|
ماجراهایی من وریحان هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش
|
سلام شکوفه های گیلاس
روز زن و مادربه همگی مبارک باشه یکشنبه ۱۷/۲/۹۱ساعت۸شب حرکت کردیم ببه سوی اصفهان من و ریحان تو اتوبوس دوتا پسرجون بودن که تا اصفهان ریحان مخشونوکارگرفته بود اوناهم ریحان رو تغذیه می کردن ازچیبس و پفک گرفته تا بطری اب بهش میدادن تا ریحان خوایش برد به مامان اینا نگفتم دارم میام فقط حمید میدونست فقط ساعت ۳رسیدیم اژانس گرفتم وقتی زنگ زدم همه شوکه شدن و تعجب کردن اساسی کلی حال داد بی خبررفتن اما ریحان وقتی بیدارشد دید خونه مامان عسلیم از خوشحالی بالا می پرید پایین می پرید جیغ می کشید نمیدونین چکارکرد.شب خالم با دخترخالم اومد کلی خندیدیم مسعودمون خیلی ریحان رو دوست داره به ریحان یاد داده بهش بگه دایی جون دم گوشش می گفت ریحان برو به دایی رضا بگو دایی جون رو بیشتر ازتو دوست دارم ریحان هم هول میشد می گفت دایی رضا من دایی حمید رو بیشتر دوست دارم (داداشم اسمش حمیدرضاهست) یا میرفت عکسهای خودشوحمید رو میاورد می گفت:دایی حمید این خودتی اینم دایی جون مسعودم هست با بهار(زن داداشم)مامان بازی می کرد بهش می گفت دخترقشنگم لالا کن نازنینم مهربونم کلماتی که من برای ریحان به کار میبردم اون برای زن داییش بکارمی برد یاگاهی تنبیهش می کرد میگفت بهارتا۱۰میشمرم وسایلتوجمع کردی فهمیدی ۱ ۲ ...۱۰ پسرداییم محسن هم اومده بود که ریحان عاشقش هست دخترخالم هم که خونش نزدیک خونه مامان ایناست هروز اونجا بود یه پسرداره یکسال از ریحان بزرگتره پرهام پرهام و ریحان هم خیلی باهم خوبن و بازی می کنن باهم یک رقصی دوتایی میکنن بیاوببین عصرم بابام میبردش پارک خلاصه حسابی بهش خوش گذشته بود ولی تو این یک هفته یک بار هم با امیر صحبت نکرد دیشب می گفت من باهات قهرم امیر چراباما نیومدی اصفهان شنبه هم با پرهام رفتن کلاس تربیت پرهام توماشین پرهام به ریحان می گفت یادت نره به خاله نیکا سلام بدی کفشهاتوجفت کن بذار کنارکه کسی پاروش نذاره برای اولین بار ریحان تنها بود که بعدیک ساعت گریش در میاد ولی کلاس خیلی خوبی بود خوش اومد قرار هست بررسی کنه ببینه کرج هم همچین کلاسهایی هست که ریحان روببرم اینم از سفرنامه ما مختصرو مفید برچسبها: ماجراهای من و ریحان [ 91/02/24 ] [ 16:19 ] [ مامانی ]
[ ]
سلام به دلبرای خودم
امیرخان بعد از کلی کلاس و طاقچه بالا همین الان فرمودن برو اصفهان یا امشب یافرداصبح ماهم سریع قبولیدیم و مشغول اماده شدن هستیم کلی کار دارم لباس ریختم ماشین بشور اتوکاری دارم ارایشگاه نرفتم لباس جمع نکردم غذابرای چندروزشاهزاده درست نکردم و... الان ریلکس نشستم پست مینویسم پی نوشت۱:عمه خانوم امیرمثلا می خواست برای من کلاس بذاره والکی گفت ۷سال پیش نفری۱۰تومن ورودی باغ لاله ها بود که اینا رفتن درصورتی که اصلا ورودی نداشت پی نوشت۲:تونمایشگاه کتاب یه غرفه بودتیزهوشان گام چون روز اول نمایشگاه مارفتیم بسته های مربوط بهسن ریحان نداشت ادرس کرج رو داد ماهم زنگ زدیدم دیروز گفتم هم بسته های اموزشی می خوام هم کلاس خانوم منشی گفت قطع کنید۵دقیقه دیگه تماس بگیر ماهم حرف گوش کن مجددتماس گرفتیم گفت فردا ساعت ۱۰بیا که اول تست بگیریم از بچه ومشاوره بشه بعد ثبت نام.حالا صبح مارفتیم یه خانم دیگه میگه اصلا اسمتون روننوشتن تازه تست و کلاس برای۵سال به بالاست می خوای فقط بسته اموزشی براتون سفارش بدم بیارن ماهم باگردنی کج ودست از پادرازتر برگشتیم.ریحان طفلک از ذوق مدرسه ساعت ۷بیدارشد اینم از بی مدیریتی بی برنامگی این موسسات پی نوشت۳:تا یک هفته دسترسی به نت ندارم تا درودی دوباره بدرود بعدا نوشت:فرنازجون از سایت اپلودعکست استفاده کردم ولی حجم عکسها بالا بود نشد اپلود کنم
برچسبها: روزمرگی [ 91/02/17 ] [ 15:3 ] [ مامانی ]
[ ]
دوستان گل یه سایت خوب برای اپلود عکس میشه معرفی کنید
[ 91/02/16 ] [ 16:34 ] [ مامانی ]
[ ]
پنج شنبه ظهر به همراه پدرومادرشوهر رفتیم باغ لاله ها ی گچسر
خوب بود جای همگی خالی عمه امیر چندسال پیش رفته بود می گفت نفری۱۰تومن ورودیش هست وقتی رفتیم دیدیم بابا اصلا ورودی نداره عمه خانوم یه خالی بسته بود در حدتیم ملی نمیدونست اکرم خانوم حافظ قوی داره و همچی تو ذهنش میمونه و بلاخره ضایع میشه بعدش رفتیم امامزاده ی آسارا(سپهسالار) اماچون امامزاذه بالای کوه بودوحدود۴۰۰پله باید میرفتی منم زانوهام دردمی کنه بالانرفتم.ولی عجب هوای ملس وخوبی داره چه اب خوشمزه ای [ 91/02/16 ] [ 16:21 ] [ مامانی ]
[ ]
وبلاگمون هم۳ساله شد [ 91/02/14 ] [ 0:40 ] [ مامانی ]
[ ]
سلام دوست جونی های خودم
امروز در یه عملیات انتحاری امیرو راضی کردم بریم نمایشگاه کتاب قبلا که مجرد بودی چون اصفهان بودم حسش نبودبیام نمایشگاه بعد که متاهل شدیم شوشو حس نداشت و هر سال به بهانه ای می پیچوندمارو ازوقتی ریحان اومد می گفت بابچه سخته و فلان وبمان اما امسال مااز یک ماه زودتر هی گفتیم هی گفتیم اونم هی می گفت نه شلوغ و ریحان ادیتت می کنها بعد باید بغلش کنی و زانوت درد می گیره و هزارتا بهونه ماهم طبق معمول کوتاه اومدیم به خواهربزرگش گفتم رفتی نمایشگاه ببین اموزشی برای ریحان چی داره زحمت بکش برام بگیر سه شنبه قرار گذاشتیم با ناهیداینا بریم باغ لاله های کرج که اونا دقیقه ۹۰گفتن کارپیش اومده نمی تونن بیان ماهم ناراحت اس دادبه امیر که پس بریم نمایشگاه اونم گفت باشه مارو میگی داشتیم شاخ درمیووردیم بدون هیچ نازو عشوه ای قبول کردم وسریع اماده شدم همراه ریحان رفتیم دنبال امیر وبعدش نمایشگاه خدارو شکرخلوت بود واذیت نشدیم و ریحان سنگ تموم گذاشت و اذیت نکرد اما امیر ازغرفه اول شروع به خرید کرد گفتم بابا بیخیال ورشکست میشیما هرچی میدید می خرید به بچه هایه بادکنک میدادن و بعضی غرفه ها چیزهای تبلیغاتی مثلا یه غرفه باد بزن که ریحان یدونه گرفت (منو امیر مشغول خرید بودیم خودش تکی رفت جلو پیش خانومه) وقتی یکی گرفت دوباره رفت گفت یکی دیگه هم بدین برای مامانم که تمام فروشندها ومردم زدن زیر خنده که چه بچه ای که به فکر مامانشم هست وقت نکردم ببرمش کارگاه کودک نمایشگاه یه تاج قشنگم بهش داد که گذاشت رو سرش یه دست بادبزن یه دست بادکنک میدوید و میگفت من پادشاهم مامان موشه* خلاصه حسرت بدل ازدنیا نرفتیم پی نوشت*:داستان موشه موشی فراموشکارو براش خوندم ازاون روز به بعد خودش شده موشه موشی من مامان موشه امیرهم باباموشه پی نوشت۱:فردا میریم باغ لاله و جمع هم امام زاده داوود شنبه بایه عالم عکس میام از باغ لاله
برچسبها: نمایشگاه کتاب [ 91/02/14 ] [ 0:26 ] [ مامانی ]
[ ]
دوستان گلم سلام
خوابم نمیبرد که اومدم آپ کنم قبل ازاپ به وبلاگ دوستان هم یه سرمیزنم همیشه وبلاگ من وشوهرم ویکدونه پسرم رو همیشه می خونم ازخوانندههای خاموشش هستم مطالب تربیتی کودکان خوبی می نویسه به همه دوستان توصه می کنم یکبار هم شده یه سر بزنن واما سوگلی خونه ما امروزداشتم ازش حیوانات رو می پرسید عکس هرحیون رو نشون میدادم سریع جواب میداد تا رسید به شترمغ که گفت شترمرغ بعدش شتر که با عجل گفت شتراسب راکون وپاندا وروباه رو یاد نمیگیره مخصوصا روباه رو سخت درتلاشیم برای درست صحبت کردن و کلمات مودبانه بکاربردن که چه فایده امیرخان رعایت نمی کنه التبه ازپریشب دعواش کردم و قرار گذاشتیم که هرکی حرف بد بزنه تنبیه بشه مثلا امیر این کلمات رو زیاد بکارمبره:کوفت کاری/چه غلطی بودکردی/به توچه ربط داره و... که ریحان همه رو به اضافه حرفای توی تی وی رو ضبط کرده و صبح که میشه تحویل بنده میده امروزمیگه این سارا(عروسکش )اینجاچه غلطی می کنه که با لبخند گفتم وای ریحان این حرف بدهست باید بگی سارااینجا چکارمی کنه؟که عین همین جمله رو تکرار کرد واقعا تربیت کودک تو سن ۲تا۵سال سنگین هست باید حوصله داشته باشی اگرنه کم میاری و خسته میشی گاهی واقعا خسته میشم عصبی البته الان دارم تلاش میکنن کمتر نسبت بهش عصبی بشم تامیگم ریحان این کارو بکن یا نکن میگه براچی ی ی ی ی؟ گاهی دلم براش میسوزه وقتی عصبی میشم میگم این طفلک که تقصیری نداره من حوصله ندارم پی نوشت: من وشوهرم ویکدونه پسرم
برچسبها: ماجراهای من وریحان [ 91/02/13 ] [ 1:40 ] [ مامانی ]
[ ]
زنده به لطف و رحمت زهرائیم / مامور برای خدمت زهرائی روزی که تمام خلق حیران هستند / ما منتظر شفاعت زهرائیم . . . یا زهرا (س) یا فاطمه زهرا خودت گره از مشکلات همه باز کن بی بی جان به پهلوی شکستت قسم دامن تمام زنان روسبز کن بی بی جان تورا به علی قسم نذار هیچ مردی در جلوی زن و فرزندش شرمنده بشه بی بی جان واسطه شو مابه راه راست هدایت شیم بی بی جان تو را به اشکهای زینبت هرکی هر حاجت هر مشکل هر گره کوری داره در زندگیش حاجتش رو براورده مشکلش حل وگره کور زندگیش روباز کن پی نوشت: یادمون باشه همدیگه رو دعا کنید باهمدیگه خدا خدا کنیم یادمون باشه مریضهارو دعا کنیم یادمون باشه جونهارو دعاکنیم یادمون باشه سلامتی پدر ومادرهامون رو ازبی بی بخوایم یادمون باشه ... پی نوشت:هرگاه قطراشکی از چشمانتو جاری شد من هم دعا کنید التماس دعا [ 91/02/06 ] [ 0:31 ] [ مامانی ]
[ ]
من با که گويم اين که بهارم خزان شده
[ 91/02/06 ] [ 0:17 ] [ مامانی ]
[ ]
وقتی ریحان شیطونی میکنه زیاد بهش میگم بیا باهم درس بخونیم
یا فارسی باهاش کارمی کنم یا زبان البته گاهی هم وقتی میگم بگیر بخواب بسیارمایل هست درس بخونه دیشب میگم بیا زبانت رو بپرسم(هرچندوقت یکبار دوره می کنیم که یادش نره) هرکلمه که بلد باشه سریع میگه هرکلمه ای هم که یادش رفته باشه میگه مامان اگه گفتی چی میشه برات دست میزنم رسیدیم قاشق گفت اسپون بشقاب پلیت گفت چاقو گفت جیزززززز خندم گرفت گفتم چاقو گفت خوب ناف دیگه بهش گفتم مامان بزرگ گفت گرندما پدربزرگ گرندپا.دوباره گفتم حالا مامان عسل چی میشه با ذوق گفت مامی عسل امااااااا امان از روزی که میلش نباشه جواب نمیده که نمیده بکشیش خودتو بکشی جواب سربالا میده یا بروی خودش نمیاره برچسبها: ماجراهای من وریحان [ 91/02/05 ] [ 7:34 ] [ مامانی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |