتیم خونه بابای امیرکه یکی از دوستان قدیمیشون فوت کرده بود ایشون رفتن مراسم خاکسپاری بهشت زهرا.البته بهونه بود رفتنش چون داماد امیر اینا باباش قهر هستش و بابا امیر از عمد گذاشته بود رفته بود اگرنه همچین واجب نبود که بره.

جمعه هم تولد یکسالگی خواهر زاده امیر رضا بود که حتی یک ابنبات هم بهمون نداد شیرینی که پیشکش.ماهم اصلا تبریک نگفتیم

جمعه عصر هم اومدیم خونه.ریحان ساعت ۴خوابید۹شب بیدارشد اونم چون گرسنش بود اگرنه عمرا بیدا میشد.

این بچه هیچ وقت تو خونه درس کار نمی کرد اونشب رفته بود رو مود دیکته نوشتن روی تختش.تخته روزیراوپن روی پشتی قرار داد.

امیرهم در خواب ناز داشت پادشاه۵رو میشمردکه ناگهان تخته از روی پشتی افتاد زمین و ی صدای بدی داد که نگو و امیرخان یک متر از جا پرید.ازجا پریدن همانا و کمردرد گرفتن همانا.ایندفعه بدتراز همیشه گرفته قدرت حرکت نداره.بنده خدا چیزی نمیخوره که دستشویی نره دیروز وامروز هم سرکار نرفته صبح زنگ زدم شعبه به رییسشون گفت امیر نمیتونه تایک هفته بیاد سرکار گفت نیروندارم گفتم منم صبح تماس گرفتم که بتونین نیرو بگیری.بنده خدا مونده بودجواب منوچی بده فقط گفت انشاالله خیره .

شب قرار شوهر دوستم بیاد ماساژدرمانی ببینه جواب میده

جیگرم کباب شد دیشب موقع خواب گفتم امیر بیابرو دستشویی ازصبح نرفتی سینه خیز خودشوکشوند دم حمام قدرتی که بره روی دستشویی فرنگی رو نداشت نشست گریه گفت خدا چراداری خارم میکنی بیشتراز این ابروم رو نبر.داد زدم خفشو خدارو شکر کن موقت هستش خوب میشی ناشکری نکن مگه وقتی سالم و خوشی باید باهم باشیم ممکن فردامن اینطور بشم دیگه نبینم گریه کنی قوی باش کمی اروم شدورفت حموم لباسشو دراوردم و حمامش کردم که شاید آب گرم آرومش کنه ولی تاثیری نداشت

ایشاالله زودتر خوب بشه

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۰۶ساعت 15:22  توسط مامانی | 
۱۰عکس بنل رو گذاشتم بلگفا خطا داد

متن پیغام خطا:

امکان درج به دلیل لینک غیر مجاز نمی باشد

موندم کجاش غیر مجاز بوده عکس سنجاب

هرچی عکس آپلود میکنم میگه غیر مجاز

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۳۰ساعت 16:46  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم دلم برای تک تکتون تنگ شده اساسی

اول عرض کنم که ریحان بانو امتحان پایان ترمش رو داد و اکسلنت شد ولی تاپ نشد و ازامروز رفت فونیکس۵ و الان  کتاب داستان می خونه ومکالمه زبانش خیلی خوب شده جمله سازیش هم عالی هستش تو ی پست مفصل می نویسم

این مدت خواهری اومده بود پیشمون.چهارشنبه صبح اس زدکه پنجشنبه ناهار میام پیشت و عصر برمیگردم.گفتم باشه صبح زود بیاییا.گفت باشه صبحانه میام .

بحث اضافه نکردم و گفتم منتظرم اگر می خواستم بحث کنم قهر می کرد و نمیومد.ولی میدونستم وقتی بیاد چندروزی میمونه.صبح ریحان رو بردم کلاس و ظهر که اومدم شروع به نظافت کردم تا ساعت۳:۳۰حسابی خسته شدم و کمرم گرفت و افتادم نتونستم بایستم.ساعت۴:۳۰امیر اومد همینجور درازکش بودم.گفتم چی خوشحالی کبکت خروس می خونه.چی شدهزود اومدی؟

که دیدم دوباره زنگ در و میزنن.ریحان درو باز کرد خواهری بود عین فنر پریدم بالا و ماچ و روبوسی و ذوقیدن.

امیر میگه چطور من اومدم نتونستی بلند بشی و لی خواهری اومد عین فنر پریدی

خلاصه یک هفته پیشمون بود.وقتی هستش هفته خیلی زود میگذره .اصلا نمیدونم چرا خونه انرژی خاصی داره وقتی خواهری میاد.

جمعش رفتیم باغ پرندگان اونجا از ی سنجاب خوشش اومد و امیر برای شاد کردنش خرید من که مثا چی می ترسیدم ازش اسم سنجابش بنل هست.حیونی بس نازنین. دیگه این یک هفته حسابی سرگرم بنل خان شدیم و وابسته.روزهایی که ریحان کلاس داشت خواهری آشپزی می کرد و هر دفعه یه چیز جدید می درستید که حسابیخوشمزه بود.چهارشنبه هفته گذشته هم رفت و جمعه هم رفت سفرمعلوم نیست کی بیادش جاش خیلی خالیه

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۳۰ساعت 13:43  توسط مامانی | 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۱۷ساعت 13:55  توسط مامانی | 
دلم می خواد بنویسم کلی مطلب تو ذهنم بود که بنویسم و لی همش پرید

الان امیرجان خبردادن آزمون فوق بانک رو ثبت نام کرده و یک ماه دیگه امتحان داره و اینجانب باید ریاضی بهش یاد بدم دعا کنین قبول بشه چون قبلا من اسرار می کردم ولی حالا خودش خواسته

چندروزی هست به فکر تغییر اساسی در خودم هستم هم تغییر در باطنم چه ظاهرم .تغییر درونیم رو دارم  اول عیب و ایرادهام رو بررسی می کنم تا یه راهکار اساسی پیدا کنم و اثر بخش باشه.تغییر ظاهر هم اول از وزن وپوستم شروع کردم.

فعلا شبی۱۵تا درازنشست ویزنم و۱۵تا درازنشست به طرفین درکل میشه۴۵تا حدود۲۰دقیقه هم تو خونه پیاده روی می کنم.رژیم هم شروع کردم که انشاالله تا عید وزن وسایز کم کنم

برای پوستم هم پس از تحقیق و بررسی البته این تحقیق رو خواهری انجام داد محصولات سنیره رو انتخاب کردم .اول خواستم ایوروشه که فرنازجون معرفی کرد بگیرم دیدم فعلا برام مقدور نیست تا عید گفتم فعلا سنیره بگیرم که خوب هم هست و قیمتشم مناسب تا بعد عید .ولی الان ۲روز هست استفاده کردم واقعا راضی بودم به پوستم افتاده.اخه پوست واقعا مزخرفی دارم اینکه میگم واقعا واقعا میگما.

اخه پوستم چرب هست و جوش های ریز قرمز میزنه و قتی عصبی میشم که نگو انگار ابله مرغون گرفتم.اما طی این ۲روز تمام جوشها محو شدن وجاشون کمرنگ شده خواهری میگفت ۳روزه نتیجه میده وخداییش نتیجه داد و صورتم پوستش یک درجه روشن تر شده و جوشها برطرف.و بعد از برطرف شدن جوشها و اثارش میرم مرحله بعد پاکسازی اساسی انشاالله

تو پاکسازی باطنم تا الان فهمیدم خودم باخودم رودربایسی دارم واقعا باحالما.واین اوج فاجعه هست ادمی که نتونه با خودش عیب و ایراداش رو بگه  ومتاسفانه این بزرگترین ایراد هست.

*******************************************

دیروز از صبح نمی دونم چرا عصبی بود و صبح قبل از بردن کلاس ریحان یه کنتاکت فیزیکی باریحان داشتم .اخه جدیدا حالت دستوری شدید برخورد می کنه مگه من نگفتم فعلا کارو بکن مگه من نگفتم فعلا لباس رو می پوشم

منم دعواش کردم و یه سیلی نسبتاآروم زدم بهش این عصبی بودنم بود تا شب که سر لباس عوض کردن دوباره بحثمون شد که ریحان رو شوخی یکی زد به من منم یکی زدم  و گفت دیگه تکرار نشه فهمیدی که خندید وگفت دردم نیومد اقا منو میگه یکی محکم زدم که رفت تو اتاقش نشست ولی بعد وجدان دردی گرفتم که نگو با اخم رفتم  اوردمش وریحان شروع به عذر خواهی کرد و روابط حسنه شد ولی از وجدان درد تا صبح نخوابیدم خدا ببخشه منو گاهی عصبی میشم دست خودم نیست یهه حرکتی میکنم  و بعد پشیمون میشم

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۱۷ساعت 10:6  توسط مامانی | 
خیلی وقته از ریحان ننوشتم

اصفهان:

من:ریحان ۲روزه مسواک نزدی

ریحان:اشکال نداره مامان جون

من:کی میگه اشکال نداره ببین دندونای پرهام ریخته(پرهام پسردخترخالم هست وتمام دندونهاش خراب شده و روکش نقره ای کرده دکتر براش)

ریحان:نخیرم دندونهای پرهام نریخته که دندونهاش همش نقره ای هستش ببین چه قشنگه


پشت مدادش رو تراشیده امیر میگه ریحان این چه کاری هست کردی ودرحال دعواکردن ریحان با اعتماد به نفس کامل دست به کمر میگه:امیرخان اگه الان نی نی دریام بود دعوات میکردکه ادم با بچه اینطور حرف نمیزنه

وامیر بود که دهنش باز مونده بود


همیشه لباس اسپرت پوشیدم تو مهمونیها.این دفعه که مراسم ولیمه شوهر خواهر امیر دعوت بودیم کت دامن صورتی پوشیدم ریحان تاحالا این لباسم روندیده بود.کلی ذوق کردو خوشحال شد حتی نقاش که کشید منوباکت دامن کشید وهمون رنگ لباسم رنگ کرد.موقع شام رفتیم داخل آشپزخونه کمک که ریحان اومد گفت مامان شما کارنکن لباست کثیف میشه و نشست کنارمن که مبادا کارکنم

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۱۶ساعت 14:8  توسط مامانی | 
سلام گلهای خودم

اون روز که حالم بعد بود ظهرش رفتم دکتر حالم خیلی بدبود دیگه قدرت حرکت نداشتم و فقط ازدرون میلرزیدم وقتی دکتر معاینه کرد عفونت نداشتم گوشهام هم سالم بود فقط آلرژی داشتم وقتی فشارم رو گرفت ۹روی ۵بود و علت لرز درونیم همون فشار۵ بود چشمهام هم که دیگه داشت سیاهی میرفت. رفتم داروهامو بگیریم که از۱۰تا پله سر خوردم و افتادم زمین و تمام بدنم درد گرفتها بعد تزریق سرم و امپول بهتر شدم.

برای تعطیلات نمی خواستم برم اصفهان هی مامان اینا زنگ میزدن می گفتن بیا بهونه ای نداشتم برای نرفتن

گفتم دستم خالی نمیام اوناهم قبولیدن و دیگر اصرار نکردن تا اینکه داشتم با فرنازجون صحبت میکردم که ریحان گفت مامان پولدارشدیم بریم اصفهان.شب برای امیر تعریف کردم و گفت فردابرین بچه گناه داره و اینگونه شد رفتیم اصفهان دایی اینا هم اومده بودن سعی کردم بهم خوش بگذره و فکرهیچی رو نکنم.کلی با دختر خالم و بهار زنداداشم فکرو بکر بازی کردیم و خندیدیم چهارشنبه هم برگشتم

جمعه غروبی بیکارنشسته بودم داشتم فکر می کردم که اگر من بمیرم و به دوستانم اطلاع بدن دوستان چه  جمله یا کلمه ای به ذهنشون در مورده من به ذهنشون میرسه

دوستان خوبی دارم و همگی ناراحت شدن به جز ناهید که گفت: ای وای اکرمم مرد حیف.منم بهش گفتم بیشعور شخصیت داشته باش یکم ناراحت شو نه که ذوق کنی

دختر خالمم گفت: اینا همه چیز چرا به مردن مادر شوهرت بمیره

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۱۵ساعت 11:22  توسط مامانی | 
سلام صبح چهارومین روز زمستونتون بخیر

فقط دقت بفرمایید چقدر سحرخیزم الان ساعت۵:۴۰هست وشما صدای من رو از کرج میشنوید

دیشب تا صبح نخوابیدم تب و لرز داشتم بینیم کیپ نفس نمی تونستم بکشم تصور کنین ژاکت پوشیدم زیر ۲تاپتوگنده رفتم بازم می لرزم

اصلاگرم نمیشما مثل میت یخم.خلاصه اگه دیدین خبری ازم نشد بدونین دارفانی رو وداع گفتم و به خانه عبدی رفتم

تنها وصیتمم این هست که هروقت یادم افتادین بگین  آه یادش بخیر.مدیونین گریه کنین

فکر کنم به اوج فاجعه مریضیم پی بردین. این سرما خوردگی لامصب بیرون نمیرم از تنم و این بار داره از پادرم میاره.

این امیرم که مثل رادیو پیام ی بند میگه بخودت برس شلغم بخور پونه بخور خفه شدم ازبس شلغم خوردم

تازه ی چیزه جدید هم یادگرفته که پیاز رو بپز آبشو با عسل بخور . اگر زنده موندم شبیه ادم نیستم که یا پیاز شدم یا شلغم.

خوش بحال اونایی که یکی رو دارن وقتی مریض میشن مراقبشون باشه

دیروز امیر اس داده همسر به خودت برس و شلغم وپونه بخور تو ستون خونه ای مواظب سلامتیت باش

جواب دادم:همسر ستونت تو حلقم مسخره شبیه شلغم شدم .

بعد جواب داده:بنده خدا به خودت رحم کن ستون به اون گندگی تو حلقت بره که در جا هوالباقی میشی

میگم:بذار هوالباقی شم ازدست شلغمها وپیازت راحت بشم

جواب میده:جون به جونت کنن مسخره ای

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۰۴ساعت 6:45  توسط مامانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مامانی و همسرم امیر 1/12/1381 عقد کردیم و در 22/6/1384 زندگی مشترکمون رو با هزار امید شروع کردیم .الان هم یه فرشته پاک خدا بهمون هدیه داده . فرشته نازم اسمش ریحانه خانم هست و در 10/5/1388 بدنیا اومد

پیوندهای روزانه
(¯`·-» کنار آشنایی «-·´¯)
آذر می دخت عزیز
وب جدید فرنازجونم
قصه های تنهایی من
فروش
خورشیدعالم تاب
...
پرتابه
عشق اول زن چندم؟
وبسایت سورملینازند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
آرشيو
آرشیو موضوعی
روزمرگی
ماجراهای من وریحان
یادهاوخاطرها
نکات اموزشی نوزادن وکودکان
برچسب‌ها
ماجراهای من وریحان (21)
روزمرگی (8)
یادهاو خاطرها (6)
سال نو مبارک (1)
اسمس (1)
نمایشگاه کتاب (1)
مشاهده یادداشت خصوصی (1)
نامه ای برای ریحان (1)
خونه مادرشوهر (1)
نامگذاری ماههای بارداری (1)
توصیه های دوران بارداری (1)
پیوندها
اموزش نقاشی برای کودکان
کودکانه
مادرانه
دنیای زیبای من
بهشت وجهنم
یه حرفایی همیشه هست
دردهای بی درمان
همسفرتاته راه با من باش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM