تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers می نویسم برای تو فرشته اسمانی
می نویسم برای تو فرشته اسمانی
هدیه ای از تنها یگانه هستی بخش
درباره وبلاگ


من مامانی و همسرم امیر 1/12/1381 عقد کردیم و در 22/6/1384 زندگی مشترکمون رو با هزار امید شروع کردیم .الان هم یه فرشته پاک خدا بهمون هدیه داده . فرشته نازم اسمش ریحانه خانم هست و در 10/5/1388 بدنیا اومد


Free Image Hosting Free Image Hosting Free Image Hosting Free Image Hosting Free Image Hosting Free Image Hosting Free Image Hosting Free Image Hosting Free Image Hosting
88/10/11 :: 1:31 :: نويسنده : مامانی
ریحان قبل از رفتن به همایش شیرخوارگان

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

ریحان بعد از همایش که دوست نداشت لباسش رو عوض کنه

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

زنبورکم برای مامان ناز کن

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

زنبورک عصبانی (همان شبی که مرواریدت جونش اومد بیرون)

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

 

 

 

88/10/10 :: 0:17 :: نويسنده : مامانی

ریحان درپنج ماهگی

وزن:7140گرم

قد:61سانتیمتر

 

ریحان خانوم واولین سرما خوردگی8/10/88

ریحان برای اولین بار سرماخورده البته خیلی خفیف فقط ابریزش بینی داره وتک وتوک اطسه وسرفه میکنه که دکتر براش قطره تیمیکس،پودر شربت ازیترومایسین و قطره بینی کلریدسدیم داده وگفت دستگاه بخور روشن کنید که خدا رو شکر بهتر شده فقط کمی ابریزش بینی داره

 ریحان  خانوم و اولین مروارید 5/10/88

عاشورا شب(یکشنبه) از عصر همش نق میزد و بد اخلاق بود اصلا نمی خندید فقط تو بغل بود و همین طور نق میزد وگاهی گریه میکرد البته مقدم سرماخوردگی هم ازهمین روز شروع شد تا شب موقع خواب با هزار بدبختی خوابید ولی هر یک ربع یدفعه گریه میکرد و جیغ میکشید تا ساعت 2نیمه شب که در خواب چنان جیغی کشید که بابا امیر و مامانش بیدار شدن(چون از شب یلدا اونجا بودی) و بابا امیر بغلش کردو یه تابی دادتا ریحان خوابید تا صبح.

صبح قرار بود اش دندونی براش بپزیم و بعدازظهر عمه اعظمش هم دعوت کردیم خونه مامان امیر وقتی تومد و باریحان بازی می کرد متوجه دندونش شد و دید که زده بیرون و ما تازه متوجه شدیم جیغ وداد دیشب برای چی بوده. مبارکت باشه  مامانی

ریحان واولین محرم 1/10/88

شب یلدا برای اولین بار بردیمش هیئت که کاملا ساکت بود جز یه گریه کوچیک 2دقیقه ای که اونم با سرپانگه داشتن ساکت شد.دیگه از اون شب به بعد هرشب ساعت 6میزدیم بیرون تا 12شب که ریحان اونجا می خوابید و گاهی بیدار بود و در سکوت نگاه میکرد اطراف رو

این محرم هم یه خاطره به یاد ماندنی داشت براش شرکت در همایش شیرخوارگان علی اصغر(ع)در مصلای امام روز جمعه3/10/88 که اونجا هم خیلی اروم بود

کلا بچم هیئتی هستش دیگه

کارهای ریحان در پایان پنج ماهگی

1-     براحتی غلت می خوره

2-     کمی خیز برمیداره البته هنوز نمی تونه از دستاش برای سینه خیز استفاده کنه(مثل کرم میره باسنشو میده بالا بعد یه خیز بر میداره)

3-     یه مروارید دراورد

4-     دیگه اشخاص رو میشناسه وبه صدا عکسالعمل نشون میده تاصداش میزنی برمیگرده و نگات میکن

5-     به اطراف باکنجکاوی نگاه میکنه

6-     وقتی رو سینه هست  بهش میگیم ریحان خودش رو برای مامان لوس کنه یا ریحان نازکنه سرسع سرش رو رو زمین میذاره و تا بوسش نکنی برنمی داره

7-     جیغ میزنه موقع خوشحالی

8-     خیلی سروصدا میکنه وقتی خودش بازی می کنه به تنهایی

9-     باانگشتاش دوست داره بازی کنه و حرف بزنه(همون قن و قون)

10- موقع تعویض جا به محضی که باز باشه سریع می غلته

11- موقع حمام عاشق تو وان نشستن و بازی کردن.

12- وقتی تو بغل باشه ویکی بهش بگه بیا بغلم اگه میلش باشه دستش رو باز میکنه که بره اگر نباشه روش رو برمیگردونه

13- به محضی که ببینه لباس بیرون پوشیدی چنان ذوق میکنه که انگار میخواد اینو ببری

14- شیرخوردنش هم که داستان براخودش دوتا میک میزنه برمیگره اطرافو ناگاه میکنه البته خوابیده بهتر شیر می خوره اگه تو بغل باش مدام خودش رو غل میده پایین

      در کل بچه بازی گوشیه

88/09/28 :: 0:53 :: نويسنده : مامانی

سلام سلام ۱۰۰تا سلام

 

چند روزی بود که ریحان نق میزد همش در حال نق زدن بود

مخصوصا سه شنبه شب  خیلی گریه کرد منم نمیدونستم چشه

اومدم قطر استامینوفن بهش بده به دلیل تلخی نخورد و پرید تو گلوش

و تا 20دقیقه گریه میکرد و اق میزد

اب دهنشم که همچنان جاری بود و هست و انگشتای دشتش هم که

می خوره البته بیشتر شصت و سبابه

  خلاصه  دوروزی هم بود شکمش

زیاد کار میکرد و لثه اش هم متورم شده بود از هرکی می پرسیدم میگفت مگه میشه

نه بابا ،بچه ء تو هیچی به ادم نرفته

خلاصه تا امروز غروب امیر داشت با ریحان بازی می کرد و متوجه نیشخ دندونش

و کلی ذوق و جیغ وداد و بلافاصله تلفن رو برداشتیم اول به اصفهان و بعد تهران خبر دادیم

و بعدش هم سیل تلفن تبریک

اره زنبورکم دندونش جونه زده و یه کچولو سفیدیش پیداست

هی ما می گیم زنبورکمون چرا اینقدر عسل تولید میکنه نگو مروارید داشته

ریحانم ،دختر گلم اولین جونه دندونت رو بابایی در چهار ماه و 17روزگی دید

مبارکت باشه زنبورکم

راستی دیگه خودت به تنهایی غلت م یزنه و دستت هم ازاد میکنه از زیر شکمت اولین غلت

هم در سه ماه و17روزگی زدی.

الهی فدات بشم عسلم

 

 

 

88/09/28 :: 0:52 :: نويسنده : مامانی

می نویسم برای فرشته ء اسمونی

وای خدا جونم ازت ممنون که نگام کردی

ممنون که صدای بنده گناهکارت رو شنیدی

ممنون که دریام رو نجات دادی

خدای خودت صبر تحمل این 5سال رو بهمون بده

آمین

عذا داری همتون قبول دوست جونی ها

88/09/22 :: 12:15 :: نويسنده : مامانی

عید غدیر عقد داداشم بود

ما شنبه ساعت 3راه افتادیم و 9شب رسیدیم ریحان چون در طول مسیر خواب بود اون شب خوش اخلاق بود.

وقتی رسیدسم همه اماده بودن تا ما برسیم و سریع رفتیم خونه بهار اینا تا خریدشون رو نشون بدن و ریحان خانوم بود

فردا صبح ساعت 7مسعود(داماد)اومد بیدارش کرد و عسلم با خنده بیدار شد و شروع به بازی کرد و دل ربایی ساعت 9:15دقیقه وقت محضر داشتیم و ریحان خوابید تا رفتیم دنبال بهار  و تو محضر رسیدیم نکته خنده دارش اینجا بود که از بس داداشم هول بود زود رفتیم محضر و محضر بسته بود هنوز زنگ زدیم تا حاج اقا زود بیاد تصور کنید 30نفر پشت در محضربودیم و کلی خندیدیم ریحان همچنان خواب

بعد خوندن خطبه عقد سریع بیدار شد و بعد از تبریک و مراسم عسل خوری وحلقه و عکس و این برنامه ها رفتیم خونه چون ساعت 12وقت ارایشگاه داشتیم و خانومی بیدار شد و نخوابید بهار اینا رسم داشتن پدر عروس بعداز ارایشگاه جلو پای دختر قربونی کنه از همان موقع فرشته من شروع به گریه کرد(41) تا موقع برگشتن از جشن یعنی من هیچ نفهمیدم نا شام خوردم نه میوه نه شیرینی و ازهمه مهمتر نتونستم برقصم

دوشنبه همموقع برگشت ریحان خواب بود تا خونه

پنجشنبه هم رفتیم تهران خونه مامان امیر که خانومی چنان لجی گرفت از ساعت 3تا 4:40عصر بطور پیوسته گریه کرد و بلاخره خوابش برد و ساعت 7بیدار شد ورفتیم خونه خواهر امیر به مناسبت قهرمانی پسراش در کاراته مهمونی گرفته بود که اونجا کاملا خانوم بود

جمعه عصر هم رفتیم خونه مریم دوستم که اونجا هم خانوم بود

الان هم خوابه که من تونستم بشینم و ثبت خاطرات کنم

راستی پنجشنبه هم گوشوارشو عوض کردیم و طلا گوشش کردیم(19/9/88)

88/09/22 :: 12:14 :: نويسنده : مامانی

 

10/9/88 ریحان واکسن چهارماهگیش رو زد  که تا 48ساعت تب کرد و ناله واز همه مهمتر میل به شیر نداشت الهی بمیرم خیلی عذاب کشید

در همین تاریخ چکاپ دکتر هم داشت که

وزنش:6640گرم

قدش: 60سانتیمتر

دورسر:41سانتیمتر

دیگه به راحتی غلط می زنه فقط نمی تونه دستشو کامل باز کنه

با انگشتاش بازی میکنه  و هرکس دستشو جلوش بگیری میگیره باهاش بازی می کنه

وقتی حمام میره و توی وان می شینه با زانوهاش بازی میکنه و میخنده

دیگه خنده هاش کامل شده و غش غش می خنده

به صدا عکس العمل کامل نشون میده و دنبال صدا میگرده

عاشق تلویزیون هست ومخصوصا کارتون و پیام بازرگانی گاهی خوابش می بره جلوی تلویزیون

شبها زودتر از ساعت 12نمی خوابه ولی تا ساعت 10صبح خوابه و فقط 3دفعه شیر می خوره

امان از روزی که لج بگیره دیگه خدا رو بنده نیست

اب دهنش هم همچنان جاری هست دکتر گفت ریشه دندوناش دار در میاد

درکل بازی گوش هستش وقتی بیدار همش باید باهاش بازی کنم و کلنجار برم

شبیه خودم داره میشه

88/09/11 :: 11:2 :: نويسنده : مامانی
ای خدا ای خدا کجایی پس

کجایی

اگه مارو میبینی

اگه ناظر اعمال ماهستی

پس چرا

پس چرا

این مرتیکه کثافت هر غلطی دلش میخواد میکنه

چرا یه چشمه از کاراشو سر خودش نمیاری

چرا هرچی بلاست سر ادم بیچاره هاست

چرا دریا توی جزیر ه اون سر دنیا عذاب میکشه

چرا تو عرض سه ماه

پدرش

ج

س

دوباره پدرش

وحالا د

رو ازش گرفتی

خدایا چرا چرا

اگه صدامو میشنوی یه نشونه بده

یه امید

خودت بگو همه اینا یه طرف

این کثافت هم یه طرف

چرا باید جنازه پدرش رو از خاک در بیاره

بگه این بابات من کشتمش

حالا ببینش

اخه ندیده بودیش

بعد دریا بدبخت باباش تو

جزرو مد دریا بذاره که کثافت

نتونه دوباره درش بیاره و عذابش بده

چرا باید جلوی یه دختر هرچقدر هم گناه کار سر

یه ادم رو ببره تاعذابش بده

خدا فقط جواب همین دوتا رو بده

تو که خودت شاهدی چرا من بگم

یه کاری کن

یه کاری کن

یه کاری کن

دریام دیگه طاقت نداره

 

88/09/08 :: 9:25 :: نويسنده : مامانی
شب عید قربان (۶/۹/۸۸جمعه)یکدفعه تصمیم گرفته شد که به جای صبح عید شب عید گوشهای ریحان رو سوراخ کنیم.

امیر همچنان مخالف بعد از اذان بردیمش دکتر و گوشهاش رو سوراخ کنیم  من که جیگر ندارم فقط روی تخت خوابندمش و اومدم بیرون امیر و بابای امیر موندن امیر هی می گفت تو جیگر نداری چرا فنگ می ندازی خلاصه با اولین تک گریه خانومی در اومد و با دومین تک دیگه نگو ولی گریه اش فقط برای ۵دقیقه بود به محض خروج از مطب اروم شد و دیگه گریه نکرد .حالا تا ۴هفته باید گوشوارش تو گوشش باشه.

دهم هم واکسن وپایان چهار ماهگی داره و چکاپ. خدا بخیر کنه.

تا بعد

88/09/05 :: 13:18 :: نويسنده : مامانی

دریا 30ابان ماه رفتم نمیدونیم کی دوباره بر می گرده همه ما از ناراحتی تا چند روز فقط خاطرات رو مرور می کردیم و اشک ها ناخود اگاه سرازیر می شد.

هرکجا هستی صحیح و سالم باشی.

25ابان دختر خاله امیر زایمان کرد بچه پسر بود وزنش 3300گرم و قدش 49سانتی متر بعد از ترخیص از بیمارستان زردی گرفت خدا کنه هر چه زودتر خوب بشه

7ابان هم دختر دایی امیر زایمان کرد اون هم پسر وزنش 3200گرم بود

1ابان عروس دایی خودم زایمان کرد اونم پسر

چقدر پسر بدنیا اومدها وایییییییی

دختر خاله امیر عین این ندید بدیدها می مونه هرچی میگفتم این برای زردی خوبه  یا این کار رو بکن میگفت نه وقتی بهش گفتم من انجام دادم نترس می دونین چی گفت گفت تو فرق می کنی

به نظر شما یعنی چی ؟فرق کردن یعنی اینکه بچه من دختر؟

برای مامانم که تعریف کردم گفت چون پسر زاییده گفته و تو دختر،بعد مامانم گفت یه تار مو ریحان رو با صدتا پسر عوض نمی کنم.

واقعا مردم چقدر سطح فکرشون پایین هنوز مثل قدیم فکر میکنن.کاش طرز فکرتون هم مثل تیپ تون عوض می شد و به روز.

خلاصه ما یکشنبه شب رفتیم تهران خونه مامان امیر تا دوشنبه بریم دیدن دختر خالش که خونه خواهر شوهر من بودش.

اگر بدونین ریحان چکار کرد غریبی میکرد تا یکی میومد طرفش جیغ میکشید اونم از نوع بنفش  و گریه می کرد تا زنگ زدید بابامتا یه تخم مرغ رو بلا گردون کنن بله همسایه محترممون برق چشماش جوجه اردک منو گرفته بود و بعد از شکسته تخم مرغ خوب شد.

دوشنبه هم دیگه با محیط اشنا شده بود اروم بود.

شب هم خونه عمه اش کلی بازی کرد و خندید بچه ام حیونی از بس منو باباشو دیده یه جا که میره عین ندید بدیدا می مون و ذوق میکنه. عمه هاش خدا رو شکر دوستش دارن اخه بگو یه داداش که بیشتر ندارن با یه برادر زاده اونم دختر ،حسابی با پسر عمه هاش بازی کرد با حسین (پسر عمه بزرگش )جورتر بود .

خونمون هم که اومدیم هنوز تو توهم بود دوست داشت همش باهاش بازی کنیم.

راستی خونمون رو گذاشتیم برای فروش تا بریم تهران بخریم دعا کنید خوب بخرنش.

عید قربان هم می برمش گوشاش رو سوراخ کنم

عید غدیر هم عقد داداشم

عید همتون هم مبارک

88/08/27 :: 16:10 :: نويسنده : مامانی

امروز ریحانم سه ماه و ۱۷روزش شده چه زود گذشت

دیشب  وقتی ریحان یک خواب یک ساعتی کرد و ساعت 11:15دقیقه بیدار شد باهاش بازی می کردم که زودتر خسته بشه و بخوابه ساعت 11:45دقیقه  وقتی روی رختخوابم خوابوندمش تا بخوابه ینقدر تلاش کرد اینقدر دست وپا زد تا اینکه موفق به اولین غلت زندگیش شد.

افرین دخترم افرین به تلاش و استقامتت

امیدوارم در اینده هم همین طور باشی با پشتکار

ولی نسبت به بچه های دیگه خیلی عقبی باید بیشتر تلاش کنی.

اون وقتی روی بالش کپ(حالت سینه خیز) میزارمش خیلی تلاش میکنه که به جلو حرکت کنه و یه نیم خیزی برمیداره بعد که نمی تونه میزنه زیره گریه.

وقتی خودم طاق باز می خوابم دوست داره بایسته با اینکه گرفتمش ولی چنان تلاشی میکنه که محکم بایسته .جالب اینجاست که از شدت مقاومت می لرزه.

خندههاش صدادار شده ،ق ق ق می کنه.

مثل ماهی که از اب می گیری می پره.

وقتی خوابش میاد باید مثل کیسه بغلش کنی راه بری تا خوابش ببره

ولی نسبت به بقیه بچه ها خیلی عقب باید بیشتر باهاش کار کنم.خواهش می کنم اگه نظری دارین راهنماییم کنید که پیشرفت کنه.