هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش
سلام نماز روزه هاتون قبول پروردگار عالم

ریحانم امروز امتحان فاینالش رو داد و کتاب فونیکس۱رو با موفقیت پشت سر گذاشت

بااینکه شاید کمتر ازنیم ساعت باهاش کار کردم  و امید به تاپ شدنش نداشتم ولی تاپ شدتا قبل از امتحانش

می گفت امتحان بدم دیگه کلاس نمیرم آخ جون بعد امتحانش  گفتم پس از دوستهات خداحافظی کن که دیگه

نمیایی گفت چی نمیایی مامان دوشنبه منو ثبت نام کن بازم می خوام بیام دارم میرم ترم بالاتر و ی ترم بزرگتر

میشم کتابم فلش کارتم همه جدید میشن .

ریحان اخلاقی که داره تا بلد نیست خیلی خوب تلاش میکنه همین که یاد گرفت دیگه تلاش نمیکنه دوست داره

مطلب جدید یاد بگیره.

پی نوشت ۱:از زحمات معلمشو خانوم صیادی تشکر می کنم که برعکس معلم قبلشون که تمام ذوق و علاق و استعداد ریحان رو سرکوب می کرد خیلی به ریحان روحیه میداد حتی اگر ضعفی هم داشت به روی شاگردش نمیاورد همیشه از شاگرداش تعریف می کرد و این خودش روحیه مضاعف بود برای شاگرد

پی نوشت۲:شاید بگید انگار دخترش المپیاد  اول شده که با هیجان همه چی رو تعریف میکنه.

نه ریحان من المپیاد نرفته ولی ی بچه۴ساله هست که الان می تونه زبان رو به راحتی در حد خودش مکالمه کنه

می تونه بنویسه و یخونه برای من تلاش دخترم مهم هست حتی اگر هم میوفتاد باز تشویقش میکردم که ادامه

بده.ماه قبل که هنوز رو غلتک نیوفتاده بود میدیدم که گریه می کردو کار میکرد چون دوست داشت تلاشش برای

من مادر قابل تحسین هست نه نمرش .من عصبانی داد میزدم که یادش بدم اون گریه می کرد مامان تو ناراحت

نباش مامان بخند مامان قول میدم تاپ شم اشک میریخت و قول میداد برای من قولش مهم بود برای من هدفش

مهم بود که بخاطر من که شاد شم تلاش میکرد .امروز وقتی کارنامش رو دادن بهم ریخان اومد گفت دیدی مامان

قول دادم تاپ شم تاپ شدم  برای من دنیا ارزش داشت فهم ودرک دخترم

 

+ نوشته شده در  92/04/29ساعت 17:17  توسط مامانی | 

کاش آن شب را نمی آمد سحر                    

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر                   

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

محمدجان من رو در غم خود شریک بدان بقای عمر بازماندگان آن مرحوم

 

+ نوشته شده در  92/04/29ساعت 8:32  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم نماز روزه هاتون قبول

*شنبه ریحان امتحان پایان ترم داره وبه امیدخدا میره فونیکس ۲.تا وقتی بلد نیست خوب کارمی کنه و تمرین همین که یادگرفت اصلا کارنمی کنه .حتی حاضرنیست کلاس بره.که چهارشنبه نرفت.ولی حوصلش سررفته بود تو خونه از بیکاری ساعت۲خوابید.آخرشب هم گفت مامان فردا چه کلاسی دارم که بریم.

*تو کلاس بالشون یکی از بچه ها که از همه بزرگتر هست آرایش میکنه .خودم فکر می کردم که پیش دانشگاهی هستش نگو تازه میره اول دبیرستان ریحان اونو الگوی خودش قرار داده

ریحان:مامان رژبده بزنم

من:دختر عیبه آرایش کنه بزرگ شدی بعدا(تو خونه گاهی رژمیزنه ولی اینبار برای بیرن می خواست)نگاه کن خواهر نیوشا دانشجوپزشکی می خونه چقدر ساده هست آرایش نداره

ریحان: مامان آرایش نداشت ولی اصلاح کرده بودا

من:ازکجا فهمیدی؟

ریحان :آخه وقتی بغلم صورتش خیلی نرم بود

* ظهر از کلاس اومدیم داشتم ناهار براش اماده می کردم گفت مامان میشه یه قرص جوشان بدی گفتم چشم

ی دونه انداختم تو لیوان گفت مامان میشه قوطیش دستم باشه گفتم نه گفت فقط دستم باشه  بهش دادم

۵دقیقه بعد گفت مامان مامان ریخت ریخت فکرکردم لیوان رو ریخته نگو قوطی قرص رو خالی کرده توی لیوان. داد

بود که میزدما.میگم چرا اینکارو کردی میگه می خواستم ببینم همش چه جوری میشه تو لیوان

*دفعه قبل هم تو قوطی قرص جوشان یه قطره آب زده درشو بسته به ما هم نگفته بود  چند دقیقه بعد دیدیم یک

صدای بوووووووووووووووم اومد در قرص هم پرد شد .امیر میگه بچه چرا اینکارو کردی میگه می خواستم ببینم درقوطی بسته باشه آب تئش بریزیم چطور باز میشه

* دیشب موقع خواب میگم ریحان مسواک یادت رفت میگه حسش نیست میگم وای وای کرمها تا صبح دندونهات

رو می خوره اون وقت دیگه دندون نداری میگه پس بریم مسواک بزنیم.مسواک منو برداشته میگه مامان بیامسواک

بزن میگم من سحر مسواک میزنم میگه واه واه تا سحر همه دندونات ریخته

 

+ نوشته شده در  92/04/27ساعت 17:53  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم نماز روزه هاتون قبول حق

امسال نیت کردم تمام روزه هام روبگیرم حتی اگه معده ام بترکه

واقعا خدا به همه قوت بده مخصوصا اوناکه کارشون سخت هست وباید توگرمای بیرون کارکنن

بگم از ریحان خانوم همچنان کلاسهاشو میره تو زبان خیلی پیشرفت کرده و وقتی دیکته میگم راحت مینویسه و کمی تو خوندن اشکال داره که معلمشون گفت طبیعی هست اذیتش نکن

وقتی سرحال هست قشنگ می نویسه اگر خسته باشه همش میگه توش چی داره

دیروز از کلاس اومد لباسشو در اورد رفت دست وصورتشو شست اومد لخت باشورت نشست هرچی گفتم برولباس بپوش هی گفت اول کامپوترو روشن کن من تایپ کنم

گفتم اول لباس بپوش بعد ناهارتو بخور اون وقت بشین تایپ کن که زد زیره گریه حالا گریه نکن کی گریه کن که چی

ریحان:شما خواسته منو برآورده نمی کنی؟

من:خواستت نابه جاست اول لباست روبپوش ناهاربخور بعد

ریحان:مامان بدی هستی به من توجه نمی کنی؟نمی گی دختر چی دوست داره چی دوست نداره(حالا اشک میریزها)

من:بسته دیگه پاشو صورتت رو بشور بیا

ریحان:با من حرف نزن مامان بد من باهات قهرم

من:با عصبانیت قهری دیگه مطمئنی؟

ریحان:بله قهرم

من:باشه دیگه باهات حرف نمیزنم

مشغول غذا خوردن شدم محلش ندادم دیدم رفت لباسش رو پوشید اومد نشست خودش غذاشو خورد حالا هی نگاه می کردببین من چیزی میگم منم بروی خودم نیاوردم

خلاصه اومدم دراز کشیدم اومد کنارم میگم من قهرم می خنده میگه خوب من می خواستم تایپ کنم

میگم قهر کار بدیه درستش نیست آدم بامامانش قهر کنه تازه بروکنارمن مامان بدیم که شروع یه معذرت خواهی کرد که شما منو درک نمی کنی من می خواستم که گفتم دخترهای بی ادب این رفتارو می کنن  اگه به حرفم گوش داده بودی نه گریه می کردی نه قهر می کردی تازه تایپم می کردی اما حالا چی گریه کردی قهر کردی مامانت رو ناراحت کردی تازه تایپم نکردی

که با یه قیافه حق به جانب پاشد رفت

التماس دعا

+ نوشته شده در  92/04/23ساعت 13:39  توسط مامانی | 

یااباصالح المهدی ادرکنی                         

100مرتبه

چهارشنبه اول

یافاطمه الزهراادرکنی                             

100مرتبه

پنجشنبه   

امن یجیب المضطراذادعاویکشف السو          

100مرتبه

جمعه    

یاجوادالائمه ادرکنی                                

100مرتبه

شنبه

صلوات برامامان و14معصوم(ع)                 

100مرتبه

یکشنبه

صلوات برامام زمان(عج)                          

100مرتبه

دوشنبه

امن یجیب المضطراذادعاویکشف السو           

100مرتبه

سه شنبه

تسبیح رابه همراه تسبیح خودتان وذکرهابرای            حاجتمندان پخش کنید               

13مرتبه

چهارشنبه دوم

 

انشالله چهارشنبه سوم به حاجت خودمیرسید  

+ نوشته شده در  92/04/18ساعت 14:21  توسط مامانی | 
اماده شدیم بریم کلاس دم درب آپارتمان همسایمون داشت با ماشینش میرفت بیرون سلام علیک کردیم و توفیق اجباری مارو هم رسوند.ریحان این خانوم همسایه رو خیلی دوست داره چون پارسال یه شکلات کائوئی بهش داده توماشین از پرسید:

خانوم همسایه:اسمت چسه خوشگل خانوم

ریحان:ریحان

خانوم همسایه:چه اسم قشنگی خواهر و برادرم داری؟

ریحان:بله  یه ابجی دارم

خانوم همسایه:اسم ابجیت چیه؟

ریحان:حنانه

مسیر کوتاه بود و زود رسیدیم ریحان نتونست بگه ابجیم تو شکم مامانم هست هروقت شکمشم فت بشه بدنیا میاد

به خانوم همسایه گفتم ابجی خیالیش هست خواهر برادر نداره ولی به همه میگه یه آبجی دارم

تشکرکردم و خداحافظی پیاده شدیم


از کلاس زبانش تمام شد اومدیم بریم خونه که گفت مامان برام انگشتر می خری ۲تا انگشتر براش گرفتم بچه کلی خوشحال شد داشت .تو خونه داشت بازی می کرد که اومد پرسید مامان بابا کی میاد گفتم ساعت۵ گفت پس من می خوام بخوابم انگشترهامو کجا قائم کنم بابا نبینه دعوا کنه.گفتم بابا دعوا نمی کنه تازه خوشحالم میشه دستت باشه اومد نشونش بده بچه خوشحال شد ورفت دنبال کارش

(اخه امیر خیلی تاکیدمیکنه که وقتی داره اسراف نکن نگیر و ریحان رو دعوا می کنه که چرا وقتی داری درست نگهداری نمی کنی  که خراب بشه دوباره بگیری. مثلا میریم بیرین ریحان از یه گلسر خوشش میاد من براش میگیرم بعد امیر میگه چرا این همه داره میخواد چکار امصافا هم داره.

ولی بچه هست نمی خوام حسرت یه گلسری که ۱۰۰۰تومن هست تو دلش بمونه. ولی امیر از جنبه ی اسراف این این چیزها میگه .بعدامیر یه مشکل دیگه داره خیلی امرو نهی به بچه میکنه برعکس من که بجاش دعوا می کنم بجاش نرم برخورد می کنم ودر کل بلد نیست بابچه چطور رفتار کنه معتقدهست که بچه رو باید سفت باراورد که طاقت سختی رو داشته باشه .

خلاصه وقتی اومد خونه ریحان خواب بود جریان رو براش تعریف کردم گفتم امیرجان یه طور برخورد نکن که بچه از ترس دعوا مخفی کاری کنه الان ۲انگشترساده رو پنهان میکنه پس فردا چیزای دیگه رو .

خیلی نارات شد ی یک ساعتی رفتم رو منبرو براش توضیح دادم نذار بچه ازت دور بشه وقتی میگم خودت باریحان تکی برین پارک برای اینکه بهم نزدیکتر بشین نه اینکه بگی من تکی نمیرم تو هم باید بیایی خلاصه فهمید رفتارش غلط هست حالا اثر گفته هام موندگار هست خداداند)

ریحان از خواب بیدارشد گفتم بدوبرو سلام کن به بابایی و انگشترهای قشنگت رو نشون بده میگه بابادعوامون نکنه میگم نه برو نشون بد بعدکه نشون داد امیر بهبه و چه چه کرد ریحان زود رفت تو بغلش نشست و تا شب از بغل پایین نیومد.میگم دیدی امیرخان نتیجه رفتارت رو


امیریه اخلاق بدی که داره همش درحال دستور دادن هست که این کارو بکن اون کارو نکن نشسته بودیم هی می گفت پیرهنامو یادت نره اتو کنی ببین زیر مبل خاک نشسته دستمال بکش داری میری این کارو بکن اون کارو نکن حرصم گرفت گفت به من چه پاشو خودت انجام بده یه بند دستورمیدی یه بارگفتی گفتم بذار مشق ریحان تمام بشه که ریحان گفت بسه چرا دعوا می کنین.حالا دعوانبود فقط تن صدامو بالا بردم. بعد به امیر گفت:امیر خان مامانم گناه داره بیکار نشستی تخمه میشکنی هی می گی این کاروبکن اون کارو نکن خودت انجام بد.ای امیرکنف شد که مادرو دختر خوب پشته هم هستین

اس ام اس نوشت: کاش قلم نشانی ازتورامی نوشت نه دربه دری مرا.

موهامیم رو کوتاه می کنم تا نگیرند بهانه ی نوازش هایت را

قبل ازاین که جنازه ام رابه خاک بسپارند وصیت می کنم برمزارم بنویسیدچقدر گفتم بی تو میمیرم

+ نوشته شده در  92/04/13ساعت 7:28  توسط مامانی | 
سلام دوستهای گلم

یک ساعت دیگه حرکت می کنم میرم محلات برای چهلم آقاجونم(اکتیو شدم مگه نه)

این روزها ریحان خیلی بهانه گیر شده رسما دهنمواسفالت کرده

از بس که میگه مامان بیا بازی کنیم یک ساعت بازی دوساعت بازی اخه چقدر من باید خلاق باشم این بچه رو سرگرم کنم

به قول امیر خدارو شکر صبحهاش به کلاس میگذره وگرنه بیچاره بود

شما بازی هایی که به ذهنتون میرسه رو بگید که توش خلاقیت باشه

این ماه کلاس بالش تمام بشه دیگه نمی فرستمش به جاش می فرستمش دارالقران هفته ای۲روز هست ۲ساعت یک ساعت اموزش قران و تربیت اسلامی هستش یک ساعت بعدیش یک روز نقاشی یک روز سفال

خیلی دنبال این کلاس گشتم بلاخره موفق شدم میگن جوینده یابنده هستا بعد از کلی تحقیق موفق شدم


اس ام اس نوشت: دم از بازی حکم میزنی" دم ازحکم دل میزنی"پس به زبان "قمار" برایت می گویم

"قمارزندگی رو به کسی باختم که "تک" "دل" را با"خشت" "برید"جریمه اش "یک عمر" حسرت شد"دل"راباید"بر"

زدجایش "سنگ "ریخت که با "خشت "تک بری نکند.

 

+ نوشته شده در  92/04/13ساعت 6:58  توسط مامانی | 
سلام چند تا عکس از خونه

عجله ای گرفتم ببخشیداگه کیفتش خوب نیست شارژ دوربین تمام شده بود مجبور شدم با گوشی عکس بگیرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  92/04/08ساعت 11:8  توسط مامانی | 
امروز اکتیو شدما اساسی

ریحان از وقتی که عمش بار دار شده همش میگه مامان برای من یه ابجی بیار من تنهام هم صحبت ندارم هم بازی ندارم

تو ابجی بیار من خودم نگهش میدارم.هروقتم بغلم می خوابه می گه بذار من با آبجیم صحبت کنم بعدم شروع میکنه به گفتن:ابجی جونم  کی میایی دلم برات تنگ شده بیا برات کتاب بخونم باهم بازی کنیم زبان یادت بدم

برات لباس بخریم. برات النگو گوشواره بخرم موهاتو شونه کنم حمومت ببرم خلاصه یک ساعتی با آبجی خیالیش حرف میزنه

هرشبم قبل خواب میاد بوسش می کنه و شب بخیر می گه.هرچند وقت یکدفعه می گه مامان پس کی ابجیم میاد که من میگم هروقت شکمم مثل شکم عمه بزرگ شد اون وقت بدنیا میاد

صبح اومده بغلم  میگه:

ریحان: مامان جون چرابرام نی نی نمیاری؟

من: نی نی یا ابجی  ؟

ریحان: فرقی نمی کنه نی نی باشه ابجی وداداش فرقی نداره

 من: باشه میارم.

ریحان: همش می گی میارم و نمیاری.

عصبانی میشه میگه:اصلا کی شکمت فت میشه؟

 

 

اس ام اس نوشت: گزچه سکوت بلندترین فریاد عالم است اما گوشم دیگر طاقت فریادهای تورا ندارد

کمی با من حرف بزن 

+ نوشته شده در  92/04/04ساعت 14:49  توسط مامانی | 
یکشنبه آنوشا و مامانش ناهار خونمون بودن که بعدازظهر بریم پیش دکتر نوری برای آنوشا

ساعت۵بود امیر اس دادی کی میایین گفتم یک ساعت دیگه گفت مامانم اینا و اعظم(خواهر بزرگش)رو دعوت کنم گفتم اوکی دعوت کن.

توراه ریحان خوابش برد هرچی آیفون زدم امیر دروباز نکرد فحش بود که تو دلم بهش میدادما باهر زوری بود درو باز کرد صدای رضاصادق تو آپارتمان پیچیده بود شدت فحش رو زیاد کردم  درو باز کردم دیدم قضاوت عجولانه کردم و دنیای ناسزانثارامیر کردم نگوداره جارو برقی میکشه البته نصف فحشها حقش بودا اگرصدای موسیقیش  کم بود متوجه میشد.خلاصه چون خانوادش می خواستن بیادست به کار شده بود.ریحان رو گذاشتم سرجاش ورفتم خرید.خلاصه ه ه تاساعت۹شامم اماده شد کارهاهم تمام.

مامان امیر وباباش اومدن  وبه من تسلیت نگفت سرشام نشسته بودیم که ریحان دست به کار شد گفت:

مامان زیبنده آقاجونمو میشناختی؟

مامان امیر:یابو آب میداد

ریحان :آقاجونم بودا فوت کرده .ماشب رسیدیم فردا صبح زنگ زدن که آقاجان فوت کرده بیایین ما هم زود رفتیم که به مراسمش برسیم

مامان امیر:همچنان یابو آب میده

ریحان:مامان زیبنده متوجه شدی من چی  گفتم

مامان امیر:بله دخترم

ریحان :پس چرا به من و مامانم تسلیت نگفتی

مامان امیر:یابو هنوز داره آب می خوره

ریحان:مامان زیبنده من خیلی آقاجون رو دوست داشتم

ریحان از رو رفت  ومامان امیر یه تسلیت نگفت که دل بچه خوش باشه.

منم به روی خودم نیاوردم فقط گفتم  عروسکم شامت سرد شدا

اس ام اس نوشت: در زندگی همیشه به حرفهای هرچند کوچک خوبان گوش بده وپند بگیر

+ نوشته شده در  92/04/04ساعت 13:33  توسط مامانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مامانی و همسرم امیر 1/12/1381 عقد کردیم و در 22/6/1384 زندگی مشترکمون رو با هزار امید شروع کردیم .الان هم یه فرشته پاک خدا بهمون هدیه داده . فرشته نازم اسمش ریحانه خانم هست و در 10/5/1388 بدنیا اومد

پیوندهای روزانه
قصه های تنهایی من
فروش
خورشیدعالم تاب
...
پرتابه
عشق اول زن چندم؟
وبسایت سورملینازند
کناراشنایی تو
حضورتو...گناه من
نیلا و زندگی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
روزمرگی
ماجراهای من وریحان
یادهاوخاطرها
نکات اموزشی نوزادن وکودکان
برچسب‌ها
ماجراهای من وریحان (21)
روزمرگی (8)
یادهاو خاطرها (6)
سال نو مبارک (1)
اسمس (1)
نمایشگاه کتاب (1)
مشاهده یادداشت خصوصی (1)
نامه ای برای ریحان (1)
خونه مادرشوهر (1)
نامگذاری ماههای بارداری (1)
توصیه های دوران بارداری (1)
پیوندها
اموزش نقاشی برای کودکان
کودکانه
مادرانه
دنیای زیبای من
بهشت وجهنم
یه حرفایی همیشه هست
دردهای بی درمان
همسفرتاته راه با من باش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM